پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

صرفه جویی در ....

قبلنا یا شاید هنوز هم 
دوست داشتم یه دوقلو داشته باشم . دوقلوی همسان :)دوقلو داشتن خیلی شیرینه .
ازدواج نکردم اما حالا هم یه دوقلوی ناز دارم .
بنجی بانوی من دوقلوه .در واقع توی گلدون بنجامین به جای یک درختچه دو تادرختچه کوچیک و ظریف هست :)دخترای ناز من 
که یکیشون خیلی حساستره و زود برگاش زرد میشه و پژمرده اما اون یکی سرحالتره و شادابتر :)
کوچیکتر که بودم مامان وقتی میخواست کاری رو شروع کنه چیزی ببافه بدوزه یا گلی بکاره و ....به من میگفت تو دست نزن یا نمیدونم مثلا روی بافتنی یا خیاطی پانذار .پات سنگینه !!!!چون شب به دنیا اومدی !
اینجوریا بود بله ...برای همینم همیشه تو ضمیر ناخودآگاهم فکر میکردم نمیتونم گلهای قشنگ پرورش بدم یا ...
اما الان گلهای قشنگی دارم ...هنوز درست برام جا نیفتاده رسیدگی بهشون اما خیلی سعی میکنم هرروز مراقبشون باشم نگاشون کنم و بهشون برسم .
بنجی بانو هم که از این گلای مامانی و لوسه !منم که نابلد ....
قبلا خیلی زیاد بهش آب میدادم ....به موقع ولی فکر کنم مقدارش خیلی زیاد بود .بعداون یه بار حدود هفت هشت روزی بهش آب ندادم و دیدم یکی از درختچه ها کلی از برگاش حسابی افتاده و پژمرده شدن و حتی با آب دادنم سرپا نشدن :(
خلاصش اینکه این دوقلوهای خواستنی من گیر یه مامان نابلد افتادن و خیلی دارن باهام کنار میان که تا الان سرپان و دارن برای زندگی مقاومت میکنن ...
خسته شدم بسکه هی نگاشون کردم که بفهمم چرا پژمردن یا دارن زرد میشن ....یا چرا این یکی انقدر حساسه اما تو همون گلدون و وردلش خواهرش غرغر نمیکنه و سرپاست ...
این روزا گرما بدجوری کلافه کننده شده :( ینی گاهی دلم میخواد شبا توی هوا معلق باشم و بخوابم حتی طاقت گرمای تشک هم ندارم یا پشتی مبل که بهم چسبیده :(

حدود ده روز پیش یه کوبلن دوزی گرفتم و شروع به دوختن کردم .شاید شما اینکارو تو دوره بچگی و نوجوانی انجام دادید.اما من اونموقعها بیشتر پی بازی و شیطنت بودم تا کارای هنری و خانومانه !همین الانشم خیلی به سختی وارد شدم ویاد گرفتم چطور بدوزم تا کارم مرتب بشه .
کلا من رابطم با نخ و سوزن زیاد خوب نیست ....یکی از بی استعدادترین افراد شاید ...

از کار نقاشیم هم بگم که از پست قبلم تاحالا دیگه وقت نکردم قلم دستم بگیرم :(و عروسی فاطمه کمتر از دوهفته دیگس ...
اصلا نمیدونم بتونم شروعش کنم یا نه ...چه برسه به پایان بردنش ...هنوز حتی بوم هم نخریدم و نقاشی قبلیم نق نق میکنه ...

به خودم میگم برای اینکه به کارهات بیشتر برسی صبحها یه کم زودتر بلند شو ...همین حالاشم نسبت به خیلیا زود بیدارمیشم .ساعت نه صبح .اما فکر میکنم یه ساعت قبلش خیلی بهتره .به خیلی از کارام بیشتر میرسم .
دیگه اینکه .....عجیب خوردم به بحران مالی !اونم باید به خاطر خرجای الکیم باشه ...هرچند اونم تاجایی که خودمو میشناسم و منو میشناسن میدونم ومیدونن اهل کمترین ولخرجی ام ...
اما خب به این فکر میکنم که از ماه بعد باید دورخیلی از خریدهای غیرضروری فقط دوست داشتنیمو فاکتور بگیرم ....

برای بنجی بانو یه گلدان سفالی خیلی قشنگ خریدم ...اما نوشته بود وقتی ریشه هاش زده بیرون جاشو عوض کنید .
امروز معلم قرآنم زنگ میزنه بهتره تو وقتم هم مث پول صرفه جویی کنم و پاشم برم قرآنمو آماده کنم .


+ نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1397 ساعت 11:30 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



فردا...

برای عروسی فاطمه که مرداد ماه هست دلم میخواد یه تابلو بکشم ....یه تابلوی ساده اما درعین حال دوست داشتنی و آرامش بخش و قشنگ ...
انتخابشم کردم :)
یه پنجره چوبی فیروزه ای رنگه توی یه دیوار سفالی ...از پنجره گلهای رز صورتی قشنگی آویزونن :)گلهای رز صورتی درشت !
خیلی دوست داشتنیه با توجه به روحیه فاطمه میدونم همچین طرحی رو میپسنده:)
دوست دارم زودتر برم یه بوم جدید بخرم اما نقاشی قبلیم بهم دهن کجی میکنه ...همون که چند ماهه شروعش کردم اما انگار تموم شدن نداره همون دشت و کوه و گلهای صورتی و دخترک و....
اصل تصویر فقط کوه بود و دشتهای جلوش پراز گلهای صورتی و یه راه خاکی باریک ویه خونه اون دورا ....خبری از دخترک نبود...اونو من خودم اضافش کردم اونم با کلی زوق ....
خب با توجه به اینکه تقریبا بار آولم بود آدم میکشیدم خیلی سخت بود کشیدنش مخصوصا صورتش ....زشت نشد اما زیبا هم نشد...حالا دخترک با قیافه نه چندان زیباش تو تابلوم بهم دهن کجی میکنه :(کاش اول کاری نمیکشیدمش حداقل !کاش میشد یه جوری حذفش کنم اما نمیشه خیلی وقته خشک شده ...
انقدر بهم انرژی منفی داده بود که میخواستم کلا تابلوی نصفه کارمو بندازم دور ...میلم نمیکشید طرفش برم ....
امروز دوباره فکر تابلوی فاطمه افتادم اما گفتم حالا تاخرید بوم واین حرفا این یکیو تکمیل کنم و باز به طور ناگهانی شروع کردم به تکمیل بیست درصد باقی مونده کارم ....قشنگ شد و کامل کامل که بشه قشنگترم میشه ....
حالا دیگه دوستش دارم جالبه انقدر محو کار شده بودم دیگه دلم نمیخواست ولش کنم اما میدونم بازم چندروزی تاتکمیل نهاییش زمان میبره فردا و پس و فردا بعدش همش مشغول کارای دیگم...فک کنم بیافته هفته بعد ....اینطوری بهترم هست از لحاظی ...رنگها کمی خشک میشن و زیاد تو هم له نمیشن !
اگه کامل شد و خودم ازش بدم نیومد عکسشو اینجاهم میذارم اما اگه خودم حس خوبی بهش نداشتم نمیذارم !

یادتونه چند ماه پیش شایدم سال پیش ...آره سال پیش بود یه پارچه گل گلی رو خیلی بازوق خریدم و دوسش داشتم ...راستش اونو دادم کسی برام دوخت اما چون خیلی بی حوصله و از سرباز کنی دوخته بود اصلا چیزی که از آب اومد رو دوست نداشتم و همش حسرت پارچه از دست رفتمو میخوردم ...
امروز یه سارافون مانندی دیدم درست با پارچه ای تو اون زمینه یا حدود اون رنگ و گلا و زمینه !عین هم نه اما خیلی خیلی شبیه همن....
امتحانش کردم با یه زیرسارافونی چیز قشنگ و دوست داشتنی و شیکی میشه ....همونجور  گل گلی ...
فقط باید بذارم پاییز ازش استفاده کنم چون الان یک لا لباس هم به زور میشه پوشید چه برسه به سارافون و زیرسارافونی و چادرو ....اوه....
گرما واقعا بیداد میکنه .
پاشم برم بخوابم فردا کلی کار دارم ...


+ نوشته شده در یکشنبه 10 تیر 1397 ساعت 12:52 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



درباره نرگس :)

دیروز با نرگس دوتایی رفتیم باشگاه :)
فک کنم نرگس تو عمر 23 -4 سالش اولین بارش بود گذارش به ورزش و باشگاه می افتاد.چه ورزشی هم انتخاب کرده یکی از سخت ترین ورزشها تی ار ایکس!!!
من نظرم این بود اول یه چیز ساده تر بره اما خودش دوست داشت باهم باشیم :)
نرگس برخلاف من حسابی لاغره ...وزنش حدود 46 کیلو قدش هم 158 اینا ....به زور و با اکراه غذا میخوره برعکس من که همیشه به جز موارد خاص(آمدن خواستگار )با عشق و میل کامل غذا میخورم و تندتند ...نرگس سرعت غذا خوردنشم به شدت پایینه ینی همیشه حدود یه ربع بعد از بلند شدن همه از سر سفره غذاشو با آرامش که نه با غرغر های من تموم میکنه یا نصفه میذاره !
در عوض پاش بیافته آت و آشغال مث اسنک و چیپس و پینیرو از این چرت و پرتها بیرون زیاد میخوره میوه هم به زور پوست کندن و قاچ کردن و دادن دستش ...
یه چیزی هم که اون میخوره ولی من نه ناخونه....ناخناش همیشه تا ته خورده شده ...
البته حالا بعد از ماه رمضان مدتیه دست از خوردن ناخنهای یکی از دستاش برداشته و هی هرروز هرروز ناخناش که یکی دو میلیمتر بلند شدن بهمون نشون میده و الانم اون یکی دستشم میخواد نخوره منهای انگشتهای شصتش.!!!
عادت بد نرگس ناخون خوردنشه و چایی خیلی زیاد خوردن و اینکه سرش دائم ینی دائما !تو گوشیشه !!!عادت بد من نمک زیاد خوردنه و اینکه زود از کوره درمیرم وبه نظر کسی که خوب نشناستم خیلی خشک و جدی میام ....
از وقتی باشگاه میرم تا حالا که حدود پنج ماه غیر پشت سرهم میشه و هفت هشت ماه پشت سرهم ینی از پاییز گذشته چیزی حدود شش هفت کیلو آروم آروم کم کردم :)
خوبی این وزن کم کردن به اینه که بسیار تدریجی بود مثلا طی دوماه یک کیلو اما با این وجود برگشتی نداشت ...همش هم فقط به خاطر ورزش نیست بلکه به خاطر غذا خوردنم هم هست که درست نصف گذشته شده و دارم به اندازه نرگس غذا میخورم و سعی میکنم بیشتر سالاد بخورم تا غذا!:)
توی ماه رمضان هم یک کیلو نیم کم کردم بدون ورزش :)فک میکنم بازم باید یه تغییراتی تو خورد و خوراکم بدم تا پیشرفتم بهتر بشه .الانم همه بهم میگن خیلی بهتر شدی و آب شدی و از این حرفا ...درحالی که خوب میدونم هنوز تپلم :)و حداقل ده کیلو دیگه جادارم وزنمو کم کنم .وهمش به این فکر میکنم من به این تپلی بهم میگن خوب شدی قبلا چی بودم و حواسم نبوده !!!
خب داشتم از باشگاه دیروز میگفتم و از نرگس لاغر ....مربی ورزشم که نرگسو دید حسابی تعجب کرد راحت میتونم بگم نرگس اونجااز همه لاغرتر بود حتی از دختر شونزده ساله ای که به باشگاه اومده بود .اینم بگم تی ار ایکس برای لاغر شدن خیلی خوبه اما برای لاغر شدن نیست تی ارایکس وظیفه اصلیش خوش فرم کردن بدن و عضله سازیه برای همینم بود که من خیلی آروم آروم و به سختی وزنمو کم میکردم اما بدنم خوش فرم شده بود :)تغییر فرم بدنو میشه از همون سه جلسه اول به بعد راحت تو این ورزش حس کرد .
حتی اگه وزنت با یکی تقریبا هم قد خودت یکی باشه متوجه میشی اونی که ورزش رفته بدنش چقد جمع و جورتره ...
دیروزم که نرگس باهام اومد باشگاه همه حسابی تعجب کرده بودن و هی به من با خنده میگفتن تو حق اینو خوردی ؟و منم حرص میخوردم به من چه این به زور غذا میخوره ؟
مربی ورزشم میگفت این انقد لاغره من میترسم بهش ورزش سخت بگم بشکنه !
هیچی دیگه نرگس با سختی بسیار بسیار زیاد داشت تمرینایی رو که حالا دیگه برای من خیلی ساده شده بودن انجام میداد و بیشترش هم اشتباه و با سختی و آه و ناله فراوان !
من فقط داشتم میخندیدم و ورزشمو با روحیه خوب و خنده انجام میدادم !
نرگس مث چوب خشکی بود که بخوان کم کم انعطافش بدن !بعد ورزش به زور حتی راه میومد مربیم گفت بهتره براش قرص روی مخصوص عضله درد بخری !
رفتیم خونه و نرگسم با یه دوش آب داغ دردش کمی بهتر شد .جالبتر از اون روحیش بود که حسابی شاد شده بود و هی داشت با زوق از باشگاه و ورزش برای مامانم و بابام تعریف میکرد و دور هم میخندیدیم !
ینی چند وقته دارم میرم ورزش کسی محل چی ام بهم نمیده ها!اصلا انگارنه انگار دارم میرم حالا نرگسو همچین تحویل میگرفتن و باهاش شوخی میکردن انگار شاخ غول شکسته !
جالبیش هم به این بود نرگس بدون پیشنهاد هیچکس و به میل خودش باشگاه اومدنو شروع کرد وگرنه که عمرا زیر بار حرف کسی برای کاری نمیره .
منم خوشحالم که تو باشگاهم باهمیم اینطوری رابطمون هم بهتر میشه .امیدوارم تا تهش همینجوری شاد بمونه و زده نشه:)
قشنگترش اینه که دیروز ورزش که تموم شد مربی بهش میگفت حالا برو خونه و حسابی بخور و به خودت برس سیب و تخم مرغ آب پز کن و با کره و نمک بخور !برو معجون بخور اصلا!
و این درحالیه که افراد چاق و معمولی مث من تا دوساعت بعد ورزش نباید هیچی بخورن !اما نرگس چون لاغر بود برعکس باید میخورد!و همه باحسرت نگاش میکردن !
البته خود نرگسم که درمواقع عادی به زور چیزی میخوره وقتی رسید خونه بلافاصله بعد از دوش تخم مرغ و سیب زمینی آب پزشو با میل خورد و بعد از کمتر از یه ساعتم ناهارشو مفصلتر از همیشه با میل خورد خداروشکر !
میگفت الان بدنم میطلبه اصن نمیفهمم اینایی که میخورم کجا میرن !:)
مامانم حسابی خوشحال بود دیگه!

چند وقت پیش چرخ خیاطی دست دوم اما کاملا آک بندی رو از همسایمون که میخواد اثاث کشی کنه خریدم .چرخ کامل کامل آک بند بود حتی یه بارم ازش استفاده نکرده بود گفت با بیست درصد تخفیف میده .کاچیرانه فاف!از اونایی که گلدوزی هم دارن ...
همیشه تا جایی که یادمه کوچکترین خیاطیهامم مث یه پارگی ساده میدادم مامانم یا خواهرم انجام بدن .اما بادیدن این چرخ خیاطی حسابی زوق کردم و باعلاقه خریدمش .بیشتر از خیاطی دلم میخواد گلدوزیشو یاد بگیرم و باهاش گلدوزی کنم .
امروز سی دیشو گذاشتم و سعی کردم با هرزحمتی هست راش بندازم هرقسمت فیلمو ده بار میزدم عقب تا نخ کشیش کنم ...آخرم یه جای کارم ایراد داشت چون نخش سفت بود و نمیدوخت !
مامانم به این چرخای جدید وارد نیست ...دوست دارم زودتر باهاش کار کنم کاش یکی بود به فریادم برسه و بازبون خوش هزارباره برام همه چیزو توضیح بده !
اصن بادیدن این چرخ علاقه عجیبی به خیاطی پیدا کردم:)
راستی دلم میخواد اسمی هم براش انتخاب کنم اونطوری مطمئنم راحت تر و بیشتر همدیگه رو درک میکنیم و همو دوست داریم ....
بهش نگاه میکنم و نمیدونم چرا فکر میکنم اسم پروانه خیلی بهش میاد ....اما نه.....از صاحبای قبلی این اسم زیاد خوشم نمیاد ....
اسمشو میذارم شاپرک :)
خانم همساده که تقریبا تازه عروسیه ...تازه عروس که نه اما خب همسن مادر منم نیست همسنای خودمه چار پنج سال بزرگتر یه بچه کلاس اولی داره .
خیلی از جهیزیشو خودش میگفت فقط برای بستن دهن مردم خریده و همینطور آک بند بودن ....
اما خونش اجاره ای ...
فکر میکنم اگه روزی ازدواج کنم سعی میکنم تا جایی که بتونم فقط وسایلای ضروری زندگیو برای جهیزیه بخرم و باقیشو بعدا اگه تونستم در طول زندگیم بخرم.


+ نوشته شده در دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 12:31 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



عنوانم نمیاد!

سلام 
امروز اتاقمو کن فیکون کردم ...ینی کلا دکورشو تغییر دادم و به صورت دیگه ای چیدم .قبلا بازتر بود الان یه خورده تنگ تر شده اما قشنگ شده و تازگی حس خوبی رو بهم منتقل میکنه :)
نمایی از میز تحریرم در همین ساعت 
این گل و گیاهای دوست داشتنی همنشینهای زیبا و خواستنی من هستن که اول خدا و دوم خودم ازشون مراقبت میکنم و بسیار بسیار دوسشون دارم مخصوصا درختچه ملوس بنجامینم رو که خودم بهش میگم بنجی بانو :) .بنجی رو نیمه های اردیبهشت خریدم .شینده بودم و میدونستم نگهداریش سخته اما دوست داشتم یکی برای خودم داشته باشم وقتی خریدمش تا برسم خونه باهاش صحبت کردم و گفتم دوست دارم چند سال دیگه یه درختجه قشنگ و پربرگ داشته باشم :)میدونی اگه تو نمونی مجبورم یکی دیگه بخرم اما دلم میخواد تو درختچه قشنگم بشی :)بعدم از خدای مهربونم خواهش کردم مراقبش باشه و میدونم هست :)امروز با تغییر دکور جای میز تحریرم عوض شد و همینطور جای این بانوی خوشگلم ...دعا میکنم راحت کنار بیاد و حساسیت به خرج نده ...بنجی رو یه جورایی از تموم گلدونام بیشتر دوست دارم به خاطر حساسیت زیادش .شمام بگید ماشالله !معطل چی هستید ؟
اینم بوته های جدید لوبیایی که تازگی کاشتم و دراومدن :)
من اسم اون بزرگه رو گذاشته بودم گردن کلفت !اما یه روز که باز پنجره رو باز گذاشته بودم و خودم نبودم و باد شدیدی راه افتاد ....
وقتی برگشتم با یه گردن کلفت طفلکی که یکی از برگاش شکسته بود و خودشم انگار کتک خورده بود و نای ایستادن نداشت مواجه شدماون موقع بود که به مومن و کیس ...ینی باهوش بودن خودم شک کردم که چرا برای بار دوم با باز گذاشتن پنجره کار دست خودم و این طفلکیا دادم :(حالا دیگه هرجا میخوام برم قبلش پنجره رو میبندم .
گردن کلفتم حالش بد نیست و روند رشدشو از نو پیش گرفته :)

نزدیک نصفه شبه ....دوست دارم برم و کمی با خدا خلوت کنم ...فکر میکردم نماز شب توی ماه رمضان دست منه که میخونم ولی حالا میفهمم هدیه و لطف خدا توی اون ماه عزیز بوده .

خیلی کارا هست که دوست دارم انجام بدم اما خدا میدونه بتونم و برسم به کدومشون ....
دوست دارم برم کلاس نگهداری از گیاهان :)
پروژه رانندگیمو تموم کنم 
عکاسیمو اساسیتر یاد بگیرم و فتوشاپم همینطور درحدی که بتونم باهاشون کارکنم ...
یه حسی یه شوری مدام تو دلم قل قل میکنه برای نویسندگی و نوشتن یه داستان یه رمان ...اما عجیب خودمو عقب میکشم خوبی کلاس داستان نویسی به این بود که مجبور بودیم چند سطر هم که شده بنویسیم و مخمونو کار بگیریم :)
دوست دارم عروسکای نمدی ناناز درست کنم و خیلی کارای دیگه ...

به هیچکدومشون میرسم یا .....


+ نوشته شده در یکشنبه 27 خرداد 1397 ساعت 12:46 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



دخترک خجالتی ...

امروز مامان دوستای قرآنشو برای جزء خوانی دعوت کرده بود خونه ...
هیچ وقت اینجور جلسه هارو دوس نداشتم ...دست خودم نیست ...میدونم که خوبه و خیلی سفارشم شده اما من شخصیتم اینجوری نیست...
شایدم از وقتی اینجوری شدم که فهمیدم کلی از خواستگارها از همین جاها سر برمیارن ...ینی دلیل اصلیش همینه تقریبا ....یکی ام اینکه من کلا خلوت خودمو از بودن با جمع بیشتر دوست دارم اونم جمعی که یه نفر همسن و سال خودتم توش پیدا نشه و همشون زنای میان سال باشن و هی سرتاپاتو ورنداز کنن....
ازشب عزا گرفته بودم که چیکار کنم کجا برم یا باید برم پیششون بشینم و منم شرکت کنم یا مجبورم توی اتاقم حبس بشم و بیرون نرم .
آخه ماشالله اومدنشون رفتنم که نداره الان از ده صبح اومدن تا حالا که پنج دقیقه ای بیشتر تا اذان ظهر نیومده هنوزنرفتن !!!!!!
یه ذره مراعات و یه ذره فکرم خوب چیزیه ....
صب قبل از اومدنشون دوبار پاشدم رفتم سرویس بهداشتی اما الانم باز دارم خفه میشم و فقط دعا میکنم زودتر برن ...
راستی چه دختر بدی شدم من ...
به جای اینکه تو جمعشون حاضر بشم و از برکت مجلس استفاده کنم و منم یه صفحه ای قرآن توی جمعشون بخونم دارم اینجا غرغر میکنم ....
خودمم عذاب وجدان دارم میدونم شرکت کردنم خیلی بهتر از این قایم موشک بازی بود .
مامان یکی دوبار صدام کردم برم بسته های خوراکی رو تو اتاق روبه روییم اماده کنم .چادرمو سرم کردم وبدون اینکه به روی خودم بیارم میبنمشون تند رفتم اون اتاق و بسته هارو آماده کردم و برگشتم ....یه بارم خیلی فرز رفتم دستشویی فرنگی که بیخ گوش اتاق خودمه ...
مسلما دیدنم ....
صلوات میفرستادن برای همه اونایی که تو جمع بودن ....من سهمی نداشتم ....اما آخر برای دخترای مامان هم گفتن از دعاشون زیاد خوشم نیومد ....
از بچگی هم همینجوری بودم وقتی یه جماعت زیادی مهمونمون میشدن یا از اول باید میرفتم پیششون با مادرم یا بعد از اون دیگه برام عذاب الیم بود رفتن توی جمع ....
قرآنمو خودم تنها توی اتاقم خوندم ....
عدسم دراومده یه گیاه نازک و ظریف خیلی شکننده ...نخودها باز له شدن اما سه تا لوبیای دیگه هم توی دیگه سفالی کاشتم دوتاش دراومده و خبری از یکیش نیست .قشنگن و دوس داشتنی :)شاید بعدا عکسشو گذاشتم احتمال بیشتر تو اینستاگرام .

مهمونا هنوزم نرفتن من دارم حرص میخورم و یه نفر داره سرزشنم میکنه !
بابا خو اذان شد دیگه !!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد 1397 ساعت 12:49 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



دیروز ...

برای انجام کاری رفته بودم بیرون ،راه دور هم نه همین دور و بر خونه 
کارمو که انجام دادم داشتم برمیگشتم که توی چمنهای فضای سبز یه کبوتر خوابیده رو دیدم که مورچه ها از سروکولش بالا میرفتن،آروم با انگشت سرشو لمس کردم که دیدم چشماشو باز کرد‌....هنوز زنده بود یه لحظه به فکرم رسید برش دارم و ببرم ازش مراقبت کنم اما تنش سفت شده بود و شک دا‌شتم مورچه ها توی تنشم رفته باشن میدونستم حتی اگه برش هم دارم فایده ای نداره و میمیره ....
دلم بدجور گرفت الانشم دوست دارم بشینم گریه کنم دوباره بهش دست زدم و چشماشو نیمه باز کرد ....
حالت سفتی تنش جوری بود که معلوم بود ساعتهای آخرزندگیشه....
بلاجبار و اکراه ولش کردم و اومدم 
کنار باغچه جلوتر یه شاخه گل خشک شده بزرگ با پنج شش تا گل رز صورتی که خیلی قشنگ خشک شده بودن افتاده بود ،برش داشتم و گلهاشو جدا کردم خیلی ناز وقشنگ بودن و یاد عزیزدلم افتادم ....مثل هربار دیگه ای که گل میبینم و یادش می افتم و براش خشک میکنم ...
قشنگی گلها کمی حال بدمو از بین برد .اما هنوزم دلم گرفتس .
به مامان که گفتم گفت نه اون مرده بوده ...ولی مطمئنم زنده بود.....یاد کبوتر مریضی افتادم که اونم پیداکردم و ازش نگهداری کردم و حالش بهتر که شد بردمش مشهد.....
حتی سرنوشت کبوترها هم میتونه انقدر باهم متفاوت باشه.....
امشب اولین شب قدره ....دیروز دلم کمی بهانه میگرفت ....بغض کرده بود و ترس برش داشته بود ....آرومش کردم ....پیش خدا خجالت کشیدم آدم وقتی امرشو به خدا واگذار کنه مگه میشه بد ببینه ؟
حالا دیگه دلم آرومه ....
انشالله که بهترینها براتون نوشته بشه و حتما میشه ......
تکرار حدیث امام سجادعلیه السلام :راضی بودن به سخت ترین مقدرات الهی از بالاترین درجات ایمان است ...
اونم وقتی میدونی خدارو داری :)
گلهایی که پیدا کردم:)




+ نوشته شده در شنبه 12 خرداد 1397 ساعت 11:17 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



دخترک باغچه بان

سلام :)
روز میلاد کریم اهل بیت امام غریب و نازنیمون امام حسن مجتبی علیه السلام مبارک 

یکی از کارایی که عاشقشم اینه که پنجره اتاقم نود در صد مواقع باز باشه .اون ده درصد مربوط میشه به فصل زمستون .
خدا میدونه همونموقع هم اگه هوا خیلی سرد نباشه دلم میخواد بازم پنجره رو باز بذارم .اتاقمون که بانرگس یکی بود همیشه باهم بحث داشتیم سرهمین موقع خواب .
اون میرفت شوقاژو روشن میکرد با پتوی ضخیم .من میرفتم خاموش میکردم پنجره رو باز میکردم و میرفتم زیر پتوی گرم مچاله میشدم
لذت پتو وقتی بیشتر به آدم میچسبه که هوا خنک و سرد باشه دیگه !
اوایل عید دوتا دونه لوبیا کاشتم تو یه گلدون کوچیک یه قرمز و یه سفید چند وقت بعد در اومدن و رشد کردن و رشد کردن بعدم گل دادن و نفری یه دونه لوبیای سبز کوچولو :) بسی زوق نمودم عاشق کاشت گیاه و به ثمر نشستنشم این اولین باری بود که دونه ای میکاشتم و به میوه هم رسیده بود:)
دیروز باد خیلی شدیدی میومد و من طبق معمول پنجرم باز بود و خودم رفته بودم سرکار وقتی برگشتم دیدم روتختم خاکی شده و گلدون لوبیام افتاده شکسته ...
خیلی غصه خوردم یه احساس خیلی قشنگی به اون بوته لوبیا داشتم آروم لوبیاهاشو چیدم وبازکردم سه تا دونه لوبیا تو دلشون بود دوتا سفید و یه دونه دیگه میخواست قرمز بشه از نافش قرمزی کمی شروع شده بود اما هنوز سفید بود:)
همینجوری خام خوردمشون هم دونه هارو هم اون پوسته سبزو :)
امروز گلدونشو پاکسازی کردم و سه تا دونه عدس کوچولو توش کاشتم .تا حالا نه خودم عدس کاشتم نه دیدم ...منتظر میمونم ببینم چطور میشه :)
توی دیگ سفالی بزرگم دو دونه نخود کاشتم قبل از کاشتن گذاشتم جوونه زدن الان منتظزم ببینم سراز خاک در میارن یا نه ...
یه باز دیگه نخود تو یه ظرف خیلی کوچولو کاشتم دراومد اما چون جاش خیلی تنگ بود خیلی زود از بین رفت .چند بار دیگه هم کاشتم اما خبری از بیرون اومدنشون نشد خاکو که بهم ریختم دیدم نخودها اون زیر له شدن:(
حالا امیدوارم این دوتا بیان بیرون و له نشن:)
عاشق کاشت گیاه و رشد کردنشم ....

دلم برای فاطمه یه ذره شده ....از وقتی عقد کرده در حد دوسه تا پیام حال همو پرسیدیم فقط ...میدونم دیگه نمیتونم ازش انتظار داشته باشم مثل قبل پیشم بیاد :(
داشتن دوستی که بتونی از زیرینترین لایه های دلت براش حرف بزنی واقعا نعمته ....
به شبای قدر فکر میکنم .....چی باید از خدا بخوام چی برام مینویسن ؟چی برام بهتره ....واقعا نمیدونم ...اگه به من باشه نود سالم میشه و من بازم به حرف دل خودم گوش میکنم ....
همه جیزو به خودش میسپرم و فقط میگم خدایا راضی ام به اونچه که تو برای من بخوای حتی اگه به ظاهر هم بد باشه حتما به واقع بهترینه ....


+ نوشته شده در پنجشنبه 10 خرداد 1397 ساعت 11:54 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



غایب

سلام 
خیلی وقته ننوشتم و اینجا غایبم .دلیل اولم عمل چشمام بود.تایه هفته ای که حتی به گوشی هم خیلی کم نگاه میکردم و الان ترجیخ میدم تا یه ماهی خیلی چشمامو خسته نکنم الانم با عینک آفتابی روبه روی سپهر نشستم .
ممنونم از دوستای گل و مهربونم که تو این مدت سراغمو گرفتن و احوالمو میپرسیدن خدارو شکر خوب خوبم :)
عمل چشمم انقدر یهویی شد که اصلا انتظارشو نداشتم در واقع فکر میکردم الان فقط دارم میرم تایید بگیرم که میشه عمل کنم و بعد توی فرصت مناسب بعد از ماه رمضان برای عمل اقدام کنم .اون موقع یه هفته مونده به ماه رمضان بود .نرگس و مامان ناهار خونه خالم دعوت بودن و من به خاطر کار و ورزش و دکتر چشم باهاشون نرفتم .
با بابا رفتیم دکتر دفه قبلی خود دکتر نبود برای همینم به تایید قطعی نرسید اما حالا خودشم بود علاوه برعکس معمولی از قرنیه که از چشمم گرفتن یه عکس پنتاکی هم که خودمم دقیقا نمیدونم برای چیه از چشمم گرفتن .دستگاهش عادی بود فقط یه پارچه مشکی روی سرم و دستگاه انداختن و خیلی ساده عکسو گرفتن .
بعدم دکتر عکسو دید و تایید کرد و داد به منشی یا همکارش گفت معرفی کن برای عمل بره !
من همینجوری مونده بودم گفتم االان ؟؟؟
گفت نگران نباش عملش خیلی راحته مث همین عکسی که گرفتی فقط اونجا به نور سبز نگاه میکنی اینجا آبی بود...
به خودم بود نمیرفتم اما بابا خیلی جدی گفت چیزی نیست که یه عکسه بلند شو برو انجام بده !
اونم تنها !نه خودش میخواست باهام بیاد نه نرگس یا مامان همراهم بود اونم منی که از یه آمپول ساده وحشت دارم .
حوصله مخالفت نداشتم فکر کردم حالا که خودش راضیه هر چه زودتر بهتر !ولی خودشم دوسه روز بعدش عمل آب مروارید داشت گفتم پس کتابفروشی چی میشه گفت تو کاری نداشته باش !
بعدم یه تاکسی برام گرفت و تا بیمارستانی که میخواستم عمل کنم رفتم .هم نرگس هم داداشم قبلا این عملو انجام داده بودن میدونستم زیاد طولی نمیکشه و سادس اما هیچکدومشون بدون همراه و تنها نبودن ....
بعدم تشکیل پرونده دادمو از حدود نه نیم صبح نشستم تا کارای اولیه انجام بشه تا بلاخره فرستادنمون بخش عمل پرونده رو که میخواستم بدم تو اتاق دیدم یه خانم پرستاری با لباسای اتاق عملو و آستین تا آرنج بالا و کلاه تا نصف موهاش پرونده رو ازم گرفت یه لحظه شک کردم اومدم بیمارستان خارجی عمل کنم !
از طرفی هم اگه عمل به همین سادگیاس که میگن پس این تشکیلات و کلاه و لباس چیه !!!اونموقع یه خورده ترسم بیشتر شد عمل سرپایی و این حرفها؟
هیچی دیگه ما کاشته شده بودیم تو سالن انتطار اونجا دوسه نفری رو صدا زدن رفتن تو من به خیال اینکه الان میان بیرون و نوبت من میشه زنگ زدم به راننده تاکسی که بهم گفته بود اگه خواستی یه ربع بیست دقیقه قبل از عملت زنگ بزنم بیام دنبالت گفتم بیاد دم در .اما یه ربع بیست دقیقه شد یک ساعت ...دیدم بنده خدا خیلی معطل شده انگار خبری هم از بیرون اومدن افرادی که میرن تو نیست !بهش زنگ زدم و رفتم دم در عذر خواهی کردم یه مبلغی به عنوان خسارت بهش دادم چون منشی گفت بود تا یکی دوساعت دیگه کارت انجام نمیشه !!!
دیگه ظهر شده بود رفتم نماز خونه و باخیال راحت نمازمو خوندم و برگشتم گفته بودن اکه نوبت شد باهمراهت تماس میگیریم .
دیدم بلاخره دوسه نفری از اونایی که رفتن تو اومدن بیرون و با عینک آفتابی نشستن حالشونم بد نبود ظاهرا اما روم نشد چیزی بپرسم فک کنم قیافم خیلی مضطرب بود که یکیشون خودش نه دوستش اومد گفت من الان دوستم اومده بیرون میگه خیلی راحته اصلا نگران نباش !
تاحدودی خیالم راحت شد در واقع انقد کشش داده بودن انتظارمونو که دیگه استرسم ته کشیده بود!
بلاخره صدام کردن .
پاشدم و یه خانمی کفشای نایلونی بهم داد کشیدم روکفشامو رفتم تو بعدم گفت بذار برات لباس بیارم .برام لباس آورد روپوش شلوار و کلاه آبی رنگ گفت همه لباساتو عوص کن !این لباسا بدتر بهم استرس میداد !یه نفر باهمون لباسا از یه اتاق دیگه اومد بیرون تازه عمل کرده بود گفت اصلا استرس نداشته باش همش دو دقیقه بود من داشتم با دکتر حرف میزدم تموم شد!گفتم درد نداشت !گفت نه اصلا !
خیالم راحت تر شد رفتم لباسامو عوض کردم با این لباسا بامزه شده بودم اما گردنم پیدابود و معذب بودم تو همون رختکن خوشحال یه سلفی هم با اون لباسا و عینکم برای بار آخر از خودم گرفتم و رفتم بیرون .بازم یه آقای جوون دیگه اومد بیرون اونم میگفت خیلی راحت بود!
راهنماییم کردن یه سالن جلوتر دیدم چند نفر آقا با یکی دوتا خانم همه باهمون لباسا نشستن اونجا!خندم گرفت منم رفتم نشستم کنارشون از طرفی همش معذب هم بود پرستار گفت پس کجا بودی چقد دیر اومدی ؟
ظاهرا من اولین یا دومین نفر بودم باید میرفتم تو !بعدم توی چشمام قطره ریختن یه ذره سوخت چند دقیقه بعدشم پرستاره اومد و رو چشمامو با پنبه بتادین کشید و دوباره قطره ریخت .یه آقایی که ظاهرا جنبوبی بود و خیلی هم شوخی میکرد و میخندید گفت منم  مث این وحشتناک میشم ؟منظورش به دورچشمام بابتادین بود .
دوسه تا سرباز باهم از طرفای جنبوب اومده بودن هی شوخی میکردن من استرس داشتم یکیشون گفت اینجا زیاد مشکلی نیست اما وای به وقتی بری خونه دردت شروع شه !دوست داری سرتو بکوبی به دیوار من داشتم میومدم رفتم فویترین مسکنو از داروخونه خریدم فکر کرر معتادم نمیداد تا بهش نشون دادم گفتم عمل دارم !
گفتم تو خونه مهم نیست من از فضای اینجا بیشتر میترسم .پرستار گفت پاشو برو برای عمل !!! و خودش راهنماییم کرد !
گفتم یا ابالفضل !نمیشه انصراف بدم ؟
گفت نه دیگه راه فراری نیست هیچی دیگه باسلام صلوات رفتم سمت اتاق عمل اصلی دیدم دکتر با یکی دوتا پرستار شبیه مامورای قبض روح دارن میگن بیاتو !
یه چند لحظه مکث کردم بعد رفتم تو .نفر قبل از من از رو تخت بلندشد و به من گفتن بخواب .فقط دلم میخواست فرار کنم !
اما چاره ای نبود دراز کشیدم که پرستار گفت با دمپایی ؟پاشدم دمپاییمو درآوردم و دوباره دراز کشیدم .از ترسم زبونم بند اومده بود هیچی نمیگفتم و فقط هرکاری میگفتن انجام میدادم مبادا یه وقت کور بشم !یه نایلکس دیگه کشیدن روی چشمام که جای چشمام باز بود بعدم بتادینارو با الکل ظاهرا پاک کرد و گفت چشمتو با گیره باز نگه میدارن !
دکتر اسممو پرسید به زخمت جواب دادم زین...
ب اسممو نگفتم صدام در نمیومد از ترس .نمیدونم دکتر از ساکتی من خوشش اومده بود یا چیز دیگه گفت کاش تا باشه مریضای اینجوری باشه !
بعدم به من گفتن به اون نور سبزنگاه کن و شروع کردن ...میدیدم یه چیزی مث سوزن آورد طرف چشممو یه با یه چیزی مث تیغ انگار خراش میداد اما درست نمیفهمیدم  چیکار میکنن چون نگاهم فقط به همون نفقط که گاهی کوچیک و گاهی بززگ میشد بود کارشون که با تیغ و سوزن این حرفا تموم شد دوباره تاکید کردن فقط به همون نقطه نگاه کنم سرمو انگار بردن بالاتر زیزیه دستگاهی که حسی میکردم دارده چشممو با اشعه میسوزونه چون بویی میداد شبیه بوی دندون پرکردن وقتی اون صدای مسخرشو میده .یه صدای ریزی هم بود .چشم اولم تموم شد بدون هیج دردی همون کارارو روی چشم چپم هم انجام دادن یه خورده سوخت و درد گرفت که باز صدام در نمیومد فقط یه لحظه چشممو بستم و محکم لبه تختو بادستم گرفته بودم فشار میدادم !

هیچی دیگه و بدین صورت کار عمل تموم شد و پاشدم اومدم پیش بقیه دوستان منتظر بااون لباسا!ازم مبپرسیدن چطور بود که راحت گفتم خیلی راحت بود اصلا دردی نداشت !یکیشون گفت دیدی انقد استرس داشتی !داشتی گریه میکردی چیزی نبود!
خندم گرفت گفتم من کی گریه میکردم چند دقیقه بعد من همون آقا رو هم که هی شوخی میکرد آوردن بیرون .حالا نوبت اون بوو که ازش بپرسن چطور بود ؟راحت بود؟
گفت آره خیلی راحت بود فقط من قلبم افتاد تو شورتم!!!!
خندم گرفت ینی منکه دختر بودم انقدر نترسیده بودم !
خانم پرستاره هم خندید و گفت اینجا خانم نشسته .کلا جمعی که باهم منتطر بودیم برای تو رفتن با اون لباسا جمع خیلی شاادی بودن جوری که پرستاره دوسه بار بهمون تذکر داد ساکت باشیم پرونده ها قاطی میشه و از این حرفا!

بله دیگه قصه ما به سر رسید همونجا سه تا قرص مسکنم بهمون دادن بعد عمل با آبمیوه اما بااون وجود من رسیدم خونه واقعا تازه دردم شروع شده بود و دلم میخواست همونجوری که اون آقا گفته بود سرمو بکبوم به دیوارخودمم زیاد نمیدیدم که بخوام کاری بکنم فقط چشمامو از درد بسته بودم .مامان و نرگسم هنوز برنگشته بودن تایکی دوساعت بعد اومدن من .من ار همون دم در بیمارستان یه آژانس گرفتم و برگشتم .
مامانم که برگشت قطره هارو برام ریخت و بهم رسید و کمی بهتر شدم خیلی هم از بابا شاکی بود که منو تنها فرستاده !میگفت به اوناهم گفته چیزی نیست یه عکسه !حالا قشنگیش به اینه برای عمل امیر خودش باهاش بود برای نرگسم هم خودش هم مامانم همراهش بودن اما من ....

اما عیبی هم نداره چون میدونم اگه کسی همراهم بود و لی لی به لالام میذاشت بیشتر استرس میگربفتم ....
بعضی وقتام فکر میکنم این راهیه که من خودم انتخاب کردم ...

الان دیگه خداروشکر خوب خوبم نزدیک سه هفته کمتراز عملم میگذره باید تا سه ماه قطره بریزم و اشک مصنوعی .تایه ماه مالش ندم و عینک آفتابی و مراقبت دیگه .خداروشکر برای روزه هم مشکلی ندارم چون از دفتر مرجعم پرسیدم قطره چشم روزه رو باطل نمیکنه .
ماه قشنگ مهمونی خدا به همین زودی دهه اولش گذشت ....به شبهای قدر فکر میکنم به سرنوشتی که برای سال بعدم نوشته میشه ...
هشتاد درصد افطارهارو سرکارم مگه جایی دعوت باشیم گاهی بانرگس گاهی هم که نرگسم نیست تنها...
التماس دعا دوستای خوبم 
 پ ن : یه چیریو یادم رفت بنویسم مرحله آخر عمل یه لنز پانسمانی هم توی چشمم گذاشتن که تا یه هفته ای مهمون مزاحم چشمم بود و با وجودش احساس میکردم چیزی مث برگ خشک یا سنگریزه تو چشممه .بعدیه هفته رفیتم دکتر و درش آوردن :)



+ نوشته شده در شنبه 5 خرداد 1397 ساعت 03:11 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



عمل چشم

خدای من انتظار هرچیزیو داشتم غیر از اینکه همین امروز بفرستنم برای عمل چشم!

امروز با بابا اومدم بعد حدود دوسال دوباره چشممو نشون دادم و عکس گرفتن.خوشحال گفتن همین امروز برو برای عمل!!!!!
خواستم قبول نکنم اما بابا با اصرار فرستادم...خودشم یکشنبه عمل آب مرواری داره!
الان از بیمارستان پست میذارم و منتظرم صدام کنن عمل ساعت یازدس...
یه خورده استرس دارم....میدونم بیشترم میشه .بدیش به اینه که همراهی هم ندارم و تنهام:(
خب احتمالا تا یه هفته ای نتونم بیام اینجا...
برام دعاکنید:)


+ نوشته شده در پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 ساعت 09:41 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



عمل چشم

خدای من انتظار هرچیزیو داشتم غیر از اینکه همین امروز بفرستنم برای عمل چشم!

امروز با بابا اومدم بعد حدود دوسال دوباره چشممو نشون دادم و عکس گرفتن.خوشحال گفتن همین امروز برو برای عمل!!!!!
خواستم قبول نکنم اما بابا با اصرار فرستادم...خودشم یکشنبه عمل آب مرواری داره!
الان از بیمارستان پست میذارم و منتظرم صدام کنن عمل ساعت یازدس...
یه خورده استرس دارم....میدونم بیشترم میشه .بدیش به اینه که همراهی هم ندارم و تنهام:(
خب احتمالا تا یه هفته ای نتونم بیام اینجا...
برام دعاکنید:)


+ نوشته شده در پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 ساعت 09:36 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



پنجره

بعد از اینکه موبایلمو فرمت کردم به خاطر هنگ کردنای زیادش پیج اینستام از دستم رفت اما بعد از کلی تلاش تونستم یه پیج جدید باز کنم به اسم و آدرس 
mosaferemaaah
خواستید بیاید اونجا هم .اونجا بیشتر عکس میذارم عکسایی که بیشتر از طبیعتن و گاهی شاید خانوادگی ....یه چیزهایی هم مینویسم .
آدرس پیج یه سری از دوستان سر همون قضیه فرمت کردن از دستم رفت مث فاطمه جون و مرضیه جون .

مطالب خصوصیترمو همچنان اینجا مینویسم اینجا اتاق شخصی  منه اونجا پنجره اتاقم :)

راستی دوست گرامی که سراغ گیلی رو از من میگرفتی جوابتو توی نظرات پست قبلیم ببین .


+ نوشته شده در چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 ساعت 12:45 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



یاد خدا ؛)

امروز رفته بودم باشگاه و داشتم و با زحمت و سختی تمرینارو انجام میدادم حسابی از نفس افتاده بودم و همش نگاهم به ساعت بود که زودتر بگذره....
این یکی خیلی سخت بود طاقتم داشت تموم میشد غرغر کردم : ای خدا!
مربیمون نگام کرد خندید و گفت بیشتر از مسجد اینجا یاد خدا هست ! آدم اینجا خیلی یاد خدا میافته !
خودمم خندم گرفت انگار راست میگفت

درختای توت به بار نشستن و سرراه باشگاه یه جا پرازاونا بعد وررش حسابی دلی از عزا درمیارم با توتای سرخ و سیاه ترش و شیرین خوشمزه


+ نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 ساعت 01:41 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من ....

چند روزی هست برگشته ام اما سرم انقدر شلوغ بود که فرصت نمیکردم اینجارا به روز کنم یکی دوروز اول خستگی سفر بود و جمع و جور کردن و بعد هم کار و مهمانی و اتفاقات دیگر ...

فکر میکنم وجودت توی ایران نعمت بزرگی است بیخود نگفته اند که تو شمس الشموسی وجود نازنیت در هرحالی گرما بخش دل بیتاب و ناامید ماست .
امام رئوف که باشی نگاهت هم درمان دردهاست ....
امام رئوف که باشی برای کورترین گره های زندگی هم درمانی داری راهی داری ...
وقتی میرفتم مشهد حالم خیلی بد بود جدا احساس میکردم چیزی نمونده که افسردگی بگیرم یا شاید گرفتم ....
بعد فهمیدم همه مشکلاتم از خودم سرچشمه میگیرد از اینکه خدا را توی زندگی از یاد برده ام و فقط به این فکر میکنم که چطور زندگی کنم که دل خودم خوش باشد و کسی برخلافم کاری نکند ...
راستش اولش باورم نمیشد من همیشه نمازهایم سرجایش بود روزه هایم به موقع حجابم کامل و سعیم بر این بود تا جایی که میتوانم بی جهت کسی را نرنجانم ...و فکر میکردم اینها کافی است دیگر ....
در مقابل همه اینها انتظار داشتم کسی بیخود سربه سرم نگذارد و وارد دنیای شیشه ای نشود ...
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من ...
بله یه همچین دختری بودم من ...این بود که  با کوچکترین اتفاقی در مورد خودم و برخلاف میلم به هم میریختم و عصبانی میشدم آخر من که کاری به کار کسی نداشتم !
اما بعد فهمیدم این نگاه درست نیست اینهمه خود محوری خوب نیست به هرحال توی مسیر زندگی گاهی اتفاقاتی برای تو می افتد که شاید مطابق میلت نباشد ینی اینجور وقتها آدم باید از زمین و زمان گله کند و افسرده شود ....؟
یاد گرفتم راضی باشم به رضای خدا در هرحالی و بفهمم و بدانم حتی در سخت ترین شرایط باید نگاه خداوند را در نظر گرفت و راضی بود به رضایش .
از امام سجاد حدیثی زده بودند به مناسبت میلادش که 
راضی و خشنود بودن به مقدرات الهی در سخت ترین شرایط از بالاترین درجات ایمان است ....
دفتر زندگی امامهایم را ورق میزنم راستی روزگار باب میل کدام یکیشان بوده و اگر ما جای آنها بودیم با آن نسبت با پیامبر و با آن مقام چقدر تحمل میکردیم ...
مثلا حضرت علی علیه السلام ....
چقدر عذاب کشید و شکنجه شد تا بلاخره به امامت که نه به خلافت قبولش کردند ....
آنهم حضرت علی ...حیدر خیبر شکن !!!برایش آسان بود زدن زن باردارش جلوی چشمش ؟و شهادت او و شهادت فرزندش ؟آنهم بعد از آنکه پیامبر او را کاملا به عنوان امام بعد از خودش معرفی کرده بود ....و میشناختند مثلا ....
کم بود 25 سال خانه نشینی و عزلت از حق مسلم خودش ؟فقط به خاطر اینکه پیامبر خواسته بودند نه اینکه توان مقابله نداشته باشد ....
راستی ما بودیم صبر میکردیم ؟25 سال ؟.....
یا امام حسن و تنهاییش حتی در خانه خودش ....و امام حسین و .....
نمیخواهم قصه بگویم حالا ....فقط کافی است کمی به خودمان بیاییم .قرار نیست زندگی همیشه بر مدار خواسته های ما بچرخد ....
باید راضی بود توکل کرد بندگی کرد نمیگویم دست روی دست گذاشت و هیچ کاری برای پیشرفت نکرد اما اگر کردی و نتیجه نداد اگر هزار راه رفتی هزار دعا خواندی و باز نتیجه نگرفتی نا امید نشوی ...
لبخند بزن و راضی باش خدا دارد میبیند و هیچ موقع از ما کینه ای نداشته که بد خواه ما باشد ....
گاهی وقتها فقط باید صبر کرد راضی بود و خشنود بود ....
چه روزهای خوب برسند چه نه ...روز خوبت همین لحظه باشد همین حالا همین امروز ...
امام حسین از کدام روزش شد این امام حسینی که ما میشناسیم ؟....

قصدم نصیحت کردن نبود ....اینها را بیشتر از هرکسی برای خودم نوشتم و باید صد بار بخوانم تا یادم نرود 
وقتی میرفتم حالم خیییییییییییلی بد بود اما حالا ...فقط دوست دارم لبخند بزنم ....:)


+ نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت 1397 ساعت 12:27 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



پیش به سوی امام مهربانیها:)

حلول ماه زیبا وپربرکت و پرازعشق شعبان رو به همتون تبریک میگم 
انشالله به شادی اهل بیت دل تک تکتون پراز شادی بشه .
به امید خدا فردا عصر عازم مشهد هستم تا دوشنبه بعدش.
پیش به سوی امام مهربانیها :)
انشالله به یادتون هستم و دعاگو :)


+ نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 02:36 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



فتبارک الله احسن الخالقین

امروز صب پاشدیم با مامان زدیم به کوه 
این گلای خوشگل و نازو اونجا دیدم اما چون دوربینمو نبرده بودم یکی دوتاشونو چیدم آوردم تا تو خونه ازشون عکس بگیرم 
خیلی ناز و خواستنی ان :)
تا برسیم خونه گلبرگای ناز و ظریفش جمع شده بود و فر خورده بود اما همینکه گذاشتمشون تو یه ذره آب دوباره بازشون کرد :)

خودم که همیشه تا یه گل نازو میبینم و بوش میکنم صلوات میفرستم امروز م که مبعثه پیامبر مهربونمه پس شما هم صلوات بفرستید 
الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم 





+ نوشته شده در شنبه 25 فروردین 1397 ساعت 01:32 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



.: تعداد کل صفحات 25 :. [ ... ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ ... ]