پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

چله

دیروز نیت کردم حالا که تا اربعین درست چهل روز مونده یه چله بگیرم چله دعا نه !ترک گناه !همشونو نه اونایی که تو من بزرگن و مشهود !
چون میدونستم احتمال صددرصد وسطای چله کم میارم نیت هشت دوره پنج روزه کردم که کلا بشه چهل روز !
تو هرکدوم از این ۵روز برای خودم خط قرمزهایی میذارم و جریمه هایی !به غیر از جریمه تشویقم میشه گذاشت ;)اگه انقدر خوب پیشرفت کردی !
۵روز اول از دیروز شروع شدو خدا حسابی قلقلکم داد !اما به زور خودمو نگه داشتم شاید تا لب مرز هم رفتم و برگشتم !اینجور تمرینها خیلی خوب و کمک کنندس!انشالله چلم اربعین توی کربلا تموم میشه!خداکنه لبخند امام حسین و حضرت عباس و امام زمانم بهترین جایزه هام باشن و شیرینترینهاش:)

امروز دوباره درست کردن کتاب نمدیو شروع کردم کاش میتونستم یه کم تندتر کارکنم!

گاهی احساس میکنم صدای سانی رو میشنوم از پایین از پنجره میخوام پاشم برم پایین اما میدونم پرنده یه جا نمیمونه!فقط دعا میکنم سالم باشه و اززندگی جدیدش راضی:)
دیشب بعد از هیئت با مامان رفتم خونه دوستش که حلیم نذری داشت خیلی یه دفه ای شد .منم به هم زدم و دعا کردم اول برای امام زمان نازنینم بعدم برای خودم همه و شما!چیکار کنم موقع دعا که میشه انقدر زوق زده میشم که بیشتر وقتا اول حاجت خودمو میگم بعد یاد بقیه میافتم !من کجا و حضرت زهرا کجا....
خانماچون باراولم بود میرفتم تعجب کرده بودن با لبخند نگام میکردن و میگفتن الهی خوشبخت بشی !اونا فکر میکنن حاجت من چیه و واقعا آرزوی قلبیم چیه...
انشالله همه ما عاقبت به خیر بشیم این از همه مهمتره:)
سپهر از اول محرم سرکاره تا مداحیدبذاریم تو خونه لازمش دارم و دلم براش تنگ شده وقتی آوردمش عکس کتاب نمدی و سانی نازمو میذارم ...
خیلی وقته با نیکا عکاسی نکردم...


+ نوشته شده در شنبه 31 شهریور 1397 ساعت 10:53 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



فالله خیرا حافظا و هوالرحم الراحمین

امروز سانی رو برای همیشه رها کردم :(بار سومی بود که بیرون میبردمش فکر میکردم مث دفه های قبل بعد از ساعتی برگرده اما اینطور نشد ظاهرا اون بالا بهش خوش گذشته بود گاهی چیزی میخورد و راضی نمیشد پایین بیاد دوساعت اون بالا بود دو ساعت نگاش میکردم و سرپا و گاهی نشسته چشمم بهش بود تصمیم گرفتم اگه تا اذان ظهر برنگشت برم خونه ....
و نیومد ....فقط درست لحظه اذان به خاطر تکه هندوانه ای نزدیکم شد اما نه تنقدر که بتونم بگیرمش و رفت....
الان که دارم اینارو مینویسم صورتم اشکیه و سخت دلتنگشم ....امانت زیبای کوچکی بود که خدا مدتی بهم داد و حالا برش گردوندم و به همون خدا میسپرمش و ایمان دارم فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین 
خدا نگهدارت باشه جوجه شیرین من


+ نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور 1397 ساعت 02:02 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



هدایت

امروز صبح سانی رو بردم بیرون گربه ای دوروبر میپلکید که دلم لرزید بردمش جای دیگه ای باقفس .کمی نشستم و بعد آروم بیرونش آوردم از کف دستم دور نمیشد اما با کنجکاوی و اشتیاق فضارو نگاه میکرد گذاشتمش روی زمین کمی شیطنت کرد و دوباره روی سرم نشست بوسش کردم و کمی غذا بهش دادمو ووباره گذاشتمش رو زمین اینبار پرزد سمت درختا سرگرم بازی و حشرات ومحیط اطراف شده بود و بازی بازی میکرد منم دائم نگاهم بهش بود و صداش میکردم تا گمم نکنه 
وقتی تو خونه آزاده و راه میرم هرجابرم دنبالم پر میزنه دیدم محو اطرافه شروع کردم راه رفتن تا بیاد پیشم شیرجه زد طرفم اما ازم گذشت و رو درخت دیگه ای رفت چندبار اینکارو تکرار کرد و حسابی گشت در نهایت جایی نزدیکم نشست و گرفتمش راستش به نظرم هنوز برای کامل ولش کردن زوده تمام این مدت یک ساعتی شد .باید هرروز اینکارو باهزار دلهره تکرار کنم مطمئنم روزی میرسه که دیگه برنمیگرده پی زندگیش میره انشالله هرچند دلم نمیاد همش نگرانشم و حسابی دلتنگش میشم ....اما از همون روز اول که برش داشتم نیتم آزاد کردنش بود نه اسیر کردن...
ـ

دیشب دوبارهمغناطیسو نشون داد یه خانم از بوسنی و هرز گبین از قبل مسلمان بود اما فقط به اسم .قبلا شیعه نبود میگفت بابام حتی درست فرق شیعه و سنی و...نمیدونست و اصلا اهل نماز و روزه و حجاب این چیزا نبودن
اما خدا خواست وهدایت شدن و چه هدایت زیبایی به واسطه امام حسین:)
خدا همه مارو هدایت کنه


+ نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور 1397 ساعت 12:12 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



مقتل

صدای سانی یک لحظه محض رضای خدا قطع نمیشه و رو مخمه !این صدای گشنگیشه بعد از اینهمه وقت که پیشمه میدونم با چه جور جیک جیکی برای غذا صدام میکنه و کی تفریحی میخونه!
این در حالیه که تو قفسش پراز غذاس اما اون انتظار داره هر دقیقه یه نفر بادست تعرفش کنه  خودش بازور سراغ غذا میره!غذایی که جلوی چشمشه !:(
دیروز طبق معمول یکی از فامیلاشو تو خیابون رو درخت دیدم با صدای بلند گفتم توروخدا بیا بچتو ببر!اونجا معمولا خیلی خلوته فضای سبز پشت خونمون.یهو دیدم چندتا پسرجوون جلوتر زیر درختا نشستن ودارن با تعجب نگام میکنن!منم یه کم به افق نگاه کردم و خونسرد رد شدم!
باغ پرندگان که گزینش کنسل شد میمونه سه تا گزینه دیگه:
۱-تا آخر عمرش پیش خودم نگه دارم .که دلم نمیاد به خاطر هزار چیز آزادی زندگی جفت جوجه...به غیراز اینا خودشم خیلی اذیت کن شده بااون غذا خوردنش نمیتونم دوساعت با خیال راحت ولش کنم جایی برم:(
۲-زنگ بزنم پارک ساعی اونجا هم زیاد پرنده نگه میدارن یه بارم سالها پیش فنچامو بردم قبول کردن با امضا و رضایت نامه:)
۳-بدمش دختر عمم یا کسی که پرنده داره این خیلی فرقی بااینکه پیش خودم باشه نداره اما باز لااقل چشمش به جمال دوتاپرنده دیگه روشن میشه یه چیزایی ازشون یاد میگیره;)
۴-ولش کنم بیرون همون جایی که پیداش کردم !به نظر خودم این نهایت بی انصافیه بااوضاعی که خدمتتون عرض کردم منظورم غذای جلوی چشم و این حرفاس تازه اگه روسر آدم دیگه ای نشینه که تقریبا مطمئنم میشینه!
اگه بخوام آزادش کنم اول باید مستقلش کنم ینی هر دقیقه بهش نرسم غذاشو صب براش بذارم و دیگه تا ظهر و کم کم تا عصر و شب ولش کنم خیالم راحت بشه خودش میخوره اونموقع میشه روزی یکی دوساعت بردشتو فضای باز و آزادش گذاشت تا خودش کم کم بازی کنه و دنبال غذا بگرده و با محیط آشنا بشه خودمم میمونم تا اگه خواست برگرده مطمئنم بعداز چندروز دیگه برنمیگرده !خداکنه این آخریو بتونم عمل کنم بهش یا حداقل پارک ساعی !نه؟لااقل آدم شه و برای غذا خوردن دست از سر من برداره!باز اینجوری راضی ام نگهش دارم!
ببخشید حسابی خستتون کردم با این سانی کچل!
نرگس میگه قبلا از گلت هم حرف میزدی بنجی بانورو میگه !حالا همه حرف و فکرت شده سانی !راست میگه به خدا دیوونم کرده این نیم وجبی !آدم پرنده قفسی میخره یه ظرف ارزن و یه ذره آب میذاره جلوش تا چندروز بسشه امااین؟؟؟از ارزن میترسه!
ـ
بگذریم آقا جان بگذریم خدا خودش یه راهی جلوی پام بذاره ینی من دیگه توبه کردم از اعماق وجودم!به همه اینا غرغر دائم مامانم برای کثیفیش اضافه کنید!
اصلا میخواستم از مقتل بنویسم از چیزای دیگه....
اینروزا سرکار کتاب آه رو  میخونم مقتل امام حسینه از شیخ عباس قمی از وقتی داره از مدینه بیرون میاد کامل و دقیق همه چیزوگفته کی راهی شدن کی به کجا رسیدن کی چی گفته البته شخصیتهای مهم رو ینی به جزئیات نپرداخته اما چیزایی توش میخونی که شاید هیچوقت نمیدونستی قشنگ هست ام خیلی احساساتی نه !مثلا من کتاب سقای آب و ادب و پدر عشق پسر سید مهدی شجاعی رو خیلی بیشتر دوست داشتم بااینکه خیلی مثل این دقیق و تاریخی نبود ....
اونجا آدم احساسو میفهمه از عشق میگه و تو میتونه عطر قشنگ محبتو احساس کنی :)
دیشب که از هیئت برگشتم نزدیک ساعت دوازده شب داشت برنامه ای نشون میداد شبکه یک به اسم مغناطیس یه خانم آلمانی تازه مسمان شده تازه که حدود بیست سال پیش بعداز ازدواجش با یه مرد ایرانی ینی...
چقد قشنگ حرف میزد چبد قشنگ اسلامو درک میکرد میفهمید و ازته دل دوست داشت میگفت تو آلمان مردم بیرون نسبت به مشکلات هم بی تفاوتن مثلا بچه من گریه کنه مریض باشه کسی نمیاد یه کمک کنه اما ایرانیا اینطوری نیستن مث خواهر و برادر میمونن و به هم کمک میکنن.خیلی از این کار مردم خوشش میومد و میگفت و اونا این محبتو عشقو از امام حسین و اهل بیت یاد گرفتن از عشق حضرت زینب به امام حسین از عشق اون خانواده به هم و از اونجایی که زینب به یزید میگه با وجود اینهمه مصیبت جز زیبایی ندیدم!
فکر میکنم چه خوبه این برنامه رو گذاشتن کاش حداقل تو محرم هر شب باشه چقد با معرفتن اینایی که اسلام رو خودشون به دست میارن میگفت لذت اسلام و حجاب قابل مقایسه نیست با چیزی که غرب به عنوان آزادی و زیبایی نشون میده حتی یک لحظه !
اینارو یه خانم آلمانی میگفت نه من ....
تو این شبای عاشقی به یاد من هم باشید 


+ نوشته شده در شنبه 24 شهریور 1397 ساعت 10:19 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



سلام بر محرم

سلام بر محرم ....
سلام بر ماه عشق ...ماه احساس ...ماه اشکهایی که جنسشان با هر اشکی فرق میکند ...
سلام بر کاروان حسین علیه السلام ...
کاروانی که از آن نسیم محبت و مهر و عشق و دلدادگی می آید ...
کاروانی که در آن دخترک سه ساله ایست ...مادری هست و کودک شیرخوارش ...عمویی هست و قامت رعنایش و دل دریایش ...جوانی مثل علی اکبر ...پیرمردی سپید مو و سپید دل چون حبیب مظاهر ...
و سروری چون حسین ....بابایی چون حسین ....عمویی چون حسین ....برادری چون حسین و کدام خواهر به مانند زینب ؟
از کاروان شما عطر سیب و  گلاب می آید آقا جان ....با کاروان شما دل در سینه بی تاب میشود ....
شما نه رویا بودید و هستید نه قصه مثل افسانه رستم و سهراب .....شما واقعا بودید ...هنوز هم هستید و هنوز این دل ما فقط با شنیدن نامتان بی تاب و پرسوز گویی پدر از دست داده ایم یا نه برادر ...نه ...نمیدانم ...
اصلا حسین جنس غمش فرق میکند .......جنس غم شما از جنس عشق است محبت است ....بلور است ...دل را تاریک نمیکند که روشن میکند...اشکهایی که برای شما میریزیم غم ما را زیاد نمیکند بلکه همه غمهایمان را میشوید و میبرد ....
در دلهای شیعیانت غمی هست برای تو و سوزی که کهنه نمیشود .....
دلم بی تاب شبهای هیئت است سینه زنی و اشک ریزی برای تو ...قدمهای اربعین به سوی شما ...

آقا جان دست مارا بگیر ...حتی اگر صدباره راه را اشتباه رفتیم ....دستگیرمان باش ای کشتی نجات ....سرمایه ای به جز محبت تو نه دارم و نه پیدا میکنم بالاتر از آن ....
صلی الله علیک یا اباعبدالله ....

نیم ساعت پیش زنگ زدم به باغ پرندگان گفتن اونجا سانی رو تحویل نمیگیرن ...دلم خیلی سوخت ...
گفتن نداره که چقد دوسش دارم ...
اما از فکر اینکه این طفلکی اینجوری هیچوقت نمیتونه جفتی داشته باشه و به کمال زندگی خودش برسه دلم کبابه ...
هرروز توی خیابون پرنده های عین خودشو میبینم که آزاد و رها و راحتن ....میگم ینی سانی نمیتونه مث اینا باشه ؟بلاخره اونم یکی از ایناس ...ببیندشون کم کم ازشون یاد میگیره نهایت یه روز گشنگی میکشه ....
اما از یه طرف دیگه هم میگم اگه نشد و نتوست چی ؟اگه رو سر یه نفر دیگه نشست و اونم گرفتش چی ....
دختر عمم تو خونش پرنده های زیادی داره فنچ و مرغ عشق و طوطی قبول کرد اگه خواستم ببرمش پیش اونا ولی حتی اونجاهم زیاد براش فایده ای نداره چون همجنس خودش نیست تا جفت گیری کنه ....
طاقت دیدن مردنشو ندارم ....


+ نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور 1397 ساعت 11:22 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



معضلیه اصن!

سانی دوم حسابی بزرگ شده و تقریبا میشه گفت بالغ شده غذا گرفتن از دست مارو خیلی دوست داره اما اگه مجبور شه نوک هم میزنه و خودش میخوره منتهی تقریبا در صورت اجبار
وابستگیش خیلی شده از توی ظرف غذا نمیخوره چون از ظرف میترسه از ارزن میترسه بیشتر از هر چیز میوه های شیرینو دوست داره گاهی نون و کلوچه خیس و برگ خشک و پوست تخم مرغ خشک هم عاشقشونه
یه خورده کثیف کاریش زیاده فقط چون همه این غذاها رو نه از ظرف بلکه از لای میله ها و با مکافات میخوره و خیلیش رو زمین میریزه که دنبالشون نمیره:(
خلاصه اینکه دردسری درست کردم برای خودم حسابی!با این وابستگی فکر نکنم راحت بتونم آزادش کنم توی نت سرچ کردم زده بود نکنید خیلی بهتره چون اون به شما و محیط زندگیش عادت کرده شاید نتونه خودشو وفق بده یا گیر کس دیگه ای که معلوم نیست چه جور آدمی باشه بیافته 
اینو نمیدونستم امروز بی قفس بردمش فضای آزاد گفتم عادت کنه چند روز ببرمش بعد بره خودش .رفت نشست رو بالاترین شاخه درخت یک ساعت اون بالا بود گنجشکا میومدن دورش و میرفتن شاخه به شاخه پرید اما رو درخت دیگه ای نرفت از اون بالا منو نگاه میکرد و گاهی جیک گشنگی میزد کلی براش دست تکون دادم و صدا درآوردم تا بعد از یک ساعت اومد پایین رو درختی نزدیکم منم بلافاصله گرفتمش
این آزاد شدن خیلی براش خوب بود خیلی آرومتر شد وترسش از همه چیز کمتر کلا انگار با همون یه ساعت کلی مستقل شد !تصمیمم تا همین یه ساعت پیش رها کردنش بود اما بعد که اون مطالبو دیدم کلا منصرف شدم گناه داره طفلکم!ممکنه از پس خودش بر نیاد و از گشنگی بمیره اما باغ پرندگان قصش فرق میکنه اونجا اگه قبولش کنن حتما میبرم
مامان راضی نیست به نگه داشتن دائمیش با اینکه کلی دوسش داره و خودش بیشتراز من بهش میرسه بابا بی تفاوته به شرطی که تمیز باشه و بو نده.خودمم عاشقشم و راضی به نگهداریش از یه طرف ودلم میسوزه که نمیتونه زندگی طبیعی داشته باشه از طرف دیگه:(
این چند وقت معضل زندگی من شده این بچه!!اگرم نگهش دارم باید وابستگیشو خیلی کم کنم.
فک کنم توبه کردم و آخرین باری شد پرنده بی پناهیو پناه بدم اونم از نوزادی که اینطور وابسته بشه:(

از خودم راضی نیستم اصلا !احساس میکنم از عبادتهام فقط یه پوسته مونده و بس !اخلاقم خیلی تند شده چند روزیه.
کارای کتابفروشی به خاطر همزمانی شهرویر و محرم بی نهایت زیاد شده سرکار وقت چند آیه قرآن خوندنم ندارم چند روزیه:(یه برگه کتاب!خونه که نود درصد دراختیار سانی ام!
دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم به حال و روزم :(
خدایا رهام نکن میدونم بدم خیلی هم بدم اما تو هم میدونی چقدر پشیمانم و چقدر دلم میخواد خودمو تغییر بدم کمکم کن .....


+ نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور 1397 ساعت 12:27 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



سحر خیزی با سانی دوم!

سانی دوم هرروز از ساعت شش و نیم صبح بیدار میشه و با جیک جیک دائم برای غذا منم بیدار میکنه :(
اینکارو حداقل هربیست دقیقه یه بار تکرار میکنه
خودش شبا تا مغرب میشه و هوا تاریک میگیره یه سره تا خود صبح میخوابه امامن؟؟؟؟تازه ده و نیم کارم تموم میشه و اگه خیلی زود بخوابم دوازدس:(
تازه خیلی هم بهونه گیر شده و غذاهای قدیمیشو نمیخوره و پرت میکنه بیرون!ینجور وقتا دوس دارم کلشو بکنم!

کی زودتر بزرگ میشه تا خودش به غذاش نوک بزنه وبخوره:(

پ ن:
احساس میکنم نزدیکه از غصه دلم بترکه !سانی دوم همچنان دهنشو برای غذا باز میکنه اما نود درصد غذاهاشو نمیخوره و میندازه بیرون :(
الانم آروم کنار من خوابیده....
دارم به این فکر میکنم کاش هیچوقت .....
خدایا من دوسش دارم خیلی هم دوسش دارم خودت میدونی به خاطر اینکه نجاتش بدم برش داشتم نه اینکه آزارش بدم کمکم کن جوجه نازم خوب غذا بخوره و سرحال شه منم قول میدم فصل بهار که شد و هوا خوب شد ببرم باغ پرندگان آزادش کنم .قبل ازاون هنوز جوجس و هوا هم به پاییز و زمستون میخوره و سرد میشه.


+ نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد 1397 ساعت 07:58 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



سانی دوم

دوشنبه هفته قبل بود داشتیم با نرگس از باشگاه برمیگشتیم که تو فضای سبز پشت خونه متوجه هیاهوی دو تا پرنده شدم و دیدم جوجه کوچولوشون پایین افتاده و رو شاخه های پایینی نشسته.آروم گرفتمش و بعد از کلی اینور اونور کردن گذاشتمش رو شاخه های بالاتر .مامان و باباش هم دورش میچرخیدن و جیک جیک میکردن .گنجشک نبودن دوتا مرغ قهوه ای سر سیاه بودن تقریبا دوبرابر گنجشک .
رفتم خونه و نماز اول ماه رو خوندم دلم همش پیش جوجه بود اگه مامان باباش نتونن برش دارن که احتمال زیاد نمیتونن دوباره میافته و یا خوراک گربه میشه یا حشرات:(
دوباره رفتم و پایین و تصمیم گرفتم اگه افتاده بود برش دارم و خودم ازش مراقبت کنم لانه پرنده ها نمیدونستم کجاست اگرم میدونستم حتما خیلی بالاتراز اونی بود که دستم حتی با نردبان برسه.خبری از پرنده ها نبود نه جوجه نه مامان و باباش نزدیک باغچه شدم که دوباره پدرومادرش دادو غالو شروع کردن فهمیدم جوجه افتاده :(شروع کردم به گشتن و همش نگران بودم حین گشتن بین علفها زیر پام له نشه بعداز حدود یک ربعی از روی صدای نازکش پیداش کردم چون میدونستم نمیتونن برش دارن باخودم آوردمش خونه و از تو نت مراقبت و غذا دادن بهشو یاد گرفتم باید با سرنگ چیزی حالت خمیر بهش میدادم و صدای پرنده درمیاوردم صدای پرنده خیلی کارساز بود کاملا احساس میکردم آروم میشه و باجیک جیک جواب صدارو میداد:)
هیچی دیگه خلاصه که چند روزیه این جوجه کوچولو مهمون من و اتاقم شده و دهن گشادش همیشه برای غذا بازه یکی دو نفر گفتن بلبل خرماس و بزرگ که بشه قشنگ میخونه طفلکی خیلی بهم عادت کرده ودستی شده روی شونه و سرم میپره و هرروز داره بزرگتر میشه 
همین امسال بهار دلم میخواست یه پرنده بخرم اما دلم نیومد و منصرف شدن تو قفس کردن پرنده ها شاید برای ما سرگرم کننده باشه اما درحق خودشون واقعا ظلمه :(
تا اینکه این جوجه خان سرراهم قرار گرفت اول میخواستم بعداز پر گرفتن آزادش کنم اما الان مطمئنم اگه آزادش کنم باوابستگی که به آدما پیدا کرده خیلی راحت اسیر کس دیگه ای میشه :(شاید ببرمش باغ پرندگان آزادش کنم شایدم نگهش دارم...برای آخرین بار ....
اسم جوجه خان رو گذاشتن سانی !سانی دوم ! این جوجه درست شکل قناریه که چندسالپیش داشتم و خیلی دوسش داشتم اسم اونم سانی بود سانی ینی مقدس:)
دوروز سانی دومو بردم سرکار چون تو خونه کسی نبود مراقبش باشه اما حالا دوروزه مامان قبول کرده و عصرا بهش غذا میده سانی دوم هنوز کوچولوئه و غذاشو باید ریخت ته حلقش
جالبتر اینه که همه تو خونه دوسش دارن خیلی زیاد فقط نرگس کمی ازش میترسه راستش هنوز یه خورده عذاب وجدان دارم به خاطر مامان باباش اما واقعا به نظر خودم بهترین کاری بود که براش از دستم برمیومد;)

راستی امروز جمعس برای سلامتی و تعجیل در فرج مولای غریبمون صلواتی بفرستید
الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم


این شکلک زشتو الان با گوشی نمیتونم پاک کنم جدیش نگیرید


+ نوشته شده در جمعه 26 مرداد 1397 ساعت 06:06 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



بازم محرم ....

صدای قدمهای محرم می آید ....بوی آشنا و غریب عشق و اشک ....بوی کاروانی از جنس عشق ....
بوی قدمهای اربعین ....
دلم برای شبهای هیئت پر میزنه ....
مداحیها توی ذهنم مرور میشن و ....
دلم برای سفر پیاده اربعین پر میزنه ....هر لحظه و هرساعت خاطرات شیرینش از جلوی چشمم میگذره و فقط به این امید که انشالله امسالم حتما بریم لبخند میزنم و آروم میشم .... 
خدایا اگه شرایط طوری بشه که نذارن بریم چی ....من میمیرم ...دلم برای کربلا پر میکشه ....حاضرم هر سختی رو تحمل کنم فقط به شوق زیارت و مخصوصا این سفر زندم ....یا امام حسین خودت بطلب ....

این روزا برای خودم سرگرمی جدیدی درست کردم .خودمو با نمد و کتاب داستانهای نمدی درست کردن سرگرم میکنم .خیلی وقتا میومدن از ما کتاب پارچه ای میخواستن که نداشتیم .همیشه که تابلو نمیکشم وقت آزادم تو خونه حوصلمو سرمیبرد بلاخره شروع کردم به درست کردن کتاب داستان نمدی برای کوچولوها .البته هنوز یه دونه هم کامل نکردم یدونه نصفه درست کردم هرروز اگه وقت کنم یه صفحه بیشتر نمیتونم درست کنم .کشیدن الگوهای جذاب برای بچه ها روی کاغذ منتقل کردنش به نمدهای رنگ رنگی و بریدن و چسبوندنشون وقت و حوصله میخواد و خوبیش به اینه خودم حسابی سرزوق میام و با طرحهای کتابم عشق میکنم .
بنجی بانوی نازم بعدا از اینکه به مشکلش پی بردم و رسیدگی کردم (منظورم همون گرمی هواس )حالا روزی حداقل یه بار حداکثر دوبار آبپاشیش میکنم و دو سه دقیقه ای بادش میزنم تا خنک شه سعی میکنم فضای اتاقمو متعادل و خنک نگه دارم . خدارو شکر بعد همه اینا و بعد از خشک شدن کامل قلش و نصف شاخه های خودش بلاخره طاقت و آورد و جوونه های کوچولو زد امروز صبحم یه برگ ناز ظریف و خیلی کوچولو باز کرد که باعث شد حسابی زوق زده بشم .خدایا شکرت بازم مواظب گل قشنگم باش .

زندگی به روال عادی خودش ادامه داره .....خدایا سفر اربعین رو ازمون نگیر ....


+ نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد 1397 ساعت 12:31 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



دلخوشیهای کوچک و بزرگ گرفتاریهای کوچک و بزرگ

مامان یکشنبه عصر با خواهر بزرگتر و خانوادش و سه تا خالم رفتن مشهد...

به منم پیشنهاد داد که برم .خیلی دلم میخواست اما شرایط جوری نبود که بتونم....
هرچند مزه مهربونی و لطف امام رضا هنوزم تو قلبمه و چشمام بارونی میشه.حتی بابا هم گفت برو اما نمیشد ینی نه که نشه اما خب قسمت نبود دیگه ...ترجیح دادم تو شرایط بهتری برم از هر لحاظ....شاید انشالله بعد از سفر اربعین.
کلاس نقاشی رو از جایی نزدیکمون پرسیدم نمیدونم استادش در چه سطحیه و چه اخلاقی داره ؟یه خانمه
جلسه اول کلاساش گذشته بود گفتم پس باشه ماه دیگه که گفتن احتمالا شهرویور کلاسا تعطیله میافته دوباره برای مهر
تااون موقع کمی هم پس انداز میکنم و هزینه های جانبی کلاسو کنار میذارم ....ولی راستش هنوز شک دارم مرحله آخر رانندگی همینطور پادرهوا مونده ...اون واجبتره یا این یا هیچکدوم ؟
بااین گرونی و این حقوق تو یکیشونم به زور میتونم شرکت کنم ...

داستان نوشتنو شروع کردم اما حسابی ازم انرژی میگیره...
هی مینویسم و پاک میکنم و باز از اول ...انتظارم از خودم زیاده ...دوست ندارم چیزی که مینویسم در سطح رمانهای عاشقانه معمولی باشه فقط ....دلم میخواد کارم خاص باشه و درعین حال لذت بخش ...کاش کسی بود نظر میداد نظر تحلیل کننده و تخصصی ...هنوز چند صفحه ای که نوشتمو ندادم کسی بخونه...هنوز شک دارم اصلا ادامش بدم یانه....یا اصلا داستان کوتاه بنویسم یا رمان....
قبلها رمان مینوشتم حالا هم نوشتم شبیه رمانه اما میگم شاید داستان کوتاه ذهنمو بهتر سر وسامون بده حداقل برای مدتی....اینجوری میتونم اینجا هم بذارم نوشته هامو .....

دوستای عزیزم که بودید و هستید اما بیشتر وقتها ساکتیدخوبید؟نگرانتونم 
ماهرخ جونم؟ دختر شاه پریون با احساسم؟مهناز عزیزم؟خیلیای دیگه هم که بسکه ساکتید من کلا اصن نمیدونم وجود دارید یا خیر مثل سار کبیر عزیز که فقط یه بار کلا نظر داد و من فهمیدم اینجارو میخونه:)

به نوددرصدتون که سرمیزنم گرفتارید و غصه دار ....خیلی وقته اینطوری شده ....چرا شادیهامون انقدر کم شدن؟کی میشه هرجا سربزنیم شادی باشه و خبر خوش ...دلخوشیهای کوچیک و بزرگ....چی میشد  روزگار ظهور آقامون بود و ما زیر سایه مهربونش هم گرفتاریهمون حل شده بود و دلمون خوش بود؟......
الهم اکشف هذه الغمة عن هذه الامة بحضوره و عجل لنا ظهوره....


+ نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد 1397 ساعت 10:38 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



نظر

یعنی حتی در حد دادن نظر هم نیست؟
خیلی ممنون
مهم نیست مهم اینه که خودم خیلی دوسش دارم :)
فاطمه هم دوسش داشت دیروز زنگ زد و کلی تشکر کرد:)

شوخی کردم میدونم اینروزا بیشترتون روزهای سختی رو میگذرونید خدا به زندگی همه آرامش و نشاط بده الهی.
و همومنا به مکفیه.....
انشالله این آرامش به ظهور آقامون باشه
الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم


+ نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد 1397 ساعت 09:28 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



تابلوی گلم برای فاطمه :)

سلام :)
بلاخره دوباره اومدم و اینبار با قولی که بهتون داده بودم ینی عکس تابلوی فاطمه.
اول از عروسی فاطمه جونم بگم که سه شنبه شب بود ینی فرداش چارشنبه میشد روز تولد امام رضای عزیز و مهربون و گل و گلابکه همین حالا به همه شما هم تبریک میگم این روز قشنگو :)
با نرگس رفتیم تالار در حالی که توی دستای من یه کادوی بزرگ با یه روبان گل خوشگل بود و تابلوم که هنوز کاملا خشک نشده بود اون زیر قایم شده بود.
عروسی فاطمه تو همون تالاری بود که عروسی خواهری هم بود و نرگس هی گیر داده بود چقد اینجا خاطره انگیزه !
مهمونای کمی داشتن و مجلس جمع و جور و خوبی بود .توی عروسی هیچ خبری از رقص نبود حتی خود عروس همه نه !این ربطی به این نداره که کسی این هنرو بلد هست یا نیست هرچند خودم اصلن بلد نیستم بلکه به اعتقاد و طرز تفکر آدم بستگی داره .فاطمه و خانوادش مذهبی و معتقد هستن شوهرش کمتراز خودش اما اونم قبول کرده خودشو با شرایط فاطمه وفق بده :)
خو دوسش داره دیگه !مگه میشه فاطمه ناز و مهربونو دوس نداشته باشه ؟فاطمه کسیه که همییشه با اطرافیانش مهربونه و ملایمترین حالتو داره و سعیش براینه هیچ وقت کسی حتی از دستش کمی هم ناراحت نشه ....گفته بودم منم به خاطر همین رفتارش خیلی دوسش داشتم و اصرار به ادامه دوستیمون:)
خب داشتم میگفتم ...
فکر میکنم چقد جالب عروسی فاطمه ی نرگس درست مطابق روحیه نرگس بود پراز هیچان و رقص و شادی !و عروسی فاطمه ی من چقد به روحیه من میخورد راحت و خودمانی و بدون رقص ....آهنگای شاد بود .منتهی بدون کلام .بعدم که عروس که فاطمه ی گلم باشه اومد یه مداح خانم هم اومد و همراه گروه دف زن مداحی کرد و دست زدیم و عین یه مولودی شاد بود .منم حسابی دست زدم و لذت بردم .....مخصوصا وقتی یه دور کامل برای حضرت عباس خوند
به خاطر کار گرامیم خیلی وقته درست و حسابی نمیتونم هیچ جاباشم ....چه برسه تو مجلس مولودی ....
امروز عصرهم مهمون داریم .تولد 5 سالگی محیا خانم گله خالسبااون صورت مینیاتوری قشنگ و کوچولوش طوری با دوتا خواهرکوچیکترش قشنگ و دلسوز رفتار میکنه که بعضی وقتا میگم این بچه چقد مظلوم و مهربون و خانمهگیس و گیس کشی هم زیاد هستا !مسلما نمیتونه نباشه اما طفلکی محیا .....بگذریم بچه اوله دیگه.
اما من نمیتونم توی جشن تولد شرکت کنمچون عصره ....از ساعت 5 تا هفت ....واون موقع من باید سرکارباشم ....حالم بد میشه وقتی به این فکر میکنم ...میتونم کلیدو بدم به همسایه ها درو باز کنن و حواسشون باشه اما حتی نمیخوام در این باره با بابا حرف بزنم ....حوصله هیچگونه بحث و اخمی رو ندارم ....
مهم نیست ....نه که نباشه .... اما چه میشه کرد بعضی وقتا بهتره فقط سکوت کرد و گذشت ....این کتابفروشی هم با تمام حس و حال خوبش بعضی وقتا برام عذاب آورترین جای دنیا میشه ....خیلی عصرا هست همه خانواده دورهم میرن بیرون پارک و گشت و گذار اما من به خاطر کارم نمیتونم برم ....قسمت من میشه تنها غذا خوردن توی آشپزخونه ساعت ده و نیم یه ربع یازده شب ....
یه مسافرت نیست که بتونیم با خیال راحت بریم ....همش بابا دلنگران بسته بودن این کتابفروشیه !به هیچ وجه هم راضی نمیشه فروشنده بگیره که کمکمون باشه ....البته برای سفر چند روزه اگه کسی پیدا بشه و قبول کنه چرا اما دائم نه ...نمیدونم شاید حق هم داره کتابفروشی واقعا در آمد آنچنانی نداره ...اما خب ....
من از همین الانم نگران کسی ام که باید برای اربعین پیدا کنم و بگم بیاد ....هیچ وقت هیچ وقت به هیچ قیمتی حاضر نیستم تمام خانوادم این سفرو برن و من بمونم !از هرچی بگذرم از این نمیگذرم به هیچ قیمتی حتی یه جنگ درست و حسابی با بابا ...فقط باید زودتر مثل پارسال کسی رو پیدا کنم ...
اصلن این حرفا چیه من میزنم اگه امام حسین دعوتم کنه خودش همه چیزو جور میکنه اگرم غیر از این باشه ....که به در و دیوار زدن منم بی فایدس.انشالله که اسم منم مثل پارسال توی لیست زائرای اربعین آقا ثبت شده باشه ....

از کجا اومدم به کجا رسیدم .....من با هرکی حرف نزنم توی ذهن خودم خیلی جولون میدم 
از بنجی بانوی گرامی بگم که یکی از دوقلوهای عزیزم کلا خشکید اما اون یکی سالم مونده ...اونم یه قسمت از برگاش زرد شد و ریخت اما خداروشکر درحال حاضر انگار داره همکاری میکنه ....سر جوونه های کوچولوش میسوختن و قهوه ای میشدن و بازشون نمیکرد ...نگرانش بودم از پیجی که فاطمه مهربونم فاطمه وبلاگی تقدیر من معرفی کرده بود پرسیدم گفت این گرمشه !محیطش گرمه کم آبپاشی میکنی .هیچی دیگه باهاش حرف زدم بنجی رو میگم گفتم ببین مادر این شرایطو این هوا برای همه هست فقط برای تو که نیست اینطور خودتو اذیت میکنی والا من خودمم الان دارم میسوزم بهت حق میدم اما یه کم تحمل داشته باشه تابستون که روبه پایان بره روزای خنک پاییز میان .از اون موقع هم سعی میکنم پنجره اتاقمو روزی دوسه ساعت بیشتر باز نذارم که هوای گرم خیلی تو نیاد ....روزی یکی دوبار کمی آبپاشیش میکنم تا خنک بشه شاید باورتون نشه اما گاهی حتی یه خورده بادش میزنم !
هیچی دیگه باید یکیو استخدام کنم با یه پر طاووس این خانمو باد بزنه که گرمش نشهاسمشو به جای بنجی بانو باید میذاشتم نازیلا !انقدر که ناز داره این دختر والا!
بسه دیگه پر حرفی برید ادامه و عکس تابلومو ببینید :)
آهان یه چیز دیگه فقط !
عاقا من تا دیروز باید به زور خودمو راضی میکردم داستان نویسیمو شروع کنم دوباره اما حالا که شروع کردم :) واقعا برام لذت بخش شده ....هنوز نمیدونم نوشته هام نسبت به قبل و کلا درچه سطحی هست خیلی دلم میخواست زودتر به کسی میدادم تا بخونتشون و نظر بده هرچند تازه اولهای کارمه ...

برید برید دیگه کاری ندارم 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد 1397 ساعت 12:27 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



نقاش متفاوت‌

دیروز عصر بود که تابلوی فاطمه رو تموم کردم درست قبل از اینکه حاضرشم و برم سرکار :)
تابلوی قشنگی شد حداقلش اینه که مطمئنم خودم دوستش دارم و فکر میکنم ینی امیدوارم فاطمه هم دوستش داشته باشه.توی چهره چندنفری هم که دیدنش رضایتو دیدم:)
فکر کنم اینبار رکورد زدم تو سرعتم برای تموم کردن تابلوم;)
دفه های قبل تفریحی کار میکردم و خیلی آروم آروم اما حالا...خداروشکر .الان فقط منتظر خشک شدنشم تا زودتر ببرم و بدم یه قاب قشنگم براش بزنم ...عروسی سه شنبه شب هست:)
یه چیزایی باید درمورد خودم و نقاشیام بگم اینکه من از بچگی نقاشیو دوست داشتم همیشه با نقاشیام پرواز میکردم و به دنیای خیال و از کشیدن نقاشی احساس آرامش میکردم برای همونم رفتم و هنرستان و رشته نقاشی رو به جای رشته های نظری دنبال کردم.موقع ثبت نامم ازم پرسیدن گرافیک یا نقاشی و من که درست فرق این دوتارو نمیدونستم و فقط میدونستم خودم عاشق نقاشی ام با عجله گفتم نقاشی نقاشی
اما طولی نکشید که فهمیدم چه بسا رشته گرافیک برای من مناسبتر بود دنیای کارتونی و قشنگ گرافیک.به هرحال گذشته بود و من توی رشته نقاشی موندم.بچه ها سه دسته بودن اونایی که واقعن نقاشیو دوست داشتن و توش خیلی هم بااستعداد بودن و کاراشون از همون اول ممتاز و متمایزتر از بقیه بود دسته دوم اونایی که نقاشیو دوست داشتن اما استعدادشون درحد افراد معمولی بود و باید برای عالی شدن خیلی بیشتر تلاش میکردن (من جزو این دسته بودم)و دسته سوم بچه هایی که نه استعداد داشتن نه علاقه خاصی به نقاشی !اونا به این رشته اومده بودن تاار درسهای سخت فرار کنن.و تلاش زیادی هم برای بهتر شدن نمیکردن.
خلاصش اینکه من با وجود علاقه ای که به نقاشی داشتم وسعی زیادم توسط بعضی از معلمهای پیر چاق بدون صبر سرزنش میشدم که اصلا چرا به این رشته رفتم و رشته انسانی به خاطر داستانهای من برام مناسبتر بوده!
نمیخواستم برم رشته انسانی ادبیاتو خیلی دوست داشتم اما از از زبان فارسی و قواعد بیش از حدش متنفر بودم:(
نقاشیمو ادامه دادم با وجود روحیه ای تضعیف شده بود و هنوزم گاهی میشد....
مثلا هیچوقت فراموش نمیکنم بار اولی که قرار بود منظره بکشیم با رنگ روغن همه بچه ها یا حداقل نوددرصدشون خودشون منظره هاشونو انتخاب کردم اما معلم خودش به من مدل پیشنهاد داد مدلی که من اصلا اسم منظره روش نمیذاشتم یه خونه سفید ساده وسط یه گندمزار از دور....بدون هیچ درختی کوهی آبی:(
همونو کشیدم خوب هم شده بود متوسط معمولی مثل همیشه.
بعداز تموم شدن کارها استاد گرامی تابلوهارو دور تادور چیده بود و داشت در مورد هرکدوم نظر میداد و اون منظره رو با شخصیت دختری که کشیده بودش ربط میداد.درمورد مال من نمیدونم خودش نظری نداد یا خودم بهش گفتم وقتی من اینو خودم انتخاب نکردم پس توضیحی نداره چیزی نگفت...ـ
همه اینارو مینویسم و غرق غم میشم ....اما برای کار آخر ترممون  با معلم دیگه ای کار میکردم که از بچه ها کسی نبود که دوستش نداشته باشه اونم برای هر هنرآموزی به اندازه کافی وقت میگذاشت و انرژی و هیچوقت کسیو دست کم نمیگرفت یا حتی اگه میگرفت بیان نمیکرد و فقط کمکش میکرد.بله زیر نظر اون تونستنم یه کار خیلی قشنگ بکشم .منظره نبود یه گلدان بود از کارهای ون گوگ.
گذشت.....همه اینارو نوشتم که بگم کارای من شاید درحد نقاشهای عالی نباشه حتی اونایی که دوروورتون میشناسید اما معمولی به بالان هزار بارشده تابلویی کشیدم دوسش نداشتم و دور انداختمش بارها هم شده کارهای سخت و زیبایی کشیدم و هدیه دادم به خانوادم باوجود اینکه به خاطر لطف بعضی معلمها خیلی از تکنیکهای اینکارو واقعا نمیدونم و فقط با تلاش و اعصاب خوردی زیاد به یه نتیجه راضی کننده میرسم.
من موقع نقاشی کارایی رو میکنم که شاید هیچ نقاش دیگه نکنه .مثلا خیلی وقتا دستم به بوم کاملا میچسبه مثل نقاشی روی کاغذ !خیلی وقتا اگه جای از کارم خراب بشه بادستمال تینری پاکش میکنم و دوباره و چندباره میکشمش!و خیلی کارهای دیگه که شاید هیچ نقاش حرفه ای انجام نده !اما درنهایت این برام مهمه که خودم کارمو دوست داشته باشم و ازش لذت ببرم وگرنه جاش تو آشغالیه!
چندروز پیش دوست جدیدی که تازه باهاش آشنا شدم بهم پیشنهاد داد برایرتکمیل کار نقاشیم برم کلاس!راستش اول زیر بار نمیرفتم تحمل یه استاد بداخلاق دیگه و حرفهای نیشدارشو ندارم میترسم همین یه ذره علاقم به نقاشی هم ازبین ببره.اما حالا که فکر میکنم میبینم راضی شدم این خیلی خوبه و من میتونم با یه سری آموزش تکمیلی کارای متوسطمو عالی کنم.قبل از ثبت نام حتما استادو میبینم و باهاش صحبت میکنم.راستش به نظرم اومد رفتن به این کلاس خیلی بهتراز رفتن به کلاس عکاسی و فتوشاپه که هیچ سررشته ای توشون ندارم....انشالله از ماه دیگه دنبال این کلاس رفتنو شروع میکنم.
عکس تابلومو بعداز قاب کردنش میذارم:)

یه چیز دیگه ...ـ
قل قلهای ذهنم بلخره کار خودشو کرد شروع کردم به نوشتن !همین امروز شروع کردم...دوباره...نمیدونم چقدر ادامه داشته باشه .ولی همین که شروع کردم خیلی خوشحالم;)


+ نوشته شده در جمعه 29 تیر 1397 ساعت 07:47 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



فاطمه ی نرگس فاطمه ی من

از دست این میهن دیوانه نشیم صلوات!
اصن معلوم نیست چشه یه بار متنو نصفه منتشر میکنه بعدم کلا بازش نمیکنه آخرم که هیچی دیگه انگار من اینجا یه ربع پیش گل لقد میکردم !!!

امشب رفته بودیم عروسی .عروسی فاطمه !عروسی فاطمه خودم نه !عروسی فاطمه ی نرگس .
هفته بعد همین شب عروسی فاطمه ی منه .امشب عروسی دوست نرگس بود و منم با اون دعوت کرده بودن هفته بعد عروسی دوست منه و نرگسم بامن دعوت کردن :)
الهی همه فاطمه ها و دخترهای معصوم و مهربونی و دلشون رو با نیت یه زندگی قشنگ و عاشقونه به مردهاشون میسپرن خوشبخت بشن و عاقبت به خیر:)

هشتاد درصد تابلوی فاطمه رو کشیدم واگه خدا بخواد امروز و فرداست که تموم بشه خداروشکر خشک شدنش هم تو این هوای داغ بیشتر از یه روز طول نمیکشه .
از بنجی بانوی لوسم بگم که این روزا حسابی داره ناز میکنه و منو دیوونه میکنه !کلا موندم به کدوم سازش باید برقصم !
میترسم همین دوسه تا شاخه سالمی هم که براش مونده کم کم خشک بشن :(
بچه که بودم وقتی ماهی قرمز عیدم مریض میشد مینشستم بالای سرش و اشک میریختم :(
یا وقتی جوجه میخریدم و مریض میشد یا گربه میخوردش که دیگه واویلا!:(
الانم نوبت این دخترک شده :(
اصل مریضیش از وقتی شروع شد که دکور اتاقمو عوض کردم و اونم جابه جا کردم ...تا قبلش شاداب و پربرگ و سرحال بود ....
چه میدونستم انقد لوس و حساس و نازک نارنجیه :(
جالبه یکی بهم میگفت مث خودته 


+ نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر 1397 ساعت 12:00 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



پنجره

امروز پنجره رو باز کردم ....
پنجره تابلوی فاطمه رو میگم .خوب شده ظاهرا خداروشکر ...
باید سرعتمو ببرم بالا تا بتونم به موقع تمومش کنم ...چون فرصت برای خشک شدنم میخواد...حداقل سه چار روز.
فکر میکنم حدود یه هفته یاده روز پیش بود که فاطمه آورد و کارت عروسیشو بهم داد .
کارت قشنگی بود پراز گلهای ریز بنفش:)
درحین کشیدن تابلو همش به اون فکر میکنم و برای خوشبختیش دعا میکنم .دوست من لیاقت خیلی بهتر از اینهارو داشت و داره :)


+ نوشته شده در جمعه 22 تیر 1397 ساعت 12:18 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



.: تعداد کل صفحات 25 :. [ ... ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ ... ]