پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

تلنگر

یک ساعتی هست از قم برگشتیم .چه روز مبارکی هم زیارت قسمتمون شد روز میلاد بابای نازنین امام زمان علیه السلام:)
رفتیم زیارت ....خیلی عجله ای بعدم رفتیم جمکران مسابقه جایی برگزار میشد همجوار مسجد جمکران اما نه داخلش !میشد گنبد و گلدسته هارو دید.
فکر میکنم خیلی به خودم اطمینان داشتم و همین باعث شد روزای آخر کمی کم کاری کنم.
دوسال پیش که برای دو جز شرکت کردم جایزه هم بردم و خداروشکر راضی بودم اما امسال متاسفانه به نتیجه ای که از خودم انتظار داشتم نرسیدم و نمره کمتری گرفتم که البته استرس هم بی تاثیر نبود!
مسابقه قرآن و نتیجش برای من فقط مسابقه قرآن نیست میدونم تمام اعمالم رو این نتیجه تاثیر دارن و وقتی خودت از خودت راضی نباشی....
دلم میخواد بازم تو مسابقه شرکت کنم با تلاش خیلی بیشتر و به همه و بیشتر از همه به خودم ثابت کنم میتونم خیلی بهترازاین باشم !حیف که دور بعد سال بعده:(
جدااز گرفته شدن حالم فکر میکنم این تلنگر برام لازم بود تا یه تجدید نظری تو همه چیزم بکنم و یه بار دیگه از اول شروع کنم انشالله با حال بهتر:)


+ نوشته شده در یکشنبه 25 آذر 1397 ساعت 07:24 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



مسابقه قرآن

سلام
بلخره گذشت و تونستم با خودم کنار بیام !نه به آسونی بلکه خیلی سخت روزای خیلی سختی رو گذروندم ...به خودم میگفتم حالم خوبه اما اشکام بی دلیل راهی میشدن!یه روز خوب بودم و یه روز داغون!
از خودم لجم میگیره که بااین سن و بعداز اینهمه تجربه خواستگاری هنوزم انقدر حساس و ساده ام!فکر میکنم خواستگاری سخت ترین و تلخترین روزای زندگیمو رغم زده !همیشه !همیشه!همیشه اشک بوده و دل شکسته و زاری!به هزار بدبختی راضی کردن خودم برای اومدن هردونشون !بعدم استرس جواب !
مرده شور ببره کی میخوام عادت کنم ؟شاید اگه یه دختر معمولی بودم برام خیلی ساده تر میگذشت !اما سخته که عاشق باشی از ازدواج فراری باشی عشقت و قلبت یکی باشه که نشه بهش برسی و....بهذزور خودتو راضی کنی و ....کی این دوره از زندگی من تموم میشه و یه فصل جدید شروع میشه؟
دیگر نمیگویم خواستگاری میگویم آشنایی جدید درراه است هفته آینده !شرط کردم بعد از مسابقه قرآنم بیایند که تمام وجودم استرس نشود دوباره و با خیال راحت مسابقه ام را بدهم....
شرایطش از پسرک خیلی بهتر است اما هیچ چیز نیست فقط یک آشنایی ساده است!
یکشنبه هفته بعد مسابقه قرآن دارم و به امید خدا باید به قم و مسجد مقدس جمکران بروم:)
انیس دوست داشتنی این روزهایم کلام خداست:)
انشالله شرمنده خدا نشوم نه فقط در حفظ کلامش که بیشتر درعمل به ذره ای از آن:)


+ نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر 1397 ساعت 10:51 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



نقاهت

سعی میکنم با  خودم کنار بیار اما هنوز خیلی موفق نشدم هنوز دلم میخواد بیشتر تنها باشم و از دیگران فاصله بگیرم!
دلم عادت کرده خدارا شکر تو این مدت دیگه احساس خوبی نسبت به پسرک نمونده و برعکس جای همشو حسهای بد گرفته...
اما هنوز از ذهنم بیرون نرفته و روزی نیست که توی سرم بهش فکر نکنم و دنبال دلیل نگردم دلیلی که هیچوقت پیدا نمیکنم و هرچقدر میگردم کمتر میابم !کاش اگه جوابشون منفی بود اصلا طرف کتابفروشی هم آفتابی نمیشدند اینطوری من یه هفته جلوتر بودم!
با توجه به اینکه اینا این جریان خواستگاری رو بعداز حدود یک سال!پیگیری کردن  و قبلا هم چنین غیب شدنی داشتند بعید نیست دوباره بعداز چند ماه پیداشون بشه!
با یه مشاور و روانشناس صحبت کردم کسی که علاوه بر اینها آشنا و دلسوز هم هست گفت چنین آدمی زیاد با ثبات به نظر نمیرسه !نمیخوام نتیجه گیری کنی اما اگه بازم بعد چند ماه پیداشون شد قبلش بفرستش پیش من باهاش صحبت کنم و یه بررسیش بکنم!
بانگرانی گفتم واگه کلا پیداشون نشد؟گفت در این صورت تو چیزیو از دست ندادی !این علائم منفی که تو میبینی از نظر من برای بررسی اتفاقا مثبتن چون طرف شخصیت خودشو زودتر نشون داده!و تصمیم گیری راحت تر!
گفتن این حرفا کمی آرومم کرد اما پذیرفتنشون به همین راحتی نیست!
تو مدتی که درگیرشون بودم زندگیم تقریبا تعطیل شده بود به جز قرآن که اونم اون تمرکز اولیه رو نداشتم و کلی پسرفت داشتم!
حالا کم کم دوباره دارم خودمو پیدا میکنم اما هنوز کامل موفق نشدم!
این وسط اشتهام زودتر از همیشه برگشته و انجام وظیفه میکنه باید مواظب باشم وزنم بالا نره!
فقط و فقط به این فکر میکنم کاش بعضی آدما هیچوقت وارد زندگی آدم نمیشدن!
گاهی فکر میکنم حاضرم هرکاری بکنم فقط خبری از اونا به دستم برسه منفی یامثبتش اصلا مهم نیست!

تازه دارم میفهمم ایمان و توکلم خیلی کمه متاسفانه و هنوزاول راهم....


+ نوشته شده در شنبه 10 آذر 1397 ساعت 11:21 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



نقطه سرخط.

سلام عیدتون مبارک 
میلاد پیامبر مهر و مهربانی و امام صادق علیه السلام .انشالله مسلمان واقعی باشیم پیرو راستین این عزیزان و شکرگزار این نعمت :)
از روزی که مادر  و خواهر پسرک آمدند کتابفروشی هشت روز میگذرد ....هشت روز سخت ....روزهایی که خودم را اذیت کردم و آشفتگی از تمام وجنات و سکناتم پیدا بود !
دلم میخواست و میخواهد از خودم و از همه فرار کنم از سوالهایشان !از سوالهای خودم ....همه میگن بهش فکر نکن اما این مدت به غیر از اوقاتی که مشغول قرآن بودم باقی وقتم تمام ذهنم پر از آنها بود نزدیک صد بار یا شاید هزار بار حرفها و رفتارهایمان را مرور کردم .....هر دوبار ...و راستش به هیچ چیز بدی نرسیدم ....
انتظار کلافه ام کرده ....
حالا دیگر تمامش میکنم و دنبال دلیل نمیگردم ....فکر میکنم خواب آشفته ای بوده و تمام شده و حالا بیدار شده ام ....خواب که دلیل نمیخواهد ...
این وسط فقط بیشتر از همه دلم به حال خودش میسوزد که انقدر طفلک و تنهاست ....اینکه انقدر همه به او زور میگویند و انتظار دارند همه چیز را قبول یا به راحتی رد کند.....
دل دل است دیگر ....خوبی اش به این است که بعد از صدبار شکستن خرد شدن سوختن و له شدن باز میتواند بعد از مدتی به شرایط جدید خو بگیرد ....طفلکی دل است دیگر عقل که ندارد ....
خودم را عادت میدهم به نبودنشان همینطور که چند روزی عادت دادم به بودنشان .....
چیزی که من میبینم فقط ظاهر قضیه است ...خدا بهتر از هرکسی از هر چیزی خبر داردو چیزی را میبند که ما نمیبینم ....
راضی ام به آنچه که تو برایم بخواهی خدایا ....و نمیخواهم چیزی را که تو نخواهی ....
دلم به حال دلم میسوزد اما دنبالش نمیدوم هر کجا خواست برود .....
عادت میکنم میدانم و زندگی ام را دوباره مثل قبل آغاز میکنم .
نقطه سرخط ....
الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و اهلک اعدایهم اجمعین 


+ نوشته شده در یکشنبه 4 آذر 1397 ساعت 01:16 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



روزهای دیرگذر .....

چقدر این روزها سخت و عذاب دهنده میگذرند....چقددلم میخواست مث فیلمها میتونستم این قسمت از زندگیمو با یه اشاره بکشم جلو و به قسمت بعد برسم....
چقدر صبور بودن سخته و من واقعا اصلا نیستم فقط مجبورم:(
هفته پیش شنبه بود آمدند منزل و باهم حرف زدیم پسرک مهربان و ساده و صادق بود....
بعد از کلی احساس بد قبل از آمدنشان و به زور راضی کردن خودم و دلم عجیب بعد از دیدنش دلم آرام گرفت باهم که حرف میزدیم هیچ احساس بدی که نداشتم بلکه پراز احساس خوب و آرامش شدم....
انگار خود من بود به صورت پسر...ساده صادق و آرام ودرضمن خیلی هم خجالتی...
تا جایی که من فهمیدم هردو کنار هم احساس خوب داشتیم و مدت تقریبا طولانی صحبت کردیم.موقع رفتن همه خوشحال بودند خواهر پسرک حتی گفت خواستید برید شهرما تحقیق کنید!
روزها گذشتند و گذشتند و ما به انتظار خبری زنگی از آنها در‌ست سر یک هفته دیدم آمده اند پاساژ و کتابفروشی!گفتند یکبار دیگرهم آمدیم نبودید !کمی ماندند و رفتند پسرک نبود مادر و خواهرش بودند و از من چیزی برای قرار بعد نپرسیدند  هیچ!که البته فکر میکنم طبیعی باشد باید با خانواده ام هماهنگ کنند نه خودم....
اما اینکه چرا این مدت زنگ نزدند یا بعداز دوباره دیدنم حالا که سه روز گذشته هیچ خبری نمیدهند اذیت کننده است!
منفیترین جواب را در نظر میگیرم حتما نخواسته اند یا منصرف شده اند!این را میگویم اما ته دلم هنوز امید هست....دفه قبل هم درست همین مراحل راطی کردم امید انتظار استرس ناامیدی ناامیدی بیشتر بعد یکهو پیدایشان شد....
خدا کند ازن روزها زودتر بگذرند فقط!
دوستان توروخدا فاز منفی ندید حتی اگه این اتفاق نیافته ترجیح میدم خودم بامرور زمان بفهمم تا با انرژی منفی دیگران ....
شما فقط دعایم کنید ....

پ ن:
یک چیزهایی را یادم رفته بود ...چیزهایی که قبلش یادم بود مثل اینکه برای رضای خدا فقط قبول کردم بیایند با چه عذاب و گریه ای قبلش ...فقط به خاطر خدا راضی شدم آنها را ببینم ...حالا هم نباید بگویم من از او خوشم آمده و به این دلیل دعا کنید برایمان....
نه باز فقط باید خداباشد و رضایت او درهر حالی....
کسی را که او برایم بخواهد میخواهم و کسی که او نخواهد با زور و اصرار نمیخواهم و یقین دارم به جز خیر برایم چیزی نخواسته و نمیخواهد....


+ نوشته شده در سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت 11:13 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



انتظار

سلام 
نوشته بود
دیدید وقتی کسی چشم انتظار خبری است وحالش خوب نیست و هی انتظار میکشد و به دوستانش میگوید برای من دعا کنید...
آدم ناخودآگاه یاد آندوستش که می افتد برایش دعا میکند زودتر گرفتاری اش حل شود حتی به بقیه هم سفارش میکندبرای آن دوست دعا کنند ...
انتظار راستی یکی از سخت ترین کارهاست ...داشتم فکر میکردم اگرروزی مادر میبودم چقدر سخت بودبچه ام شهید گمنام شود ....چقدر سخت بود بی خبری وانتظار...به نظر نمیرسد اما همینکه ته دلت هنوز امید داری واز طرف دیگر ناامیدی خردت میکند.....
حالا امام زمان ما آقای عزیزتر از جان ما ....فرزند رسول خدا وامام حسین علیه السلام زنده و حی و حاضر بین ماست ....به خاطر ما و منتظر ما...
وما چقدر راحت اورا به دست فراموشی سپرده ایم .....واگر میخواهیمش فقط به خاطر حاجت دل خودمان...
و امام زمانم که جانم به فدایش چقدر غریب و تنهاست که بارها از ما خواسته برای فرجش دعا کنیم .....در حالی که گشایش امر او گشایش تمام امور دنیاست....
به فدای امام غریب و تنها و منتظرم ....
امروز سالروز آغاز امامت ایشان است انشالله روزی برسد برای آغاز فرجش جشن بگیریم 
همه گویند جهت تعجیل ظهورش صلوات 
کاش می آمد زمانی میگفتیم به برکت حضورش صلوات 
الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم


+ نوشته شده در شنبه 26 آبان 1397 ساعت 12:43 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



روزهای سرنوشت...

به تی وی نگاه میکنم تصویرهارو میبینم و صداهارو میشنوم ...اما انگار نمیبینم و نمیشنوم ....تو مغزم صداها و تصویرهای دیگه ای پشت سرهم میان و میرن...
سوالهای باجواب و بی جواب....
به زور دعا و نماز دلمو آروم میکنم ....چاره ای ندارم به جز توکل و انتظار...باید مواظب باشم اینهمه فشار روی اخلاقم تاثیر نذاره....
دارم برای مسابقه قرآنی آخرهای آذرماه آماده میشم مسابقه ای که دوسال پیش هم شرکت کردم اما پارسال نتونستم شرکت کنم و بدجور دلم سوخت ....حالا امسال دوباره این فرصت بهم داده شده هرچند میزان امتحانم نسبت به دوسال پیش خیلی بیشتره و به همون نسبت تلاشم هم باید خیلی بیشتر باشه....
مسابقه توی مسجد مقدس جمکران زیر سایه امام زمانم برگزار میشه و هیچ جایزه ای هم که نبری این خودش قشنگترین هدیس:)
اول حرص میخوردم که چرا این دوتا موضوع باید همزمان بشن اما حالا خدارو شکر میکنم وقتایی که تمرکزمو رو حفظ و دوره برای مسابقه میذارم معمولا به چیز دیگه ای فکر نمیکنم....
وزنم باسرعت قابل توجهی در حال پایین اومدنه به خاطر شرایط موجود !از وقتی برگشتیم تا حالا حدود چهارکیلو!:)
فکر میکنم انتظار و فقط انتظار سخت ترین کار دنیاس!وقتی دقیقا هیچ کار دیگه ای نتونی بکنی و درعین حال همه ازت انتظار متانت داشته  باشن درحالی که خودشونم به اندازه تو منتظرند!
برای من و روزهای پیش رویم دعا کنید امید که با دفه بعد با حالی بهتر برایتان بنویسم


+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان 1397 ساعت 11:06 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



برای کیمیا

سلام :)
دیشب از سرما با جوراب پشمی و دوتا پتو یکی مسافرتی و یکی معمولی خوابیدم :)بعداز نماز صبح دیدم باهمه اینا سردمه پالتومو هم پوشیدم و رفتم تو جام;)
ساختمان ما هنوز شوفاژهارو راه ننداخته!نمیدونم خودشون سردشون نیست؟
و جالبیش به اینه سردترین اتاق خونه مال منه !نمیدونم چرا انقدر از بقیه سردتره!
نمیدونم اینجا بلخره عکسی بذارم یا نه و اگه شانس منه و گذاشتم سیستم آپلود هنگ کنه!توی اینستا به این راحتی میشه عکس گذاشت بیاید اونجاخو!
برای دوستای عزیزی که آدرس اینستامو ندارند ولی بدشون نمیاد داشته باشند مخصوصا کیمیای عزیزم
Ⓜmosaferemaaah
عکس صفحه اولم دوتا شکوفه انارن


+ نوشته شده در شنبه 19 آبان 1397 ساعت 11:28 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



بازگشت از سفر آسمان

وقتی توی حرم آقا هستی انقدر عشق و آرامش آنجاست که احساس میکنی هیچ غمی نیست هیچ مشکلی وجود ندارد ....آرام میشوی آرام مینشینی و فقط نگاه میکنی و لبریز آرامش میشوی ...
اما وقتی برمیگرد مشکلات و سختیها از هر طرف به تو حمله میکنند کاش یکی یکی کاش کمی با فاصله !جوری هدفت میگیرند که شیرینی سفر توی تلخیشان کمرنگ میشود و هی از خودت میپرسی چرا چیزی نگفتم ؟چرا ؟ ....
به سفر آسمان هم که بروی وقتی به زمین برگردی زمین همان زمین است و آدمها همان آدمها و مشکلات و سختیها همان قبلیها و چه بسا سخت تر ....
چیزی تغییر نکرده آنچه و آنکه باید تغییر کند تویی و اعمالت و تویی و تفکرت و تویی و .....
برای قلبم آرامش خواستم مقابل مشکلات و صبر ....گویی به من داده شده ....وگرنه حالا باید با اشکهای سرازیر اینها را مینوشتم ....
توی راه و مسیر کربلا وقتی از چیزی ناراحت و عصبانی میشدم چیزی که آرامم میکرد این بود ما اینجا ماندنی نیستیم و مسافریم اقامتمان نهایت برای چند ساعت بیشتر نیست ....
اینجا هم همینطور است نباید بیخود عصبانی شوم و غصه بخورم اینجا خانه ابدی من نبوده و نیست ....من زینبم ....یک مسافر توی جاده زندگی  ....زیبب مسافر کربلا !

دوست داشتم دوستی کسی غیراز خانواده ام کنارم بود تا با دل راحت با او حرف بزنم تا سرزنشم نکند بابت احساسم و نگرانم نکند برای آینده ای که معلوم نیست ببینم یا خیر ....
دوست داشتم یکی بود به حرفهای دلم گوش میداد و از عقل چیزی نمیگفت ....
من عقل به اندازه کافی دارم !از اندازه کافی خیلی بیشتر یک گله عقل دور و ورم ریخته اند ....من از این همه عاقل فراری ام .....
قلبم تنها مانده ....

پ ن 
انشالله به زودی با پست عکس دار میام با خاطرات قشنگ سفرم ...


+ نوشته شده در یکشنبه 13 آبان 1397 ساعت 11:36 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



حال غریب ....

حال دلم حال غریبی است ....غریب ....
میشود از ته دلت خوشحال باشی و از ته دل غمگین .....؟
شده من این حال را دارم .....
از بی لیاقتی خودم خسته ام ....از اینکه مسافرخانه ام باشم و نه ساکن همیشگی آن .......
چرا من درست نمیشوم ؟ چرا آدم نمیشوم ؟ تاکی میخواهم اینطور ادامه بدهم ؟دل به حال خودم نمیسوزد ؟:(

پ ن 
عکسای سانی رو دوباره تو پست قبلیم میذارم انشالله برید و  درست شده ببینید:)
پ ن دوم :
فهمیدم مشکل چه بود مشکل از جایی که آپلود کرده بودم بود فعلا تعطیل شده ....گفته زود برمیگردیم ....انشالله آنها برگشتند و من همه عکسها را باهم میگذارم


+ نوشته شده در دوشنبه 30 مهر 1397 ساعت 09:42 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



مسافرکربلا:)

سلام 
چند وقت هست نبوده ام ....خیلی نیست تقریبا همه شماهم همینطورید....
به امید خدا دوشنبه سفرمان را آغاز میکنیم :)کم کم دارم لوازم سفرم را آماده میکنم ....:) هنوز باورم نمیشود....
هرروز صبح میروم پیاده روی دور دریاچه ....گاهی که خلوت باشد کمی میدوم با چادر !خب وقتی خیلی خلوت باشد اینکار میکنم :)
هرروز به ماهیهای شکمو غذا میدهم مرغابیها ترسو هستند و بی اشتیاق و خواب آلود !با این حال من دست از سرشان برنمیدارم میروم در فاصله خیلی نزدیکشان مینشینم و وانمود میکنم ندیدمشان و کاری با آنها ندارم . تنبلها هم سرشان را توی پرشان فرو میکنندو با چشمهای نیمه باز زیر نظر میگیرندم :)
یکبار در همین احوال مشتی آب پر کردم و روی نزدیکترین مرغابی نزدیکم که ظاهرا خیلی هم خواب آلود بود پاشیدم !شوکه شد!بلافاصله پاشد و انقدر ازم دور شد که دیگر نتوانم آب بپاشم !زرشک !انگار من پا ندارم !من هم پاشدم باز رفتم و نزدیکتر و روی بقیه هم آب پاشیدم !از خیر استراحت گذشتند و همگی بلند شدند و شنا کنان داخل دریاچه رفتند !هرروز همین برنامه را تکرار میکنم !همچین مردم آزاری هستم من !
ماهیها هم اما خیالشان راحت است به حدی نزدیک میشوند که من قسمتی از بدن و باله هایشان را میبینم ماهیهای بزرگی هم هستند نانها را میخورند و شالاپ شلوپ میکنند :)مرغابیها که خواب از سرشان پریده میروند سروقت ماهیها توی سرشان میزنند و نانها را خودشان از آب میگیرند:)
گاهی عکاسی هم میکنم با نیکا یا بی نیکا !
هرروز به بلبل خرماهایی که دوتایی پشت سرهم پرواز میکنند روی درختها نگاه میکنم حالا دیگر ههم شکلشان را خوب میشناسم هم صدایشان را .بسیار دوست داشتنی هستند  و من هی دلتنگ سانی میشوم و فکر میکنم ینی الان شاد است ینی جفت خودش را پیدا کرده ؟کاش میشد یکبار دیگر میدیدم و میبوسیدمش!فقط یکبار!:(یک جا خواندم بلبل خرما پرنده ای تک همسر است ینی فقط با جفت خودش تا آخر میماند .....
برای پست آخر خواستم چند تا عکس هم بگذارم عکسهای سانی ملوسم را ....


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه 28 مهر 1397 ساعت 11:10 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



پاییزرنگ رنگ

انقدر شوق کربلا را داشتم و توی روزمرگیهایم گم بودم که یادم رفت پاییز زیبا و رنگ رنگ از راه رسیده !باورم نشد وقتی خواندم وارد هفته سومش شده !
پاییز فصل زیباییست فصل عاشقهاست و اشکها :)
همه اینهارا یادم رفته بود تا اینکه پاییز گرامی با یک عدد سرماخوردگی خودش را به یادم آورد!
امروز هوا بارانی و بود و شاعرانه و عاشقانه و زیبا!حسابی زوق زده شدم .
چترهای دوست داشتنی خودم و نرگس راهم برداشتم برای مسیر تا سرکارفتن !هردو مثل دختر بچه های دبستانی بازوق و شوق زیر چتر و باران به انتظار اوتوبوس ایستادیم به جای نشستن زیر سایه بان ایستگاه!
بعد هم نرگس کنار درختی با برگهای سبز و زرد رفت و من ازش عکس گرفتم:)
دوست دارم خودم هم عکسهای بیشتری بگیرم از اینهمه لطافت و زیبایی!
میگم نرگس تو این هوا شاعرا حتما شعر میگن نویسنده ها قصه ای مینویسن !احساسات آدم قل قل میکنه;)
خودم هم سرکار که میرسم از خلوتی کتابفروشی استفاده میکنم و شروع به نوشتن دلنوشته ای میکنم:)
توی راه برایم پیامک آمد ثبت نام شما انجام شد!از سایت سماح برای کربلا!مدارک را خواسته .بابا امروز دنبال کار‌ش رفته بود .همه چیز برای لبخند زدن مهیاست پس چرا بیخود اخم کنم ؟


+ نوشته شده در شنبه 14 مهر 1397 ساعت 12:51 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



انتظار شیرین

موضوع فروشنده بعد از کلی جستجو بلخره حل شد خداروشکر:)همسایمون که خانم مسنی هست قبول کرد بره !فکر کردم شاید خسته بشه حدودا همسنای مادرمه!ولی خودش با اصرار گفت مشکلی نداره !بازم خداروشکر به هرحال از بسته بودن مغازه خیلی بهتره :)
حالا دیگه بابا دنبال کارای رفتنمونه به امید خدا:)هرچند اگه کسی هم پیدا نمیشد ده روزو تعطیل میکردیم و میرفتیم
این حس انتظار قبل از سفرای زیارتی مخصوصا کربلا اونم پیاده روی اربعین کربلا یکی از شیرینترین حسهای دنیاس!;)گاهی دلت میخواد تموم نشن این روزا و تو با همین انتظار شیرین بمونی...بعداز سفردلتنگیه و هی مرور خاطرات شیرین سفروشمردن روزا برای سال بعد:)پارسال تا مدت زیادی بعداز سفرم شیرینی سفر توی وجودم بود و چقدر لذت بخش:)
امروز دومین کتاب نمدیمو تموم کردم :)سپهر اومده خونه تا کی وقت کنم و براتون یه کم عکس بذارم!
واز امروز به مدت پنج روز خونمون مراسم عزاداری امام حسین علیه السلام رو داریم:)امروز من نبودم تا ببینم روزای بعد قسمتم میشه خادم آقا باشم یاخیر!

بیشترروزا دلم بدجوری برای سانی تنگ میشه و همش فکرمیکنم الان چه حالی داره ....خدانگهدارت باشه کوچولوی ناز من:)


+ نوشته شده در یکشنبه 8 مهر 1397 ساعت 10:54 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



تنهایی...

مرضیه جان توی استوریش نوشته بود :یه روز توی زندگیت میفهمی دوستای زیادی نداری فقط آدمای زیادی رو میشناسی ....
و این چیزیه که من تو این یکی دوروز دارم بهش واقف میشم....
مثل همین بی صدا نگاه کردن شما!نمونه بارزش ! 
از خیلی قبل از اربعین دنبال فروشنده بودم به هرکسی فکر میکردم میتونه گفتم گفتن چقدزوده حالا کو تا اربعین بعدم بهونه ای آوردن و قبول نکردن فکرکردم واقعا زوده .از دیروز پریروز دوباره شروع کردم به گشتن لیست موبایلمو نگاه میکنم و به هرکسی که فکر میکنم شاید بتونه پیام میدم و با یه درصد امید که شاید از بین این چند نفر بلخره یکی قبول کنه ...
اما هرکسی مشکلی داره یکی کلاس داره یکی کمرش درد میکنه یکی....باز تنهایی خودمو بیشتر احساس میکنم و یه پرده اشک جلوی چشممو میگیره ...تازه خوبه باحقوق گفتم بیاید نه به خاطر دوستی!
نه نباید غمگین باشم بلخره هرکسی مشکلات خودشو داره نباید از کسی انتظار بیجا داشت ....تازه اگه این سفر برای امام حسینه خود آقا همه چیزو حل میکنه ....درست مثل سال قبل ...
امروز باید تمام وقت برم سرکار پاشم برم حاضر شم


+ نوشته شده در دوشنبه 2 مهر 1397 ساعت 08:40 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



تنهایی

یک وقتهایی چقدر دلت میگیرد و چقدر احساس غم و تنهایی میکنی...
یک وقتهایی چقدر جای یک دوست همدل کنارت خالی است تاباهم ساعتی قدم بزنید و از همه چیز بگویید یانه از هیچ چیز نگویید و فقط یک سکوت آرام بخش باشد...
از وقتی فاطمه ازدواج کرده خیلی تنها شدم ...شاید به خاطر بداخلاقی خودم بود که دوست دیگرم هم خیلی وقت است هیچ سراغی از من نمیگیرد…
از نرگس همیشه خسته خواهش میکنم همراهم باشد پتو راتازیر گردن بالا کشیده و سرماخوردگی را بهانه میکند میدانم حتی اگر مریض هم نبود به سختی راضی میشد !پیشنهاد دادن به نرگس سبک کردن خودت است ...

اشکهای بهانه گیرم را پاک میکنم ....عیبی ندارد این تنهایی انگارروزی مقدر من بوده....
نیکا را برمیدارم و دست دیگرم را در دست خدا میگذارم...
کاش فقط توی مسیر اشکهایم رهایم کنند....
برای من ناراحت نباشید ودنبال دلیل نگردید اشکهایم چندروزی هست دنبال بهانه اند ....

پ ن :
رفتم و برگشتم حالا راحت تر میتوانم لبخند بزنم حالم خوب است:)
کمی نان خشک برده بودم برای ماهیها و مرغابیهای کنار دریاچه :)
اول یک پیشی ملوس دیدم و ازش عکس گرفتم بعد کنار دریاچه مرغابیها را دیدم که نان دوست دارند یکی دوتا شکموترشان حتی یکی دوبار از دستم غذا گرفتند و حسابی زوق کردم:)
ماهیها هم سهم کوچکی داشتند:)
فکر میکنم همان بهتر نرگس نیامد وگرنه نمیگذاشت از فاصله دو کیلومتری این دوستان شکمو رد شویم;)
نیکا قهر کرده بود و ناز میکرد وزنش را تا کنار دریاچه تحمل کردم و وقتی روشنش کردم گفت چه جوری میخوای عکس بگیری وقتی شارژ نداشته باشم:(
با موبایل !
عکسهارا میگذارم توی اینستا:)


+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر 1397 ساعت 09:15 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



.: تعداد کل صفحات 25 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]