پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

اینجا برای همه جا هست ....

سانی پر میزنه و میاد طرف صورت محکم با نوک و پرش به سر وصورتم میزنه که بیدار شم بهش غذا بدم بیدار میشم میبینم ساعت یازدس .این طفلکی چقد 

گشنه مونده خدایا غیر از خودش چارتا جوجه ی بی پروبال هم هستن !ینی باید به اوناهم غذا بدم و بزرگشون کنم ؟
وای نه دیگه نمیتونم همون سانی بسم بود بااون تنوع طلبی غذاییش یه روز و یه ساعت برنج له شده یه روز میوه یه روز گوشت یه روز تخم مرغ ...میگم خودت باید به بچه هات غذا بدی ...!!!

خداروشکر که خواب بودم از خواب بیدار میشم یه ربع مونده به ده صبحه ...بابا رفته کتابفروشی مامان هم نیست ...اون کجا رفته ؟
خیلی خستم ...خیلیا از مکه برگشتن اما خواهر من و همسرش هنوز نه ...این آوارگی خیلی سخته ...چندشب من نیستم چند شب نرگس چندشب مامان ...یاگاهی همه باهم هستیم .یه ساک وسیله گذاشتم خونه خواهر فقط ...
سارا هم که ماشالله بزرگ شده و خود رای و رای رای خودشه ...خونشون نمیذاره آدم راحت باشه و کمکش کنه بعد تصمیم میگیره برای ما نه خاله تو امشب خسته ای نیا خاله نرگس بیا .یا مامان جون نیا من راحت نیستم ...
دختر خوبیه مهربون خانوم مومن واقعا هم با سن چارده سالش خوب از پس خودش و آجیش برمیاد اما یه خورده زیادی خود رای شده ...به اسم اینکه به ما زحمت نده برامون تعیین تکلیف هم میکنه .
محرم دوشبش گذشته مث سالهای قبل بابا یه ساعت زودتر میاد تابرم هییت .برای اینکه کسی رو نگران نکنم و به کسی زحمت ندم تصمیم میگیرم اگه خونه خودمون بودم برم هییت نزدیک خودمون اگه خونه خواهر بودم هییت نزدیک اونا.
دیشب راه افتادم برم طرف خونه خواهر که بابا زنگ میزنه سارا با خانم فلانی رفته جای دیگه هییت دیر برمیگرده یک ساعتی دیرتر از من .اگه جای دور میری بگو بیام دنبالت .خداروشکر هنوز تاکسی سوار نشده بودم مسیرمو عوض کردم و رفتم سمت خونه خودمون.شارژر و وسایلم خونه خواهر بود .دلم میخواست سارارو خفه کنم امروز خیلی جلوی خودمو گرفتم که زنگ نزنم بهش و دعواش نکنم .من کاری ندارم هرجا میخواد بره بره ولی لااقل به منم یه خبربده امشب نیا اینجا تکلیف خودمو بدونم .برنامه ریزی میکردم .انگار بابا جون بیکاره آواره خیابون بشه یه ساعت دنبال من اینور اونور!
دلم میخواد قهرکنم و کلا دیگه خونشون نرم تا اومدن مامان باباش ...کنار هم با هم خوبیما!خیلی هم خوب ...سارا با اینکاراش فقط میخواد زحمت مارو کم کنه ...
نمیدونم چرا انقد غرغرو شدم ....
سوار یه تاکسی با راننده خانم میشم ...این خانم یه ماتیز کوچولو داره و طرفهای ما مسافر کشی میکنه هر مسافری هم سوار میکنه با مسیرهای مختلف .میپرسه اشکال نداره اول برم اونجا بعد برم اینجا؟یا از فلان جا میرم اونجا ...فکر میکنم همینکه این وقت شب راننده خانمه کلی ارزش داره.کلی دور میخوریم تو خیابونا ...همه جا بیرق و علمهای قشنگ محرم نصبه شهر روشنه انگار روزه همه جا چایی و عطر دود و صدای مداحی ....چه حال قشنگی داره این شبها ...چه عشق قشنگی .آدم احساس امنیت میکنه ...
مسیر ده دقیقه ای رو نیم ساعته میرسونتم به خاطر مسیرهای زیاد متفاوت ....توی مسیر شروع میکنه با مسافری حرف زدن و غرغر کردن به غذای نذری!
من تا حالا یه بارم نگرفتم چرا پول اینارو خرج زلزله ز ده ها نمیکنن ؟چرا با این پولا سوییت درست نمیکنن برای اینهمه جوون تازه ازدواج کرده !همش اسرافه !!!!
خون خونم را میخورد صد بار توی ذهنم جواب هردوتایشان را میدهم اما حوصله بحث کردن ندارم....یکی نیست بگه شما و امثال شما برای خرید یک توله سگ هفتاد میلیون پول میدید و برای گم شدن و پیدا شدن مجددش سی میلیون مشکلی نیست !اون پولارو نمیشه داد به زلزله زده ها .اما خرج برای هییت و امام حسین اسرافه....
پیاده میشوم میروم هییت .....اسم زیبای امام حسین آرامش جانم است ....یک حس قرابت عجیبی دارد ...یک مهربانی بی مثالی....
میگفت دعا کنید چشم روضه بین داشته باشید ....مثل امام سجاد...هرچیزی میدید به یاد کربلا گریه میکرد....حتی اگر میدید وضو میگیرند ...گفتند آقا تکلیف بقیه چیزها معلوم وضو گرفتن مگر گریه کردن دارد؟گریه میکند میگوید به خدای برای کشتن بابایم وضو گرفتند آمدند.....

نمیدانم ....سفینه النجاه ینی هیچکس جا نماند ....بیایید همه بیایید این کاروان برای همه جا دارد دست رد به سینه هیچکس هیچکس نمیزند ....حتی دخترکی سه ساله ...حتی طفلی شیرخواره ...حتی نوجوانی کم سن....حتی مادرها ...همسرها ....پیرمردها ...جوانان که جای خود دارند....
بیایید همه بیایید ...حتی از سپاه دشمن بیایید ....اینجا برای همه جا هست....حتی برای ارمنی ها ......


+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور 1398 ساعت 12:08 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



دلخوشیهای کوچک من

آبجی بزرگه با همسرش رفته خونه خدا:)یک ماهی کمتر یا بیشتر نیستن .تواین مدت دو دختراش مهرسا و سارا تنهان .درهفته دوسه روزی اونا میان پیش ما .سه چهارروزی هم یکی از ما میره پیششون.چون کلاس تابستونی میرن و کلاساشون نزدیک خونه خودشونه .
هفته اول اون یه نفر که پیششون رفت من بودم هنوزم منم .به میل خودشون من و همه ....
نمدامو با خودم بردم که حوصلم سر نره دارم جامدادیهای نمدی درست میکنم:)اما اونجا نت ندارم الان با نت آزاد گوشیم دارم مینویسم نمیدونم چطور شده که دیگع با گوشی نمیتونم بیام مطالبتونو بخونم انگار تنظیمات اندازه صفحه و این چیزا بهم خورده  ...باید با سپهر بیام که فعلا دم دستم نیست ....ببخشیدم قول میدم در اولین فرصت بیام.
بچه ها من باکسی قهر نیستم .هیچکس .پست قبلیم به قدر کافی واضح بود که نخوام باز توضیح بدم.هرجور راحتید همونطور باشید .اصلا بیاید منو نگاه کنید و رد شید درست مثل وقتی که دارید از کنار درختای تو خیابون رد میشید و نگاشون میکنید...

دوتا اتفاق قشنگ افتاده 
نزدیکی محل کار من توی پارکینگش دوتا بچه روباه ملوس زندگی میکنن .اینجا چون کاملا در دل شهر نیست اطرافمون بیابون زیاده و گاهی از اینجور حیوونا مخصوصا روباه تو ساعات خلوتی تو همون بیابونا دیده میشه.
این دوتا نازنینو یکی دوبار روبه روی محل کارم دیدم و کلی زوق کردم چقد دلم میخواست از نزدیک میدیدمشون چقد دوست داشتم بغلشون کنم .من کلا حیو‌تا رو دوس دارم و بیشتر از همه روباه و سنجاب بااون دمهای نازشون ....و روباهو شاید چون یاد شازه کوچولو میافتم .یه فیلمی هم یه بار نشون میداد راجع به یه دختر کوچولو که خونشون نزدیک جنگل بود و با یه روباه دوست شده بود :)
یه با اتغاقی دیدم یکی از همکارای آقا شب داره براشون غذا میذاره .لونشون تو پارکینگه.شبای بعد میدیدمشون بانشاط روی یه ال ماسه ای میدوند و بازی میکنن:)یه شب یه ذره رفتم جلوتر و دستمو به حالت غذا دادن بردم جلو .یکیشون بدو بدو اومد طرفم و یه کم دورترم با یه حالت ملوسی نشست .راستش خیلی ترسیدم و همه اون رویاها برای بغل کردنشون یادم رفت زود رفتم پی کارم .اما از فکرشون بیرون نمیومدم اون معصومیت و گرسنگی و حالت قشنگ نشستنش دستاشو جلوش گذاشته بود و دمش دورش بود .همش میومد تو ذهنم .
یکی دو شب بعد براشون یه غذای مختصر کنار و گذاشتم و آخر شب با دوستم رفتم نزدیکشون و بهشون اشاره کردم غذاهارو ریختم رو زمین و خودم عقبتر وایستادم .بازم اولی خیلی زود اومد یه کمی از غذارو برداشت و خورد و بعدم دومی اومد.حس خیلی قشنگی بود تا حالا از این نزدیکی روباه ندیده بودم .یه بار دیگه هم براشون غذا بردم همیشه فاصله ها حفظ میشه از هردوطرف؛)
همش دعا میکنم کسی یه وقت نگیردشون ...نکنه بگیرن و پوستشونو بکنن..‌.بعضی وقتا فکر میکنم کاش میشد زنگ میزدم به باغ وحش اونجا بی شک جاشون خیلی امنتره .این طفلکیا تقریبا مث گربه اهلی شدن .بعضیا میگن مامان باباشونو سگا دریدن....

یه اتفاق قشنگ دیگه امروز افتادم .داشتم میرفتم سرکار که مابین درختا دوتا از اقوام سانی رو دیدم .بلبل خرمای ملوسم:)
بادهن صدای پرنده براشون در آوردم و با چشم دنبالشون کردم ....ینی سانی منم الان مث اینا زنده و خوشحاله .در کمال نا باوری دوتایی با هم پرواز کردن انگار باهم صحبت بکنن بعد اومدن دورم چرخیدن جوری که نزدیک که ترسیدم بهم بانوک حمله کنن و بعد یکیشون با فاصله ده پونزده قدمیم روبه روم روی زمین نشست چند لحظه نگام کرد و زود پرید و رفت . خدا میدونه چه زوقی کردم:)

پ ن: ببنید عزیزان میدونم شاید حرفام برای بعضیاتون غیر قابل باور باشه اما دلم میخواد بدونید دلیلی برای قصه سرهم کردن بعد ازاینهمه مدت برای شما ندارم و مطمئن باشید زوقم انقدر زیاد بوده که اومدم اینارو اینجا نوشتم .بنابراین اگه دوست دارید این حرفارو باور کنید وگرنه فقط دردلتون پوزخند بزنید اما اجازه نمیدممنم ناراحت کنید .
دلخوشیای زندگی من در حال حاضر همین چیزای کوچولو هستن :)


+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد 1398 ساعت 05:14 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



قهر

اینه انقد بنویس بنویس میکنید ؟؟؟
برای کی بنویسم برای چی؟برای شما ؟
که چی بشه ....
دیگه ازم انتظاری نداشته باشید منم از کسی انتظاری ندارم!
 
پ ن : این حرفام هم شوخی بود هم جدی...نه به اون جدی ای که بخواید به دل بگیرید نه به اون شوخی ای که واقعیت نداشته باشن...
واقعیت اینه که خیلی وقته سعی میکنم از کسی انتظاری نداشته باشم ....این گاهی خوبه گاهی بد چون باعث میشه آدم یه خورده احساس تنهایی کنه ....
خب شده خیلی وقتا خودمم اومدم در سکوت شمارو خوندم و رفتم بی هیچ رد پایی ....پس نباید از کسی هم انتظاری داشته باشم....
هنوزم دلم میخواد اینجارو داشته باشم نه به خاطر شما به خاطر خودم....اما اگرم فقط به خاطر خودم باشه هم نگه داشتنش لزومی نداره یه دفتر ساده کنج اتاقم نیازمو برطرف میکنه 
شما به من میگید بنویس اما خودتون هم میگید ننویس
اگه اینجارو حذف کردم تعجب نکنید اگرم نکردم بازم تعجب نکنید....!!


+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر 1398 ساعت 11:25 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



عصب کشی!!!

بلخره بعداز مدتها این کابوس عصب کشی من هم انجام شد!؛)
خب باید بگم به اون وحشتناکی که فکر میکردم نبود .‌.‌.:)

نه واقعا نبود....
خیلی بدتر بود!!!!!
من فکر میکردم آمپول زدن وحشتناکترین بخششه اما ساده ترینش بود!
دوتا از دندونام عصب کشی لازم داشتن .هردو از یه طرف صورت یکی بالا یکی پایین!
خودش گفت هردوشو باهم برات انجام میدم !!!منم چیزی نگفتم انقدر استرس داشتم که گردنم درد گرفته بود و چند بار تنظیمشو جابه جا کرد تا راحت تر باشم.
بازم تنها بودم....مثل عمل چشمم ....مامان میخواست باهام بیاد اما چون مستقیم از سرکارم رفتم نشد بیاد درضمن از شهرستان هم مهمون داشتیم.
یه همچین دختر شجاعی هستم من !بعدم همه بهم میگن چقدر ترسویی!!!
خود دکتره هم گفت خواهرت خیلی از تو شجاعتره !خواهر بزرگت که سه تا دختر داره !
اما خداییش منم امروز خیلی خوب بودم سعی کردم تا حد ممکن حرف گوش کن باشم و کولی بازی در نیارم ....فقط دلم برای قورت دادن آب دهنم تنگ شده بود!!!؛)
نزدیک دوساعت داشت رو دندونام کار میکرد!بعضی جاهاش یه خورده دردناک بود که تکونی میخوردم اما نه خیلی که اشکم دربیاد .بیشتر از هر چیزی اون دستگاه مکش اذیتم میکرد که هی جابه جاش میکردم !
آخرشم دکتر جان از کوره در رفت و گفت اگه یه بار دیگه دستت بیاد بالا به این مکش دست بزنیا!!!
بقیشو دیگه نگفت اما منم یکی دوبار دیگه بیشتر دست نزدم به مکش؛)
دکتر بی حوصله ای نبود زیاد حرف میزد و هی حالمو میورسید اما حوصله ناز و نوز و حرکت اضافی هم نداشت!
آخراش دیگه دهنم به زور باز بود .....از ساعت سه و ربع تا پنج داشت تو دهنم کار میکرد خو....دهنم بی حس بود و خودم خسته و داغون ....جرم گیری هم کرد...که کاش نمیکرد چون فقط سیصد هزینه اون شد .عصب کشی دندونام بدون پر کردنشون دونه ای هفتصد !ینی تا اینجا  یک و هفتصد ....منشیش گفت برای پرکردن این دوتا دندونم دونه ای شیشصد میگیره!!!!
خدایا خیلی زیاد شد!!!یک تومن از چیزی که فکر میکردم بیشتر....
الان یک طرف صورتم تعطیله غذامو فقط با اونطرف با کله یه وری میخوردم که یه وقت به این طرف دهنم نیاد ....
گفت خیلی شجاعی که دوتارو باهم عصب کشی کردی!یه دونشم سخته !!!!چپ چپ نگاش کردم گفتم خب خودتون گفتید!!!گفت برای خودت گفتم کارت زودتر تموم شه هی نری بیای بد کاری کردم؟بعدم گفت چون دوتان لعید نیست حتی تا دوسه روزم درد داشته باشی نگران نباش!ازاین ژلوفنها که برات نوشتم بخور....

تجربه جالب و هیجان انگیزی بود منم واقعا دختر شجاعی بودم و خودم از خودم راضی بودم نظر بقیه مهم نیست....
فقط وسطاش هی فکر میکردم چرا تموم نمیشه؟چند تا مرحله دیگه مونده ؟چند تا چیز نوک تیز دیگه میخواد فرو کنه تو دندونای من؟؟؟کل ترسم از سوزن و آمپول ازبین رفت اصلا !!!؛)فقط به رفتن فکر میکردم اما مگه تموم میشد؟؛)
خلاصه که بعد دوساعت با سربلندی و دهن کج و فکر مشغول برای اونهمه هزینه اومدم بیرون!حالا چند روز دیگه باید برم پانسمانشونو دربیاره و پرشون کنه...
بعد از مدتها فکر کنم این هیجان انگیزترین موضوع زندگیم بود :)


+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر 1398 ساعت 10:45 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



سلام طرفداران!!!

سلام ؛)
عاقا من یه اعتراف کنم ؟نمیدونستم انقدر طرفدار دارمو انقدر پیگیرم هستین....
هی میخواستم بنویسم اماحسش نبود.‌..
رفتم مشهد و برگشتم:)پیش امام عزیزی که باوجودش یادت میره غم چیه....پنج روزی سفر بودم...
الان که برگشتم پنج شش روزیه از ده صبح تا ده و نیم یازده شب سرکارم و حسابی خسته شدم.علتش پیشنهاد یه شغل جدید به بابا بود و چند روزی آزمایشی کارکردنش که شکر خدا کنسل شد .اگرم نمیشد مدتی طول میکشید تا یه نفر فروشنده کمکی پیدا کنم برای کتابفروشی....
 
کلاس پیشرفته روباندوزی هم تموم شد .دوست جونی که پرسیده بودی پارچه گونی بافت رو از کجا میشه تهیه کرد این پارچه رو من از خرازی گرفتم یه تیکه کمتر از نیم متریش حدود بیست تومن شد قیمت مناسبترشو دوستام از پرده فروشی پیدا کرده بودن.عزیزم میبخشی خیلی دیز
ر جوابتو دادم...
اولین تابلو روبان دوزیم درحال اتمامه:)قشنگ شده اما شلوغ پلوغ چون برای آموزش همه جورگلی توش هست...
 دوختن عروسکای نمدیم بهم انرژی خیلی خوبی میده :)عاشق تک تکشونم .
کاکتوسامو پیوند زدم بادمجونم گل داد و در تلاش برای میوه دادنه :)یه گلدون بوته توت فرنگی هم خریدم:)مامانم ب
امروز برام یه کاکتوس گردلی که یه غنچه پشمالو داره از خالم گرفته بود:)

دلم به همه این چیزا خوشه ونور چشمم حفظ قرآنه ....:)
نی نی دوستم فاطمه یک ماه کمتره به دنیا اومده :)دخترکی به نام محیا ....:)هنوز وقت نکردم برم بینمش و حسابی مشتاق دیدارشم برای نی نی یه لباس گلبهی خوشگل با روبان دوزی گلهای کوچولوی صورتی بافتم:)
خبری از مزاحم جدید نیست و اشتهام حسابی خوب شده میترسم دوباره چاق بشم .خوبی خواستگار فقط به همینه برای من؛)
حرف برای گفتن زیاد دارم گوش برای شنیدن کم.....از من نپرسید چرا از خودتون بپرسید.


+ نوشته شده در جمعه 7 تیر 1398 ساعت 11:44 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



شبهای قدر

سلام:)
باروزه داری چکار میکنید؟راحت میگیرید روزه هاتونو یا تحت فشارید؟من بی حال میشم و بی حوصله ‌...عصرها خیلی بیشتر.امادرکل خداروشکر هیچ مشکلی نذارم:)
فکر میکنم چرا تی وی همه برنامه های خوب و قشنگشوعصرها که من نیستم پخش میکنه!؟:(

مثلا من کلی وقت بودمنتظر بودم هزار راه نرفته دوباره شروع شه حالام که شروع شده یه ساعتی توی عصراس که نیستم و نمیتونم ببینمش.تکرارشم روزبعد صب نشون میده اون م‌قع هستم اما خوابم اگرم بازحمت بیدار بشم ترجیح میدم نبینم چون بابا وسطش حتما میاد اخباراول صبحونگاه کنه.تلوبیون هم دانلود کردم ازاونجا نگاه کنم ما انقدر دیردانلود میشدو باعذاب کلا قیدشو زدم!!!خیلی برنامه های دیگم هستن همینجوری ان....
اشتهام حسابی باز شده وتوی افطاروسحر با دست و دلبازی از خودم پذیرایی میکنم شکرخدا بهخاطر روزه داری اضافه وزن نگرفتم اماچیزی هم کم نکردموزنم ثابته و هنوزبه نسبت قبلم لاغرم.بعدماه رمضان باید روندمو تغییربدم و کمی بیشتر رعایت کنم اصلا دلم نمیخواد بازچاق بشم .به یک عدد خواستگاربرای کنترل و کاعش وزن نیازمندیم!؛)  (هرچند تصمیم ندارم دفه های بعد اصلا خودم‌ و خانوادمو عذاب بدم انشالله:)
کلاس روبان دوزیم کماکان ادامه داره و داریم کارای قشنگتر یاد میگیریم:)
فکر میکنم به مشهد ...به امام رضا و مهربونیش امیدوارم خیلی زود بتونم بعد ماه رمضان چندروزی بامامان برم و برگردم...اینبار نرگس همراهمون نیست و جاش خالی میشه....بعضی وقتا که نرگس و مشکلات این دورشو میبینم خداروشکر میکنم من درگیرشون نشدم...دوران عقد شیرینش زیاده اما سختی هم زیاد داره...
امسال ماه رمضان احساس میکنم معنویت سالهای قبل رو ندارم ...از خودم زیاد راضی نیستم به نظرم باید خیلی بهترازاینا میبودم حالا...
اولین شب قدر گذشت و دومیش تو راهه...من امسال قلبم آرومه و دلم مطمئن....عقل و قلبم باهم همراهن و اذیتم نمیکنن برای همینه که دلم قرصه ...سالهای قبل انگار بین زمین و هوا معلق بودم خودم نمیدونستم چیو واقعا میخوام و چیو نمیخوام ....نهایت کارم سکوت بود و یه رضایت اجباری....اماامسال همه چیز فرق میکنه و از این بابت ازخدا ممنونم که به عقل و قلبم آرامش داده....
دیشب توی شب قدر بین جمعیت نگاه میکردم به اطرافیانم که همه حاجتای سالهای قبلشونو گرفته بودن و دست پربودن بلا  استثنا....شاید یکی بایک سال و یکی بادوسال فاصله اما به هر حال حاجت روا بودن....به خودم نگاه میکردم و از خودم میپرسیدم پس من چرا درست همون جای قبلی ام؟چرا هیچ تغییری نکردم؟دلیلش واضخه ...خواسته خودمن بود...تردیدم...
گاهی وقتا دلم بهونه میگیره دوست داره اشکمو دربیاره عیبی نداره دوقطره اشکم بریزم چیزی نمیشه اما آرومش میکنم ....
من حالم خوبه و آرومم :)من به خدا ایمان دارم و بهش توکل میکنم و میدونم هیچوقت نه تنهام گذاشته نه از این بعد میذاره و به جز خوبی برام چیزی نمیخواد.
دوستت دارم خداجونم:)
به یادتون هستم به یاد هم باشیم:)


+ نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد 1398 ساعت 12:06 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



سلام

سلام 
خیلی وقته نبودم میدونم ....زندگی در جریان است .معمولی مثل همیشه .نه خیلی خوشحالم نه عمیقا غمگین ....همینکه اینجارو کلا حذف نکردم جای شکرش باقیه :)
ماه قشنگ مهمانی خدا از راه رسیده .افطارها سرکار هستم گاهی تنها گاهی با یکی دوتا از دوستان دورهم :)
دارم کلاس روبان دوزیمو ادامه میدم و خداروشکر به جاهای قشنگ و خوبی میرسم :)دوره مقدماتی تموم شد و از دوروز دیگه دوره پیشرفته شروع میشه که گفت تابلو کارکنیم انشالله :)
نمد دوزی هم میکنم عروسکای کوچولوی دلبر نمدی :)عکساشونو توی اینستاگرام میذارم و مورد لطف دوستای خوبم قرار میگیرم .
نرگس هم عقد کرد و تموم شد .مهمونیش هم گذشت با تمام تلخی و شیرینیش .حالا بیشتر از اینکه باشه نیست .خیلی کم میبینمش و دلم براش تنگ میشه .هست اما بودنش با نبودنش خیلی فرقی نداره ...نمیدونم متوجه منظورم میشید یانه .
پرده ام رسید قیمتش دوبرابر اون چیزی شد که تصور میکردم و حسابی شوکه شدم !!!تقصیر خودمه که موقع سفارش قیمت نهایی رو نپرسیدم ....یا چرا پرسیدم گفتن باهاتون تماس میگیریم .خلاصه که پرده گرامی کل عیدیمونو به باد داد. اما خب قشنگه و انشالله میتونم سالها ازش استفاده کنم :)تازه خوبیش به اینه که خیلی راحت پایین و بالا میره و گلام اذیت نمیشن :)
به غیر از اون یه استند یا از این چارپایه های چند مدل برای گلام سفارش دادم .کمی دکور اتاقمو تغییر دادم و گلامو روش گذاشتم .اون قیمتش نسبت به پرده خیلی مناسب بود خودش هم واقعا چیز قشنگ و دوست داشتنیه :)
امروز مجبور شدم به خاطر کلاس روبان دوزیم رنگ اکرلیک هم سفارش بدم :(نزدیک هشتاد تومن باید بدم درحالی که موجودیم چیزی شبیه صفره و باید تا سرماه برای شارژ مجدد منتظر باشم ...مجبورم از جایی قرض کنم و سرماه بدم ....چاره چیه ...چقد همه چیز گرون شده ...چقد بده انقد دارم درمورد قیمتها و بی پولی حرف میزنم ...اما واقعیته...
دندونهامم انشالله برای بعد از ماه رمضان ینی تیر ماه میرم عصب کشی میکنم برای هزینه اونا مجبور شدم به صندوق قرض الحسنه ای که توش عضوم درخواست وام بدم که دوتومن بهم میدن ....
همه چیز خوبه و منم خوبم .....
نمیدونم دوباره کی بیام اینجا بنویسم دوروز دیگه دوماه دیگه یا ....نمیدونم ....
فعلا خدانگهدار و التماس دعا در این ماه عزیز


+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 ساعت 02:19 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



عصب کشی

امروز  باز رفتم دندانپزشکی منتهی پیش یه دکتر دیگه که مامان تاکید میکرد خیلی بهتره.عکس دندونامو نگاه کرد و گفت دوتاشون به عصب رسیده و باید عصب کشی کنی!!!:(خدایا من تا حالا عصب کشی نکرده بودم و کلی ازاین بابت ممنونت بودم حالا...احتمالا آمپولو تو دست دکتر ببینم خودم بیهوش شم:(تازه نرگس میگه بعد آمپولم موقع عصب کشی درد داره:(درد عصب کشی یه طرف درد هزینه سنگینش یه طرف دیگه!این دندونای گرامی کلی برنامه ریزیهای اقتصادی آدمو بهم مسزنن:(
دکتر قبلی گفته بود برو عکس بگیر گرفتم و بعد آقابدون نگاه به عکسم دندونمو تند تند و سرسری پر کرد .تاروز بعدش آب خنک بهش میخورد درد میگرفت !دفه بعد بهش گفتم عکسمو نگاه کرد گفت من نمیدونم چرا اینو پر کردم خیلی نزدیک عصبه !اگه درد میکنه باید بری عصب کشی.نظر این دکتر جدید هم همین بود گفتم خیلی درد نداره گفت به مشکل میخوری:(
ای خدا فقط عصب کشی نکرده بودم که اونم قسمتم شد.:(اما فکر میکنم برنامه عصب کشی رو بذارم کلا بعد از ماه رمضان و سفر مشهدم با خیال راحت...تا اونموقع سعی میکنم خیلی خوب مراقب دندونام باشن از این بدتر نشن!

امروز اولین جلسه روبان دوزی هم رفتم گفت چه وسایلهایی باید بخریم خرجش کم نیست اما بعضی وسایلاشو دارم و کلی زوق :)بقیه هم کم کم میخرم انشالله.
دوسه روز دیگه مهمونی عقد نرگسه !فقط کاش زودتر بگذره و تموم شه !از مهمونی و شلوغی خیلی بدم میاد!:(

همین دیگه فعلا حرفام تموم شد؛)


+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین 1398 ساعت 11:54 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



غیر منتظره!

نیمه شعبان قرار بود عقد نرگس باشه .یه جشن خصوصی و خونگی با حضور اقوام درجه ۱.
دوسه روز پیش بود یکی از خاله ها صبح زود زنگ زد و بعد از حال و احوال با مامان که چی؟چرا عقدو گذاشتید نیمه شعبان ؟من تقویمو نگاه کردم اون روز قمر درعقربه خوب نیست عوض کنید !من چون دوستتون دارم گفتم زودتر بهتون بگم.
راستش من به نوبه خودم (که البته نوبه ای هم ندارم؛) خوشم نیومد از اینکار و این نظرش !نمیدونم شما چقدر اعتقاد دارید به این چیزا اما چیزی که من خوندم و شنیدم از بعضی ائمه که حتی اگه این چیزها واقعیت هم داشته باشند که البته دارند چیزی که برای خوش یمنی یا بد یمنی هر کاری مهمه نیت و عمل ماست نه توجه به این چیزا!عمل ماست که باعث میشه یه روزمون قشنگ و پرازشادی باشه یا کسالت بار و غم انگیز.حادثه ها به جای خودشون هستن و بحثشون جداست اما این چیزها....به جای اینکه ما بگیم روز نیمه شعبان امسال قمردرعقربع و شوم چرا نباید به این فکر کنیم ولادت قائم آل محمد امام زمان عزیز و حی و حاضر ماست و از برکت وجود آقا برای شروع کارمون کمک نگیریم؟واقعا حیف نیست این خرافات تا کجا و کی؟
به هر حال همونطور که گفتم من نوبه ای نداشتم و مامان و بابا تصمیم گرفتن عقدو کمی جلوتر بندازن اما مهمونی همون روز باشه.باور کردنی نبود برام اما دیروز عصر نرگس همراه همسر آیندش و پدر و مادرها رفتن محضر و عقد کردن....استرس زیادی داشت...شروع یه فصل جدید توی زندگیش فقط تونستم بغلش کنم از ته دل براش آرزوی خوشبختی کنم ....من توی مراسمش نبودم مراسمی که نبود فقط یه عقد ساده بود با حضور پدر و مادرها...
میدونستم ازسرکار که برگردم یا نرگس خونه نیست یا نامزدش هم اینجاست...اولی درست بود نرگس خونه نبود و همسرش شب اونو به خونه خودشون برده بود!چشمای مامان کوچیک شده بود و معلوم بود گریه کرده ..‌..خونه انگار سوت و کور بود و چیزی کم داشت هیچکس حوصله حرف زدن نداشت.تنهایی تو اتاقم خوابیدم و به نبودن نرگس فکر کردم ...به نرگس که از این به بعد دیگه نیست ...یا اگه هست مثل یه سایه هست..‌‌..فقط آرزوی خوشبختی میکنم براش اینکه همیشه از انتخابش راضی باشه و بتونه با مشکلات بجنگه و کم نیاره....

چندروزیه دارم میرم دندانپزشکی .دندونام به خاطر اینکه نخ دندون استفاده نمیکنم پوسیده شدن...بیشتر صبحها تا ظهر تو صف کسل کننده درمانگاهم:(
امروز بانک بودم که گوشیم زنگ خورد یه شماره ناآشنا .از سرای محله بود گفت کلاس روبان دوزی فردا جلسه اولش تشکیل میشه میای؟خوشحال شدم گفتم بله حتما.صبح وقت دندان هم دارم و ظهر قرآن کلاس مابین ایناست امیدوارم کار دنذونم زود تموم شه و برسم:)
توی راه برگشت باز نگام رفت سمت پرده فروشیها!پرده های زبرا با طرح شکوفه خیلی زیبا بودن...نمیدونم چطور شد دیدم چند تا آلبوم جلومه و دارم طرح انتخاب میکنم؛)
سفارشم دادم...قیمتشه حدود نصف پس اندازم...یه کمی یذارم روش از ماههای بعدم به مشهد هم میرسه انشالله:)طرحی که انتخاب کردم گلهای شقایق و لاله داره:)خوبیش به اینه که خیلی راحت جمع میشه و بالا میره و برای من خوبه!احتمالا مامان حسابی غافلگیر میشه!کلمو نکنه خوبه...
خودمم غافلگیر شدم!!!


+ نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین 1398 ساعت 11:38 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



میلاد

پارسال اینموقع توی مشهد بودم ...تولد امام حسین و حضرت عباس و امام سجاد علیهماالسلام...
سه سال قبل اینموقع کربلا بودم:)خدایا چه لذتی داشت تولد امام حسین تو حرمش باشی:)توی ابرها بودم انگار ....
براشون گل برده بودم بایه دنیا عشق....
عجیبه هرموقع میرم مشهد دلم برای کربلا پر میکشه و تو کربلا هم برای امام رضاجانم دلتنگم...

پ ن:رفتم عکس دندونامو گرفتم انشالله فردا دوباره میرم دندانپزشکی.دکتر خیلی خوش برخوردی بود یه خورده ترسم ریخت؛)
بذر کرچکهام یواش یواش دارن قامت خمیدشونو از زیر خاک صاف میکنن:)

با عیدی که بابا به اضافه حقوقم بهم داد یه پس انداز فسقلی دارم ...اول به یه پرده قشنگ برای اتاقم فکر کردم اما منصرف شدم من هشتاد درصد اوقات پنجره اتاقم بازه و بازم نباشه پردش جمعه ...خیلی فایده ای برام نداره.
نظر مامان یه تیکه کوچیک طلاس ....اما برای اون کمه و باید روش بذارم.
خودم دوس داشتم یه مینی واش تخم مرغی از اینایی که تی وی تبلیغ میکرد بخرم اما از وقتی نیتشو کردم دیگه اصلا تبلیغشو ندیدم!!!؛)بازمن چشمم یه چیزیو گرفت.
حالا فکر میکنم اصلا خرجش نکنم و بذارم بعد ماه رمضان بامامان باهم بریم مشهد:)دلم حسابی تنگ مهربونی امام رضاست:)


+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین 1398 ساعت 12:26 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



تاطلوع حضرت مهتاب

برای فردا وقت دندانپزشکی گرفتم ....وقتی بهش فکر میکنم تنم مورمور میشه اصلا خوشم نمیاد از دندانپزشکی:(
توی دوتا کلاس ثبت نام کردم قرار شد اگه به حد نصاب رسیدن خبر بدن یکی خیاطی مقدماتی...(بلخره این شاپرک جان رو خریدم یه استفاده ای هم بتونم ازش بکنم فقط خاک نخوره)
یکی هم گلدوزی بریلی.گلهای قشنگی داشت خیلی خوشم اومد خودم اینو به خیاطی ترجیح میدم حالا ببینم کدومشون تشکیل میشه اگه شانس منه که هیچکدوم؛)

از بنجی بانو دوتاقلمه کوچیک جداکردم و تو بستر گذاشتم و دعا میکنم ریشه بده...:)دخترم اردیبهشت یک سالش میشه:)
سه تا بذر هم کاشتم و به شدت چشم انتظار تشریف فرماییشون به بیرون از خاک هستم .یکیش گیاه کرچکه که تخمهای بامزه ای هم داشت:)دوتای دیگه هم فلفل سبز و گوجه گیلاسی:)اونارو باهم تو یه گلدون بزرگ کاشتم .

ماه زیبا و پاز شادی شعبان از راه رسیده:)ریتم طپشهای قلبم طور دیگری مینوازد همیشه دراین ماه:)تاطلوع حضرت مهتاب:)

پ ن:
رفتم دندانپزشکی و برگشتم شکر خدا که دندانم کشیدن نمیخواد من اشتباه فکر کرده بودم مشکل از دندان عقلم نیست گفت گوشه بغلیش شکسته و باید عکس بگیری.یکی هم برام پر کرد...استرس شدید داشتم متوجه شد گفت یه کم آروم باش باور کن ما اینجا آدمخوار نیستیم دندانپزشکیم!؛)
یادم میاد ده دوازده سالم بود دندونام روهم درمیومدن مث یه مرد با مامانم میرفتم دندون زیریمو میکشیدم:)و خم به ابرو نمیاوردم....از کی انقدر ترسو شدم؟؛)



+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین 1398 ساعت 12:39 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



روزهای جدید در راه است

داداشی امروز برگشت قشم من باهاش نرفتم هرچقدر باخودم کلنجار رفتم نتونستم خودمو قانع کنم به رفتن .میدونم اگه میرفتم بد حوصلم سر میرفت پونزده روز زمان کمی نیست  و من خودمو خوب میشناسم .
بیشتر از هرچیزی مشتاقم روزای تازه شروع بشن و دنبال برنامه هام برم.یکی از اصلیاشون رفتن به دندانپزشکیه :(تازه کف پام هم میخچه داره!الان دوساله باهاش سرمیکنم اما تازه داره اذیت میکنه و باید فکری به حالش بکنم...
کلاسای جدیدم میخوام برم ...اینو هرموقع اقدام کردم ینی ثبت نام خبرشو میدم چندتایی کلاس مد نظرم هست ببینم به کدوم میرسم.‌..
امشب با نرگس رفتیم عروسی دوستش .همکلاسی و دوست قدیمیش ...چند تا دیگه از دوستاشم بودن که همه باهم همسن و سال و همکلاسی بودن.من توشون احساس مادربزرگ بودن داشتم بیشترشون هم نامزد بودن و عکساشونو به هم نشون میدادن...دست خودم نبود یاد آقای خواستگار افتادم...چقد خوب بود بعضی چیزا کلا از ذهن و زندگی آدم پاک میشد....فکر میکنم نفر بعدی کی هست ...چقدر میخواد اذیت کنه و کی سر و کلش پیدا میشه...فعلا که خداروشکر خدا بهم استراحت داده ....اما به خودم قول دادم دفه بعد انقدر خودمو خانوادمو اذیت نکنم .‌‌.‌.امیدوارم بتونم....
توی عروسیا به عشق نازنینم فکر میکنم ....دلم میخواست اون کنارم بود و من انقدر غرق وجودش میشدم که درش ذوب میشدم...انقدر که مرزی بینمون نباشه ...انگار یکی باشیم ...دلم سینه نازنین و طپشهای فولادی قلبشو و آرامش و اطمینان وجودشو میخواد...دلم میخواست قشنگترین و عاشقونه ترین شب زندگیم جز اون کسی رو نمیدیدم....حیف ...حیف از این فاصله ...حیف از این دوری بی انتها....عاشقی چقدر سخته ...چرا باید تمام قلب و وجودم لبریز عشق ماهم باشه اما مجبور باشم چشم انتظار غریبه ای باشم هر لحظه به عنوان همسفر این دنیام.‌..
عاشقی قشنگه ...عاشقی شیرینترین حسه و تلخترین حس....خدایا شکرت به خاطر دل عاشقم ....

توی تالار سرهرمیز یه دسته گل ناز طبیعی گذاشته بودن .بعداز مراسم اجازه گرفتم و یکی از دسته گلارو برداشتم:)قشنگن و بوی عشق و تازگی میدن...عروس امشب همنام من بود ....


+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین 1398 ساعت 12:05 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



سال نو

سلام 
سال نو مبارک :)
خیلی گذشته و من خیلی وقته ننوشتم ...دلیلی هم نداره .
گاهی فکر میکنم کلا اینجارو از بین ببرم اما میبینم دلیلی نداره ضمن اینکه دوستای خوبمو و نوشته هاشونو دوست دارم:)
قبل از عید حوصلم سرمیرفت از دو سه هفته تعطیلی همه چیز و همه جا .دلم به گردش و مسافرت خوش بود که باوجود سیل و بارندگیها خیلی جایی نشد بریم.
سری به قم و جمکران زدیم یک سفر یکروزه:)عاشق جمکرانم من:)
یه روز با داداشم و مامانم رفتیم باغ پرندگان تهران که خیلی دلم میخواست برم .خوب بود قشنگ بود اما اون چیزی که فکر میکردم نبود .من انتظار داشتم جایی رو با سقف بند توری پوشیده و پرنده های آزاد در اون فضا ببینم اما اینجوری نبود .خوشحال شدم سانی رو نبردم اونجا؛)
اما پرنده های متنوع زیبا و جالبی داشت:)طاووسها پشت سرهم پرهاشونو باز میکردن و قر میدادن:)از کف دستم به یه شترمرغ پفیلا دادم و کلی زوق کردم:)
بعد دوسه روزی رفتیم همدان !اونجا هم بارندگی بود شدید !تازه روز دوم برفم بارید!یه همچین شهری دارم من؛)
الانم خونه هستیم چند روزه یه روز با مامان رفتیم سرکوه ...دختر بودن بدیش به اینه خیلی جاهارو نمیتونی تنهایی بری:(
برای سال بعد چندین برنامه تو ذهنم هست که نمیدونم کدومشونو میتونم پیاده کنم .عقد نرگس یک اردیبهشته انشالله .داداشی میگه تا اون موقع بیا بریم قشم!بابا هم میگه برو و همه ...اما خودم فکر میکنم دوهفته خیلیه حوصلم سرمیره اما بدمم نمیاد برم...به نظر شما برم یانه؟
باید برم دندانپزشکی و احتمالا یکی از دندانهای عقلمو که بی عقل شده و داره اذیت میکنه بکشم...خیلی میترسم فکر آمپول از توی دهن تنمو میلرزونه!
نرگس میگه عمل چشمتو تنها رفتی از یه دندان کشیدن میترسی؟؛)
امروز مهره ریختم به نیت اعضای خانواده تو آب تا فردا سیزده بدر نیت کنیم و فال حافظ باهاشون بگیریم:)
الان به پیشنهاد خواهرزاده گرامی میخوایم بریم بهشت زهرا .سارا عین من عاشق شهداست:)
تابعد


+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین 1398 ساعت 02:37 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



حال خوب :)

چند روزی بود تو فکر گردش آخر سال بین مغازه ها بودم...
جایی که همیشه میرفتم .دوسال پیش با نرگس رفتم پارسال اما نرگس نیومد تنها رفتم...و همش غصم بود چرا انقد تنهام ....
امسال هم هی مرور میکردم دوستا و اطرافیانمو ...اما رو هیچکدومشون نمیشد حساب کرد ...روزای آخر سال که هیچ ،هیچوقت نباید از هیچکس انتظاری داشت ...اینو خیلی وقته یاد گرفتم و سعی میکنم بهش عمل کنم ...
امل تنهایی بعضی وقتا خیلی اذیت کننده میشه...سینشو میده جلو و زل میزنه تو چشمات و میگه ببین من هستم !انقدر راست راست نگات میکنه که میخوای گریه کنی ...اما به جای گریه فقط بغض خفه ای میکنی ندیده میگیرشو به یه طرف دیگه نگاه میکنی ...بازم تنهایی کار خودتو میکنی...
دوس نداشتم امسالم تنهایی برم .‌..نرگس از وقتی نامزد کرده از دور بهم دورتر شده ...از اون اصلا انتظاری نداشتم اما یه بار فقط یه بار پیشنهادشو دادم ببینم چی میگه .برعکس تصورم با خوشحالی قبول کرد .خودشم دوست داشت بیاد برای عقدش که به امید خدا نیمه شعبانه لباس و کفش ببینه.

امروز دست در دست هم رفتیم:)اول انقلاب و کتابفروشیهای دوست داشتنیش ؛)بعدم چارراه ولیعصر:)
رفتیم یه کتابفروشی خیلی دوست داشتنی :)در مقایسه با کتابفروشی ما مث دریا بود پراز چیزای ناز و دوست داشتنی:)(البته با قیمتای دوست داشتنی؛)
یه کتاب رنگ آمیزی بزرگسال برداشتم:)با موضوع عکسای قشنگ لیلی و مجنون:)اولین کتاب رنگ آمیزی بزرگسالمه قبلا یه دونه بچگانه از خودمون برداشته بودم و گاهی با زوق رنگ میکردم :)اما این یه چیز دیگس ...کلی طرحهای دیگه هم داشت ولی من عشقولانه بیشتر دوست دارم:)
من همیشه میگم آدم با عشق زندست ...عشقه که به آدم انرژی میده امید میده به لبت لبخند میده به چشمت اشک میده به لحظه های زندگیت گرما .‌‌‌..
ومن دختری ام که عاشقم ...‌عاشق مهتاب:)
یه دفتر ملوسم خریدم ...دفتر قبلیم که توش برای عشقم نامه مینوشتم داره تموم میشه .یه دفتر نازنین دیگه جایگزینش کردم که از حالا کلی دوسش دارم؛)

بعدم قدم زدن بین مغازه های چارراه ولیعصر...چیزی احتیاج نداشتم خداروشکر بیشتر به خاطر تفریح رفته بودم برای مامان یه لباس مجلسی قشنگ خریدم آخه اول فروردین تولدشه...تازه با برنامه هایی که بود متاسفانه فرصت نکردم برای روز مادرم چیزی براش بخرم اینو یه عطر کوچولو برای هردو مناسبت.
برای خودم یه تیشرت باطرح فانتزی دو تا جوجو خریدم ؛)طرحشو نرگس انتخاب کرد:)
برای عقد نرگس یه کفش شیری ناز انتخاب کردم و اصرارکردم به همون ؛)اما خیلی نازه:)
بعد برای نماز ظهررفتیم مسجد و بعد از اونم دوتایی رفتیم یه رستورانک و غذایی خوردیم:)از بودن نرگس پیشم خوشحال بودم اگه اون نبود انقدر بهم خوش نمیگذشت که !لباسای عقد خیلی قشنگی دیدیم ...به نظر من مث لباس فرشته هابودن:)
یه چیزی اما این وسط ناراحت کننده بود ...خیابونا و مغاز ها انگار نه انگار مال شب عیدن ...هیچ خبری از شلوغی و اون زوق مردم نبود...همه جا خلوت و معمولی بود...برعکس هرسال که جای سوزن انداختن هم نبود...مونده بودم دلم بیشترباید برای مردم بسوزه یا کاسبای بنده خدا...:(
در کل روز قشنگی بود:)بعد مدتها از ته دل لبخند زدم لذت بردم و بازوق فراوان اولین صفحه رنگ آمیزی عاشقونمو‌رنگ کردم:)عکسشو میذارم توی اینستا :)
خدایا شکرت ...به خاطر داده و نداده هات دوستت دارم و‌ممنونتم حال دل همه رو خوب کن تو این سال جدید مهربون من:)


+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند 1397 ساعت 11:38 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



احساس تهی بودن...

کاش میشد یکی به من بگه ربط مستقیم یا اصن غیر مستقیم خواستگار با اشتها چیه....
چرا از بین این همه میل و شوق توی زندگی اول از همه اشتهام برمیگرده و مث اژدها خودشو نشون میده؟؛)
نمیخوام دوباره چاق بشم ...هرچند این وزن کم کردن با عذاب بسیار همراه بود ولی حالا که به هر حال به دستم اومده نباید به راحتی از دستش بدم...
جالبه تا اون مزاحما هستن دلیلی برای خوردن پیدا نمیکنم و به محض اینکه اونا نباشن دلیلی برای نخوردن؛)

فکر میکنم ...
اما فقط اشتهام برگشته ....
راستش بیشتر وقتها احساس میکنم توی کویر یا وسط یه اقیانوس تنها و دور از همه رها شدم....
چیزایی که بقیه رو شاد میکنه برام بی اهمیتن ...حتی چیزایی که خودمو شاد میکردن....
دوست داشتنیهامو مرور میکنم اما برای هیچکدومشون شوق چندانی ندارم...
نمیدونم شاید هم تقصیر هورمونهاس!
احساس میکنم بی روح شدم....
ولی بازم هزار و صدهزار بار خدارو به خاطر خروج اونا از زندگیم شکر میکنم ....
انگار دیوونه شده بودم ...هرچقدر بقیه عیبهای اونارو میگفتن من ازشون دفاع میکردم...چشمامو رو همه چیز بسته بودم...با نیت مثلا ساختن زندگیم....دیوانه شده بودم...خدارو شکر اما حالا چشمام خیلی باز شده و خوب میدونم بعدا با عزیزان بعدی چه رفتاری داشته باشم...
باید کمی توی رفتارم و ملاکهام تغییر ایجاد کنم...

امروز صبح خیلی زود آبجی بزرگه با خانوادش راهی کربلا شدن...و دل منم همسفرشون شد...چقد دلم میخواست مثل قبلها یه سفر کربلای ساده برم (اربعین که اقیانوس دیگریست سفر آسمان است اصلا)اما نمیشه...هزینه ها انقدر سنگین شده که واقعا به جز سالی یه بار اونم اربعین نمیتونم...
دلم برای عکسای سفرای کربلام تنگ شده ....برای خاطراتشون ...همه توی سپهرن ...باز کردنش کمی اراده میخواد...
به این فکر میکنم فردا همت کنم و برم بهشت زهرا سر مزار شهدا...اما چشمم از خودم آب نمیخوره...:(

من خوبم ...خوب خوب ...اما تهی ام ...ناامید نیستم ...فقط تهی ام....
میدونم خدا دوستم داره نگاهم میکنه و حواسش بهم هست:)همین باعث میشه لبخند بزنم:)
هنوز گیج‌ و مبهوتم...اما به خودم میام ...کم کم...


+ نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند 1397 ساعت 10:47 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



.: تعداد کل صفحات 25 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]