پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

زندگی از نو...

توی آینه به صورتم که توی این مدت مثل بقیه بدنم حسابی آب رفته و کوچک شده نگاه میکنم‌.‌‌...
صورتم رنگ پریده و زیر چشمام به خاطر گریه زیاد هاله کبودی افتاده.....هنوز هم با کوچکترین تلنگری چشمام پراز اشک میشن....
بی نهایت بی حوصله شده بودم....اما فراموش کردن این خانم (نمیگم آقای خواستگار فقط مادرشو میگم چون اون جدلی از مادرش وجود نداشت) برام خیلی راحت تر از داستان پسرک قبلیه که همینطور بی خبر رها کردن و رفتن ....
بقیه همه معتقدن باید خدارو شکر کنم و من هم واقعا خدارو شکر میکنم ...واقعا واز ته دل...‌و نمیپرسم اصلا چرا چنین آدمایی باید سرراه من سبز بشن ...یه امتحان بود...یه تجربه ....که در عین سختی و عذابی که بهم داد خیلی چیزا یادم داد...پذیرفتن این قضیه و رد شدن از کنارش خیلی راحت تر از هر کار سختی توی دنیاس...
باید تمومش کنم و شروع کنم دوباره زندگیمو...باید یادم بیاد قبلا از چه چیزای کوچیک و بزرگی لذت میبردم ....باید آرزوها و برنامه هامو بدون وجود هیچ مزاحمی دوباره مرور کنم ...حتی روی کاغذ بیارم و یکی یکی تا جایی که میتونم شروعشون کنم ...
دلم میخواست تابلوهامو بهتر کنم ....دلم میخواست برم کلاس عکاسی...(این فعلا شدنی نیست اما میتونم نیکارو بزنم و زیر بغل و از این طبعیت زیبا استفاده کنم).
با تیکه های رنگی نمدم خیلی کارا میشه کرد....باید اتاقمو حسابی و کامل مرتب کنم....باید حفظ قرآنمو با تمرکز و دقت از اول شروع کنم....
به عکس حرم امام رضا گوشه اتاقم نگاه میکنم ...دلم خیلی برای امام رضا تنگ شده سال بعد احتمالا بعداز ماه رمضان دلم میخواد اولین سفرم باشه..‌‌..
خواهربزرگم و خانوادش چندروز دیگه میرن کربلا.....احساس میکنم قلب منم همراهشون میره ....نمیره اونجا هست ...شاید یه نامه بنویسم این کمترین نشونی از منه...
وزنم این مدت کلی پایین اومد طوری که هرکسی توی فامیل و دوست و آشنا میدیدم تعجب میکرد و میگفت با چه رژیمی انقدر کم کردی.‌‌..جواب من فقط یه آهه...اما خدارو شکر...واقعا هیچ رژیمی نمیتونست انقدر درزمان کم وزنمو کاهش بده باید مراقب باشم دوباره بالا نره ...چند کیلوی دیگه لازم دارم کم کنم تا بتونم کلاس صخره نوردی برم؛)
خب پرحرفی بسه برم حداقل به یکی از اون کارایی که گفتم برسم...
نگاه تنها و سکوتتون رو دوست ندارم!


+ نوشته شده در شنبه 18 اسفند 1397 ساعت 10:41 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



قصه ما به سررسید

برید ادامه لطفا
ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت 12:06 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



روزهای ...

روزای سختیو میگذرونم خیلی سخت..‌..نمیدونم چرا این روزها و هفته ها انگار تمومی ندارن....
باید تصمیم قطعیمو بگیرم....
هیچ وقت هیچ چیز اونطور که ما فکر میکنیم پیش نمیره...
آقای خواستگار مرد بسیار خوبیه .‌‌...بسیار خوب...تحقیق هم تاییدش کرده اما ....
همه تصمیم گیری نهایی رو به عهده خودم گذاشتن ...
‌ومن خستم ...خسته تراز هر خسته ای ...میترسم قبول کنم و یه عمر پشیمون بشم و میترسم قبول نکنم و بازم پشیمون بشم....
تو به قسمت اعتقاد داری؟
نمیگم ایراد آقای خواستگار چیه و شماهم نپرسید ...اشکال در خودش نیست اما جدای از خودشم نیست...و کوچیک هم نیست.....
برام دعاکنید خیلی بی قرار و خستم ....


+ نوشته شده در یکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت 10:58 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



دیدار مجدد دو آدم برفی:)

شده بودیم دو تا آدم برفی !ماه تولد هردوی ما بود بهمن!وسط زمستان!اما به جز دوری و بی خبری چیزی برایمان نداشت ...یکبار هم در این ماه هم را ندیدیم...
شده بودیم دوتا آدم برفی...
احساسم هم کم کم داشت یخ میزد ...دلم شور احساس تو راهم میزد ...تو که مرد هم هستی و احساست کمتر...

بعداز یک ماه انگار بار اولی بود میخواستم ببینمش مثل همان موقع دلشوره داشتم و بی احساس شده بودم ...دعا کردم اگر قسمت ما رسیدن به هم است دوباره مهرت به دلم بیافتد وگرنه همینطور آدم برفی بهترم راحت ترم...
هم را دیدیم مادرها عقب نشسته بودند ..‌.من و تو جلو ....
لبهایمان از سکوت بود ....هردوی ما ..‌‌.مادرها اما صحبت میکردند و گاهی مارا که ساکت ساکت بودیم زیر نظر میگرفتند .
باز رفتیم جای قبلی .همان امامزاده .دفه قبل مادرها پیاده شدند و خو شحال دوتایی راه افتادند سمت امامزاده !بدون نگاهی به ما!!!من هم پیاده شدم یک نگاهم به تو بود که داشتی ماشین را قفل میکردی و هنوز پیاده نشده بودی و یک نگاهم به مادرها که راه خودشان را میرفتند مانده بودم چه کار کنم خجالت میکشیدم منتظر تو شوم و نشوم ...راه افتادم دنبال مادرها چند قدمی نرسیدم بهشان و اعتنایی هم نکردند .بلخره تو هم آمدی ...منتظرت ماندم و همراه هم شدیم....

اینبار اما راحت تر بودم مادرها راه خودشان را رفتند و من آرام منتظر تو ماندم تا همراهم شوی:)عذر خواهی کردی از سکوتت توی ماشین گفتی جلوی مادرها راحت نیستی و خجالت میکشی ...درست مثل خود من....
بعد از هم جدا شدیم و هرکدام زیارتی کردیم و نمازی و دعایی و سروقت با اجازه مادرها آمدیم بیرون امامزاده ...روی همان نیمکت بار قبل و مشغول صحبت شدیم .برعکس توی ماشین یخت باز شده بود وراحت صحبت میکردیم ...اول از همه از دلتنگی ات گفتی دراین مدت ...راستش زیاد باورم نشد چون مسببش خود شما بودید اما تشکر کردم و گفتم من هم همینطور.بعد هم تولدت را تبریک گفتم تعجب کردی یادم بود خودت حتی ماه تولد من را هم یادت نبود و برایت خط و نشان کشیدم که قبلا اینها را گفته بودم ...!
مثل گرمای دوست داشتنی آفتاب اسفند صحبتهایمان گرم شده بود و امید بخش:)فهمیدم هنوز به تو محبت دارم و تو هم همینطور:)محبتی که مثل جویبار کوچکی از یخهای زمستانی تازه داشت آب میشد و جاری میشد بینمان دوباره:)
طبق معمول سوالها و مطالبم را روی کاغذی نوشته بودم که یادم نرود اما جلوی تو معذب بودم که یک وقت برگه ام را نگاه نکنی !کاغذ توی دستم مچاله شده بود ...گفتی من رومو میکنم اونور !شما راحت باش سوالاتو بخون از رو برگه !من قول میدم نگاه نکنم !
خنده ام گرفته بود!اما باز معذب بودم و برگه ام را سخت نگاه میکردم آخر گفتی اصلا برگتو بده من خودم میخونم سوالارو جواب میدم!!!؛)از ذهنم گذشت عمرا کاغذ را مچاله کردم و توی کیفم انداختم .
خداراشکر همه چیز خوب بود همه چیز عالی:)فقط دلیل صبر بی اندازه شمارا نمیفهمیدم !دلخور گفتم صبر خوبه شما درست میگی اما فایده این یه ماه فاصله الان چی بود؟
گفتی شما انگار خیلی دلت برای من تنگ میشه!!!؟؟
نزدیک بود شاخ در بیاورم ازحرفت خندیدم و گفتم شما ماشالله اعتماد به نفست خیلی زیاده!

به خاطرهمه چیز خداراشکر ...قرار شد آخر هفته آینده پیش مشاور برویم:)
توی راه برایم گل خریدی:)سه شاخه نرگس زرد زیبا :)زردی نرگسها روی زمینه چادر سیاهم خیلی قشنگ بودند :)یاد نرگس افتادم گفتم اینها را ببینه کلی زوق میکنه 
نرگسهایم توی لیوان بلند بلور نگاهم میکنند و انگار میگویند صلوات بفرست امروز جمعه بود روز صاحب ما .
الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم :)


+ نوشته شده در شنبه 4 اسفند 1397 ساعت 10:53 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



اسفند را دوست دارم:)

دوباره این ماه دوست داشتنی از راه رسید .....اسفند بااون امید و انتظار قشنگش برای بهار:)
اسفند لبخند میزند خودش کمی سردش است اما لبخند میزند و با لبخندش دل همه را گرم میکند....همه ینی هم من و تو...هم آن شاخه های لخت مانده و رها شده در زمستان که حالا هر کدامشان را نگاه کنی پر از گره های کوچولوی زیبای جوانه است:)
ینی عاشق این جوانه هام عاشق اینهمه زوقشون برای شروع جدید:)
بنجی بانوی منم تقریبا از اوایل پاییز هنگ کرده بودو برگ جدید باز نمیکرد فقط در سکوت نگاه میکرد البته خداروشکر خبری از لوس بازی و برگ ریزون هم نداشت اما خب رشد جدید هم نداشت و من هی چکش میکردم و کمی نگرانش بودم .
دیروز متوجه شدم بعد سه چارماه بلخره بانو رضایت داده و برگای کوچولوی ظریفی باز کرده:)کلی خوشحال شدم و بهش تبریک گفتم؛)شماهم الان بگید ماشالله دختر دردونم چشم نخوره؛)
این هفته بهتر بودم ....از غصه خوردنای الکیم باهرزحمتی بود کم کردم و در عوض به خودم انرژی دادم .اگه همه چیز درست بشه خدارو هزار بار شکر...واگرهم نشه باز هم هزار بار شکر.چرا نباید به خدا اعتماد کنم وقتی از خودم به من نزدیکتره و از مادر مهربونتر و تابه حال هیچ موقع برام بد نخواسته هیچ بلکه بهترینهارو بهم داده....چرا توکلم و ایمانم انقدر کم شده بود؟
قرار بعدی برای روز جمعه بیرون از خونه گذاشته شد.‌.‌..
این احتمالا آخرین جلسه ایه که به عنوان خواستگاری باهاش صحبت میکنم.ای بابا انگار میخوان برای ولیعهد ایران زن بگیرن!!!
خب غر نزنم بهتره ....انشالله هرچی خیره همون پیش بیاد و ما راضی باشیم به رضای خدا.‌..
شماهم دعاکنید :)


+ نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت 09:11 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



برمیگردم....

تمام این مدت خودم را از یاد برده بودم ....
تمام زندگی و فکر و ذکرم شده بود آقای خواستگار -مادرش-خانواده اش-صحبتهایمان و انتظار برای قرار بعدی....
انتظاری که هربار پر از استرس و فشار بود ...
فکر میکنم تمام این مدت حتی نشد یک ساعت کامل به فکرش نباشم...حتی توی خواب ..‌.بیخوابیهای شبانه ام شاهدند ...
از خودم میپرسم فکر میکنی او در این مدت چقدر به تو فکر کرده؟
مسلما فکر کرده !اما هرگز به اندازه من شاید یک دهم آن شاید کمتر!مرد است دیگر !تازه قسمت اعظم زندگی اش را سرکار است ... و مردها وقتی به کاری مشغولند هرکاری !فقط به همان مشغولند...نه چیز دیگر تا زمانش برسد.
خودم را یادم رفته بود ...یادم رفته بود من دختری هستم که عاشق مهتابم ...پراز احساس...
یادم رفته بود نوشتن را چقدر دوست دارم .‌‌...البته توی دفتر غرغر هایم تا بخواهی به خدا غر زدم و اشک ریختم و بیتابی کردم.‌..
یادم رفته بود قرار بود بعداز مسابقه قرآن و شکستم یکبار دیگر با توان مضاعف از اول شروع کنم ...پر قدرت .‌‌..‌یادم رفت و حتی برنامه معمولی حفظم به زور و هر بار با ارفاق معلمم جلو میرفت ‌....طوری شد که هفته گذشته اصلا جواب ندادم چون هیچ آمادگی نداشتم ...هیچ....:(
یادم رفت دلم میخواست بیشتر نقاشی کنم نقاشیهایم را بهتر کنم ...یادم رفت کلی نمد رنگ رنگ منتظرند تا ازشان کتاب و چیزهای کوچک زیبا بسازم ....
عوض تمام اینکارها تمام این مدت نشستم به آنها فکر کردم گاهی لبخند زدم گاهی ترسیدم گاهی امیدوار شدم گاهی انقدر ناامید که گریه کردم و حال هیچ کاری نداشتم....حتی ماه قبل باشگاه و ورزش راهم به کل تعطیل کردم ....:(باورتان میشود....
همه اینها به کنار خانواده ام تک تک خانواده ام به خصوص مادر و پدرم کلی با غصه من غصه خوردند ....با اضظراب من مضظرب شدند ..‌..حال بدم به همه به همه حتی خواهر زاده های کوچولویم منتقل شد ..‌.
بابت تمام اینها شرمنده ام .‌‌‌...نه یک ذره ....که یک دنیا.....چکار داشتم میکردم من؟چکار دارم میکنم من ....
اگر بگویم کلا فکرنکنم که دروغ است اما دلم میخواهد اینبار تا تعیین قرار بعدی ....دیگر به آنها فکر نکنم ...به خودم فکر کنم به برنامه روزانه زندگی خودم ...
مداد طراحی دستم بگیرم طراحی چهره کنم ...قرآنم را بردارم و تمام حواسم را برای نیم ساعت هم که شده فقط وقف آن کنم کامل....بروم سراغ نمدها....دستی به سروگوش کتابفروشی بکشم سفارش لوازم تحریر بدهم و زندگی کنم ...زندگی....

بعد هم که زمانش رسید با آرامش کامل سر قرار بروم حرفهایش را بشنوم حرفهایم را بزنم و بابت هر اتفاقی بعدش چه درست شد چه نشد فقط خداراشکر کنم......
تا قبل از این فکر میکردم گریه وقت ناراحتی حالم را بهتر میکند اما اینطور نبود با گریه حالم بدتر میشد و عصبانیتر میشدم حتی چندبار ....بگذریم ....
دلم برای کمی زندگی معمولی کردن تنگ شده ....
ببخشید این مدت شماراهم از یاد بردم ....چون منی نمانده بود برایم ...برمیگردم حتما برمیگردم


+ نوشته شده در جمعه 26 بهمن 1397 ساعت 11:36 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



روزی که به دنیا آمدم...

فکر میکنم به اینکه تا حالا شده تو روز تولدم غمگین نباشم...
چرا همیشه تو این روز دلم سنگینی میکنه ...
فرشته ی کوچولویی بودم تو بهشت چرا به سرم هوای شیطنت زد و خواستم به دنیا بیام....
سی و یک ساله میشوم امروز....سی و یک سال است مهمان این برکه کاشی ام....
یادم می آید قبل از اینکه عاشق شوم یا حتی بعدش ازدواج حاملگی و بچه دار شدن را خیلی دوست داشتم ...
عاشق شدم و....بیزار شدم از خواستگار از ازدواج از هرکسی به جز عشقم....اما...
تارسیدم به اینجا....
نمیشد ....نمیشود ....اگر عاشق بودم که بودم ....و هستم باید عشق را معنا میکردم باید به عشقم جان میدادم باید میشدم او ....میشدم معنای او ...
وآنگاه خود را کلمه ای میابی که معنایت منم ....
ومرا جسمی که روحش تویی و ....و ...

و جان عشق من چه بود جز تسلیم و بندگی در مقابل خدا...
گفتم نمیتوانم ...اما شد ...چون از او بودم ....
ومرا چه توان با فرمان خدا ستیزه کردن....
به جز اینکه او قلبش پاره ای از فولاد بود اما دل من تمام او بود...و هست و میماند ....

حالا باهزار رنج و اشک راضی میشوم به آدمهای رنگ رنگی که وارد زندگی ام میشوند ...شاید بین آنها پیدا کنم همسفر این دنیایم را....
وآسان نیست اینروزها....اصلا آسان نیست ....حتی وقتی میفهمی خداوندبا مهربانی بی حدش شبیه ترینها را به خودت برایت میفرستد....کسی که بتوانی با دل نازکت به راحتی به او انس بگیری و دوستش داشته باشی....

خانواده آقای خواستگار زیادی آرام هستندو صبور ....میپرسید چطور نگران خواستگاران دیگر من نیستند؟خیلی ساده چون متوجه علاقه من و راضی بودنم شده اند ...در ضمن ما حرفها را تقریبا تمام کردیم حتی مدت نامزدی عقد مهریه جهاز و....
گیرمان حالا فقط یک محرمیت و نامزدی رسمی است ....که منتظریم ببینیم بلخره کی را برایش مشخص میکنند قبل از فاطمیه یک هفته قبلش میخواستند بیایندکه انداختند بعداز روضه ....
حالاهم به هر صورت با همان آرامششان خبری میدهند ...مدلشان همینجوری است توی این مدت شناختمشان ....همیشه دوروز قبل خبرمیدهند.....

دیدار بار آخرمان را زیاد دوست نداشتم ....خجالت بی جای من ....و....باعث شد با خودش جز سلام واحوالپرسی حرفی نزنم ...حتی نگاهی....مادرش هم بود و من زیر ذره بین او....

راستش دارم خسته میشوم ....خیلی خسته ...
و فقط از خودم میپرسم کی اینروزها تمام میشوند ....همه خواستگاریها انقدر عذاب دهنده هستند تا به سرانجام برسند؟....
برایم خیلی دعا کنید...


+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن 1397 ساعت 11:10 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



مادر آقای خواستگار

مادر آقای خواستگار دیروز آمد و رفت ....خودش را هم دیدم چون به اصرار مادرش تا کتابفروشی رساندنم.بعد از سه هفته دوری حسابی معذب بودم و خجالتی...
اما هیچ مشکل خاصی نبوده و نیست ...
هنوز هم تاریخ جلسه بعد را مشخص نکردند و مادرش گفت قبلش خبرتون میکنم .....این قبل ینی دو یا سه روز قبل آمدنشان ....گفته بود بعد از ایام فاطمیه ....
فقط باید صبر کنم و تو سل و توکل...
شماهم برایم دعا کنید ‌..




+ نوشته شده در شنبه 20 بهمن 1397 ساعت 09:35 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



روضه

از امروز روضمون شروع میشه به مدت پنج روز تا روز شهادت مادر حضرت زهرا سلام الله علیها...
مامان آقای خواستگار چارشنبه هفته قبل تماس گرفت قرار بود همون آخر هفته بیان اما نظرشون عوض شد و گفتن بعد از روضه میان...گفته شاید یک یا دوروز بیاد روضمون ...خونشون کمی دوره و حتما باید با ماشین بیاد...
میدونم یکی از دلایل اصلی اومدنش دیدن دوباره من با لباس مجلس خانمهاس...تا حالا فقط با حجاب دیدنم ...
هفت خان رستم از این مراحل خواستگاری راحت تره !والا!!!
دیروز تولد آقای خواستگار بود ...چقد دلم میخواست حداقل نامزد بودیم و یه تولد کوچولو براش میگرفتم ...اما...نمیدونم این وقفه طولانیو اصلا دوست ندارم....راستش دیگه کم کم داره قیافشم یادم میره:(
بحث دیگه بحث سر محرمیته تو دوران نامزدی و اصرار اونا و انکار ما!مامان گفته بود نه ....باباهم صددرصد میگفت نه !والبته مشاوری که باهاش صحبت کردم...این وسط اگه نامزدی بهم بخوره ضربه اصلیو دختر میخوره....که عاطفیتره و حساستر....اونم یه دختری مثل من ....اینارو به خودشم گفتم با قیافه بامزه ای نگام میکرد و گفت آخه چرا نشه؟دوباره اصرار کردم گفت به نظر شما اینجوری ما چه فرقی داریم با یه دانشجوی دختر وپسر که برای جزوه باهم قرار میذارن؟
بازم باهمون حالت بامزه بهم نگاه میکرد قانع نشدم ولی کمی هم راست میگفت رابطه بدون محرمیت خیلی سخته و محدودیت داره... آخر گفتم بابای من راضی نیست باید باخودش صحبت کنید !گفت من با پدرتون صحبت میکنم!
بعد از رفتنشون در کمال تعجب متوجه شدم هم مامان هم بابا به محرمیت راضی شدن!!!!!
البته فقط درحدی که راحت باهم بریم بیرون و هیچ تماس بدنی نداشته باشیم...بابا الانم راضیه....
آخه این بنده خدا آدمیه که حتی راضی نیست ما بدون محرمیت شماره همو داشته باشیم و بیرون رفتن فقط با بزرگترها نه تنها!
خوب یا بد من اینجوری قبولش کردم ...این چیزی نیست که به خاطرش روی تمام امتیازاش خط بکشم...درضمن نامزدی بیشتر از سه ماه نیست انشالله....
این وسط داییم که خودش روانشناسه و مشاورم اون معرفی کرد داره ساز مخالف میزنه که اصلا محرمیت نه !!!
ای بابا !پدر من راضیه اونوقت...‌‌دلم نمیخواد به خاطر این موضوع همه چیز بهم بخوره...مثلا دفه قبل ما بااونا توافق کردیم....
این چیزارو مینویسم و ته دلم یه ذره نگرانم مبادا مامانش بیاد تو روضه و نظرش عوض شه و .....خدایا بعضی وقتا افکار منفی دیوونم میکنه ...‌‌امیدم فقط به خودته ....اگه خواست تو باشه همه چیز درست میشه پس خودت کمک کن...‌

یه چیز دیگه ....
برای نرگس هم همزمان خواستگاری پیدا شده منتهی نه مثل مال من انقدر سنتی..‌.اونا اول همو پسندیدن و بعد خودش یه بار با بابام صحبت کرد یه بار اومد خونمون بعدم خانوادش با نرگس صحبت کردند و قرار شد انشالله بیان جلو....
منو نرگس حسهای مشترکیو تجربه میکنیم و تو یه حال و هواییم...
اما بادونفر آدم و خانواده کاملا متفاوت ...‌خدا خودش عاقبت همه جوونا رو ختم به خیر کنه الهی...


+ نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت 10:30 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



صبر

خداروشکر هیچ مشکل خاصی نبود جز اینکه کمی ما عجولیم و آنها صبور و ریکلس..‌‌.
شاید مجبور باشم تا بعداز ایام فاطمیه صبر کنم شاید نه...
اما فقط باید صبر کنم...
مامان خانه را پرچمهای مشکی زده برای ۵روز روضه در هفته آینده ...
مادر آقای خواستگار هم ساعت و تاریخ پرسیده ....
شکر خدا هیچ مشکلی نبوده و نیست به جز بی طاقتی من....؛)


+ نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت 09:18 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



تکفی من عباده من توکل علیک

اشکهایم دانه دانه و غلتان دو طرف صورتم را میپوشانند...
توی این چند هفته حدود سه کیلو وزن کم کردم و روزهایی شد استرس وجودم را مثل خوره ذره ذره خورد....
باراول که دیدمش خنثی بودم حتی کمی منفی ....اما او همه معیارهای من را داشت ایمان کار آبرومند تحصیلات مقبول 
..
به خاطر پسرک بود دودل بودنم که خدا کمک کرد و مثل دندان لقی افتاد ...باردوم که دیدمش نظرم کمی مثبت شد آدم خوبی است...
دفه سوم رفتیم بیرون احساسم تغییری نکرد هنوز معتقد بودم آدم خوب و محترمی است از خدا طلب خیر کردم....
بار سوم بود هم خودش هم مادرش پیشنهاد نامزدی دادندکه گفتیم با خانواده ها صحبت کنیم نظر مشاور هم آشنایی بیشتر بود ...
دیدارمان به خاطر سرماخوردگی او یک هفته عقب افتاد و قرار گذاشتند هفته بعدش برای زدن حرفهای آخر بیایند و آمدند با پدر و دایی اش...
مادوتا را مثل بچه خورده ها به اتاق فرستادند تا خودشان راجع به باقی چیزهای مهمتر گفتگو کنند .
چند بار نظر خودم را پرسید اینکه واقعا مردی هست که میخواهم یا خیر قانع که شد نظر خانواده ام را پرسید و من هم صادقانه سوالهایشان را پرسیدم که یکی دوتا بیشتر نبود جهت اطمینان ....
روی محرم و نامحرمی خیلی حساسند حتی در حد تماس تلفنی ...راضی نبودیم من و پدرم گفت باید با پدرتون صحبت کنم .گفتم اگر بعد از محرمیت موقت نشود ضربه اصلی را دختر میخورد که عاطفیتر است .خوشحال گفت چرا نشه حالا بعد مدتی به یه نفر علاقمند شدیم!
قرار شد با پدرم صحبت کند بعداز حدود یک ساعتی رفتیم بیرون تظر من را راجع به مدت نامزدی و عقد پرسیدند مشکلی نداشتم.یادم نیست کی بود گفت از این به بعد فکر نکنید بچه هاتون دارن میرن برعکس به بچه هاتون اضافه میشه !حتی میخواستند درمورد تعداد مهمانها هم صحبت کنند که مادرش گفت باشه دفه بعد انشالله مکتوب کنیم.باز گفت دفه بعد با خواهرش ینی خاله آقای خواستگار می آیند برای نامزدی رسمی..

صلوات فرستادیم وخداحافظی کردند و رفتند ...باورم نمیشد آن حرفها را در مورد من و او بزنند توی دلم زوقی بود ...
بدتر از همه اینکه اینبار نا خود آگاه احساس کردم بیشتر از هربار دوستش دارم تمام محبت آن سه جلسه یک طرف محبت اینبار اندازه تمام آنها بود انگار!خانواده ام هم دوستش داشتند هم خودش را هم خانواده اش را...
اما آنهارا نسبت به خودم نمیدانم ...مادرش گاهی چنان قربان صدقه ام میرود که احساس میکنم من هم خیلی دوستش دارم و گاهی چنان سرد نگاهم میکند که لبخند روی صورتم میماسد و از خودم میپرسم چرا؟مثل همان شب....
یک هفته کامل گذشته اما آنها برای قرار بعد خبری هیچ خبری نداده اند و من سه روز است بیتاب و بی قرارم و کارم اشک است و انتظار و باورم نمیشود خانواده بافرهنگ و با شعوری مثل آنها که حتی برای ساعتی دیر آمدنشان خبر میدادند حالا مارا اینطور بی خبر بگذارند....
گاهی احساس میکنم این میان چیزی فرو ریخته ....اما نمیدانم چی و هر چقدر فکر میکنم مثل داستان پسرک کمتر نتیجه ای عایدم میشود...هرچند نه خودش نه خلنواده اش قابل قیاس نیستند با پسرک....
و خدا به من میگوید فقط از من بخواه ....که من با اسباب و بی اسباب همه چیز را درست میکنم و من فقط از او میخواهم و بس...اگر من اشتباهی کردم به نادانی خودم تو درست کن به حکمت و بزرگی خودت ....همانطور که از اولش بی هیچ واسطه ای اورا سرراهم قرار دادی و هربار تا بار دوم نه بودم و تو راضی ام کردی و پیش بردی....حالا هم فقط به تو توکل میکنم و از تو میخواهم بس که قادر توانایی...

پ ن :ببینید دوستان نمیخواستم تا جواب قطعی اینجا چیزی بنویسم اما مدام پرسیدید و سوال کردید حالا هم خودم انواع احتمالات را هزار بار توی مغزم رفته ام و میدانم تنهاکاری که باید بکنم صبراست ...به هرترتیب ...شما فقط دعایم کنید ...


+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن 1397 ساعت 10:37 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



دنیای نا شناخته

اینروزهایم آمیزه ای شده از استرس زوق و شوق و نگرانی برای مواجه با دنیای تاشناخته و انتظار....
برای بارسوم با آقای خواستگار صحبت کردیم رفتیم امامزاده ای و آرامشی هم دریافت کردیم...
الحمدلله توی نود درصد صحبتها باهم توافق داریم وخانوادهها هم راضی ان...
با هیچکدوم از موردای قبلی انقدر پیش نرفته بودیم وهنوز نمیتونم روزایی که پشت سر میذارمو باور کنم ....
گاهی دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم گاهی از لبخندی که بیشتر این روزا مهمون صورتمه تعجب میکنم و خداروشکر میکنم....
بیشتر وقتموکتاب میخونم درمورد جنس مخالف ازدواج مردها و روحیاتشون تا کمی بیشتر از این دنیای ناشناخته شناخت پیدا کنم .
قرار بود بریم پیش مشاور اما مشاوری که بهم معرفی شد گفت هنوز زوده و فعلا بیشتر باهم ارتباط داشته باشید تا شناخت پیدا کنید...
قراره بیشتر همدیگرو ببینیم و کمی بیشتر باهم آشنا بشیم تت بعد ببینیم خدا چی میخواد...
هنوز برای تصمیم گیری خیلی زوده.....
برام دعاکنید....


+ نوشته شده در سه شنبه 18 دی 1397 ساعت 12:24 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



خرس قطبی

دوست دارم مثل یک خرس قطبی پناه ببرم به گوشه امنی و به خواب زمستانی بروم....
جایی که هیچکس مزاحمم نشود بخوابم و فقط راحت راحت بخوابم ....
ووقتی بیدارشوم که بهار آمده و همه چیز عوض شده باشد ....

این روزهای بی قراری میفهمم چقدر ایمانم ضعیف است ....
میفهمم چقدر فرق هست بین حرف تا عمل ....
سخت تر از این روزها هم وجود دارد؟خدایا کی از این برزخ خلاص میشوم...:(


+ نوشته شده در سه شنبه 11 دی 1397 ساعت 10:40 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



روزهای دیرگذر .....

هرکدوم از روزام برام برابر صد روز طول میکشه!
هفته قبل که خنثی بودم چقدر راحت و بی خیال بودم اما حالا....

به غیراز اینجا دوتادفتر دیگه تو خونه دارم که توشون مینویسم مخاطب یکیشون خداست و من اونجا همیشه لز دلتنگیها و غصه هام مینویسم مخاطب دیگری عشق جاویدم حضرت مهتاب
توی هرددو دفتر بامداد مینویسم که بعد اگه اشکالی بود راحت بشه پاکش کرد و دفترام کثیف و زشت نشه!حتی توی دفتر فروش مغازه هم همیشه بامداد یاداشت میکنم به همون دلایل !خودکارو دوست ندارم...
هفته قبل شب یلدا که خواستگار دومم اومد نسبت بهش خنثی بودم شاید حتی کمی منفی!چندروز که گذشت و تا سه شنبه زنگ نزدن بی خیال بودم و گفتم خداروشکر تموم شد !تمام اون مدت پسرکو با آقای دومی مقایسه میکردم و غمگین بودم!!!
تا اینکه سه شنبه زنگ زدن و خواستن دفه بعد با پدرش بیان !
کلی به خودم انرژی منفی داده بودم بقیه هم براساس حرفای من!دیوونه شده بودم انگار !به مامانم گفتم بگه دیگه نیان قانع نشد و گفت یه ساعتی فکرکن بهم خبر بده!فکرکردم و کلی گریه!عجیب بود من به این بنده خدا اوایل خنثی بودم اما حالا با فکر پسرک انقدر دیدم منفی شده بود !قبول کردم یه بار دیگه بیان و صحبت کنیم نتیجه صحبت یا احساسمو کامل منفی میکنه یا نه میفهمم این بنده خدا هم آدم بدی نیست
با کلی اشک اجازه دادم بیان و تاکید کردم اگه حسم بهش بد بود بی هیچ دلیلی نع!!!!
با پدر و مادرش و یه جعبه شیرینی اومدم اینبار تعداد ماهم یک نفر بیشتر بود .
پدرها درمورد وضع اقتصاد و زندگی و حرفای بی مزه حرف میزدن مادرها هم طوری با هم گرم گفتگو بودن انگار سالهاست هم رو میشناسن .بلاخره ماهم رفتیم تا برای بار دوم باهم صحبت کنیم .
اینبار خیلی مهربانتر مودبتر و صمیمتر از بار قبل بود و سوالاشو تو گوشی آماده کرده بود منم کاغذی که توش سوالامو نوشته بودم آوردم...
اونجوری که فکر میکردم نبود ینی اونجور بد!درواقع پیش داوری کرده بودم !کمی نرم شدم .
خداروشکر خیال پسرک رو یکی دوروز قبل از اومدن مجدد اینها به لطف و کمک خدا مثل دندون لقی کنده و دور انداخته بودم و همین بیشتر کمکم کرد .
خدارو شکر کردم که با احساس و عواطف خودم تصمیم نگرفتم !
خداروشکر که خدا هنوزم دوستم داره و با وجود اینهمه بدی من نگاه مهربونشو ازم نگرفته :)
چقدر شرمنده خدام :(دلم میخواد از ته دل لبخند بزنم و از ته دل گریه کنم!
هنوز هیچی معلوم نیست هیچی!قرار شده بازم بیشتر باهم صحبت کنیم و پیش مشاور هم بریم ....
خدایا دستمو ول نکن و برای یه لحظه هم به حال خودم رهام نکن که معلوم نیست سراز کجا دربیارم بدون نگاه مهربون تو...


+ نوشته شده در یکشنبه 9 دی 1397 ساعت 02:17 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



شب یلدا

ینی فقط تو شب یلدا خواستگار نداشتم که الحمدلله اونم اومد و لیستم تکمیل شد!
قرار بود پنجشنبه بیان اما چون ما به اتفاق جمع کثیری خونه خواهرم دعوت بودیم و شب یلدارو زودتر برگزارکردیم قرارشد جمعه ینی شب یلدای اصلی بیان!
هفت و نیم اومدن و هشت و نیم رفتن .کاملا برعکس پسرک بود از هرلحاظ !احساس آرامش و خوبی رو که کنار پسرک داشتم کنار این آقا به اون صورت نداشتم اما خیلی هم حس بدی بهش نداشتم .
خب فرق میکنه یه پسرک ساده شهرستانی همسن و سال خودت با آقای پایتخت نشینی که حدود هشت نه سالی هم ازت بزرگتره!
نه میتونم بگم خیلی خوب بود نه خیلی بد !متوسط بود خیلی از معیارهای اصلیمو داشت اما جزئیات...
ازدواج کردن فرآیند ساده ای نیست !همه چیزو به خدا میسپرم و ازش میخوام همونطور که همیشه برام بهترینو خواسته تو این بزرگترین اتفاق زندگیم هم بخواد!
ازدواج فقط انتخاب ما نیست !تلفیقیه از انتخاب و تقدیر...
از خودم تعجب میکنم که هنوزم نسبت به پسرک احساس محبت دارم :(بااینکه میدونم همه چیز خیلی وقته تموم شده...
عسی ان تحبو شیئا و شر لکم و عسی ان تکرهو شیئا و یجعل الله فیه خیرا کثیرا!
شاید شما چیزی رو دوست داشته باشید اما برای شما بد باشد و شاید از چیزی اکراه داشته باشید اما خیر فراوان برای شما داشته باشد!
این کلام خداست...
خدای من ،من از آنچه از خیر که برایم در نظر داری غافل و فقیرم اما میدانم همواره و همیشه نگاه پر لطف و مهربانت همراهم بوده و هست به تو توکل میکنم و ازتو طلب خیر دارم:)

پ ن ۱:
امروز زنگ زدم به دوست نازم فاطمه بعداز عروسیش اصلا ندیدمش و حسابی دلتنگشم ...فاطمه جونم داره مامان میشه:)
پ ن ۲:
خدایا کی میشه اینجا دیگه از تجربیات زیبای خواستگاریم ننویسم!!!:(


+ نوشته شده در شنبه 1 دی 1397 ساعت 10:49 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



.: تعداد کل صفحات 25 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]