پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

پیامبر مهربانیها:)

میشه شب عید مبعث هم باشه بعثت پیامبر مهربانیها اما تو دلت گرفته باشه و فقط بخوای تنها تو خلوت خودت باشی و اشک بریزی ....
خدایا خودت حال خوب رو به ما برگردون به همه قلبهای پر غصه....

از خودم شرمندم از خدا شرمندم از امام زمانم از عزیزدلم از خانوادم ....
مشکلاتی که من دارم در مقایسه با مشکلات اطرافیانم مشکلات نیستن شکلاتن....
و من اینهمه ناشکرم و بداخلاق ....
از کی اینطوری شدم ...کجای راهو اشتباه رفتم که به اینجا رسیدم ...
خدایا چقدر لبخند زدن سخت شده اینروزا....

نه نباید به خودم و به شما حال بد تزریق کنم ...
ببخشیدم دلم نمیخواد از غمهام اینجا بنویسم اونم غمهایی که سر هیچ و پوچن ...

چندروز پیش گوشیمو که هی هنگ میکردم به پیشنهاد دوستی فرمت کردم عکس یا مطلب خاصی نداشتم اما بعدش عملا کل برنامه هام از جمله اینستام تعطیل شد .حالا حتی نمیتونم از اسنپ استفاده کنم و راش بندازم ...
خیلی بده که آدم تو این دوره و زمونه به این چیزا وارد نباشه ....

خدایا منو از دنیا نبر تا وقتی که این اخلاق تلخمو با شیرینی عوض کنم به حق پیامبر مهربانت :)
عیدتون مبارک دلتون شاد باشه الهی :)


+ نوشته شده در جمعه 24 فروردین 1397 ساعت 11:01 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



قول

به قولم عمل کردم :)
دیروز که گفتم باید قول بدهم از فردا بروم سراغ ادامه تابلویم خودم زیاد باور نداشتم اینکار را بکنم اما امروز در کمال خوشوقتی به قولم عمل کردم و رفتم سراغ نقاشی ام .
آنقدرها هم که فکرش را میکردم سخت نیست ...به هرحال کمی زمان میبرد و ریزه کاری دارد که طبعیست ....
یک ماهی بود سرگیجه بدی داشتم از طرف دیگر عینکم هم کج و معوج شده بود و بازحمت درستش کردم و خیلی به بینی و صورتم فشارو میاورد تصمیم داشتم عینک جدیدی با فرم خیلی سبکتر بخرم گفتم قبلش بروم پیش دکتر برای معاینه و تعیین شماره .
عکس قرنیه ام را هم که پارسال گرفته بودم و گفته بود مشکوکی به نازکی قرنیه و این حرفها بردم .شماره ام خیلی جزئی تغییر کرده بود عکس راهم نشان دادم با دقت دید و خود چشمهایم را هم معاینه کرد خودش هم عمل میکرد توی بیمارستان خصوصی .
گفت چشمت هیچ مشکلی برای عمل ندارد هر موقع خواستی اگر میخواهی پیش خودم عمل کنی بیا نامه بزنم برای بیمارستان و عمل .
خیلی خوشحال شدم :)خداروشکر :)
هزینه عمل توی بیمارستان خصوصی نزدیک سه میلیون بود دولتی اش را هنوز نپرسیده ام و پیگیری نکرده ام اما حتما میکنم فکر راحت شدن همیشگی از عینک لبخند را به لبم می آورد ....
دیروز دوتا دکتر عکس را دیدند و نظر جفتشان همان بود که گفتم مشکلی ندارم امیدوارم نظر بقیه دکترها هم همین باشد.

راستی نمیدانید چقدر زوق میکنم وقتی می آیم اینجا و میبینم 50 - 60 بازدید در سکوت داشته ام!!!
اصلا بمب انرژی هستید برای ادامه نوشتنم در اینجا!


+ نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین 1397 ساعت 11:26 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



زندگی را باید از سرگرفت ....

اانگار روی قلبم اسید پاشیده اند بدجور میسوزد ....
اما مهم نیست 
به روی خودم نمی آورم 
هرچقدر بد بودم و بداخلاقی کردم این مدت دیگر بس است .....
سعی میکنم دوباره خوب باشم ....
از نو لبخند بزنم و زندگی ام را از نو ادامه بدهم ....
این قلب سوخته هم جایش میماند اما کم کم یادش میرود اگر من هر روز به یادش نیاورم ....
خدایا .....با این پاره شدنها و سوختنها میترسم چیز از قلبم باقی نماند....

تابلوی نقاشی ام از قبل از عید مانده ....قسمت آخرش است و شاید سخت ترین قسمتش یک جورهایی فراری ام ازش جرات نمیکنم طرفش بروم :(
اما باید شروع کنم زودتر همین امروز و فردا هرچه بادا باد....
شال و کلاه میکنم صبح از خلوت خفه کننده خانه فرار میکنم بیرون سرمیزنم به بانک کار پیامکم را درست میکنم و کمی هم واریز به حساب بیشتر اوقات خالی ام ...
بانک هم مثل حساب من خالی خالی است و انگار من تنها مشتری آن ....تعجبی ندارد ....
بعد میروم باشگاه برای ثبت نام دوره بعدی کلاسها ....قبلا از بیستم بود ثبت نام حالا شده از بیست و پنجم ....
فروردین ورزش تعطیل بود فکر میکنم کمی تپل شده باشم ....نه خیلی ...
به جای راه رفتن از توی کوچه ها از پارک کوچکی همان حوالی راهم را تا خانه ادامه میدهم و گل قاصدک میچینم ....
نفس داغ و پربغضی از سینه ام جمع میکنم و به گل قاصدک فوت میکنم با یاد مهربانم ...
یک دست گل سفید کوچولو روی زمین افتاده از بوته کناری اش میروم جلو و برش میدارم خیس است و بویی ندارد اما خیلی زیباست گلهای کوچک پنج گلبرگش:)
جلوتر از یک درخت اقاقیا هم یک دسته گل یاس سفید خوشبو روی زمین افتاده آن را هم برمیدارم شاید خیلی زیبا نباشد اما بویش عالی و مست کننده است ...
پارک هم خلوت است و مهمانان آن فقط چهار پنج پیرمرد و یک کودک و یک زن ....و من ...
برمیگردم و قاصدک قد بلندی را هم از فضای سبز روبه روی ساختمان میچینم میخواهم فوتش کنم اما پشیمان میشوم همانطور دست نخورده میگذارمش کنار گلهای سفیدم ....همه اینهارا مهمان آغوش کاشیهای کربلایم میکنم و سنگهارا میبوسم ....


باید به خودم قول بدهم فردا همین فردا کار تابلویم را دوباره شروع کنم تا زودتر تمامش کنم دلم میخواهد تابلوی جدیدی شروع کنم برای فاطمه که دارد عروس میشود....ایندفه نباید خیلی سخت انتخاب کنم ....
به فکر اینم برای میلاد امام حسین و حضرت عباس و امام سجاد میهمان امام رضا شوم ....میخواستم بروم کربلا....اما ترجیح دادم کربلایم اربعین باشد و حالا مشهد....باید زودتر فکر خرید بلیت قطار باشم ...
وقتی برگشتم مرحله آخر رانندگی هنوز پابرجاست  :(

وشاید کلاس فتوشاپ و ....
باید زندگی را از سر بگیرم ....


+ نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین 1397 ساعت 11:40 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



مطلب رمز دار : حول حالنا الی احسن الحال....

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین 1397 ساعت 12:40 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



طوفان

فکر میکنم درست مثل طوفان میماند ....
وقتی منتظرش نیستی می آید همه چیز را همه داشته هایت را ویران میکند و.....
طوری هم میرود انگار از روز اول اصلا وجود نداشته ....
آنچه برای تو میماند فقط خرابی است و خرابی ....
دارم سعی میکنم خرابیها را از نو بسازم ....

بغض سنگینی تو سینم سنگینی میکنه ....
خدایا تاکی ....

فهمیدم چقدر بدم ....فهمیدم سی ساله هم شده ام اما هنوز خیلی بچه ام ...فهمیدم اصلا بندگی کردن را بلد نیستم ...
نمیدانستم امتحانت اینبار اینطوری میشود خودم را برای نوع دیگریش آماده کرده بودم ...
چرا هیچوقت چیزی که منتظرش هستیم اتفاق نمی افتد و همیشه درست عکس آن اتفاق می افتد؟

فاطمه جونم نزدیک دوسه ماهی بود داشت با خواستگارش صحبت میکرد و مشاوره و ...
فهمیدم دیروز بلاخره براش حلقه آوردن و نیمه شعبان عقدشه ...
هم خوشحال شدم هم دلم گرفت ....
باورم نمیشه یکی از بهترین دوستامو انگار دارم از دست میدم ....
خداروشکر .....الهی که خوشبخت بشه ...
الهی همسرای خوب و مومن و مهربان نصیب هر جوونی که آرزوشو داره بشه :)


+ نوشته شده در یکشنبه 19 فروردین 1397 ساعت 12:34 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



کابوس ....

دیشب چند بار از خواب پریدم .....
بیدار میشدم چند ثانیه تو رختخواب مینشستم و دوباره میخوابیدم ...:(
فقط یه بارشو یادم میاد چه خوابی دیدم ....
درمورد یکی از کوچولوهامون بود ....به قدری وحشت زده شدم که همه تنم و دستام کرخت شده بود و صبح که برای نماز پاشدم صدقه کنار گذاشتم ...
همش میخواستم زنگ بزنم وبه خواهرم بگم مواظب بچه هاش باشه اما میترسم با تعریف خوابم اونم ذهنش درگیر بشه .....

من همیشه خوابم خیلی خوب بوده .....
ینی هرشب پس از گذشت سه ثانیه از رسیدن سرم به بالش به خواب میرم و راحت برای نماز صب بیدار میشم اما حالا....
همیشه وقتی جریان خواستگار پیش میاد و من استرس میگیرم همینجوری میشم 
خواب ....خوراک و کلا زندگی تعطیل میشه ....

فک میکنم مقوله انتخاب همسر فقط اسمش انتخاب همسره....ولی اینکه چه تقدیری برای هرکدوممون رقم خورده ....
ای بابا ....خدایا تو همیشه برام بهترینارو خواستی اینم به خودت میسپرم ....


+ نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین 1397 ساعت 12:11 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



مطلب رمز دار : هفت خان رستم

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در چهارشنبه 15 فروردین 1397 ساعت 11:02 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



حال من خوب است :)

دوباره دارند توی دلم رخت چرک میشورند ....
منتظر میمانم و روی دل پاره سوخته ام را مرهم میکشم و سعی میکنم به همه لبخند بزنم و بقبولانم من خوبم ....و خیلی هم عاقل....
و عاقلانه رفتار میکنم و عاقلانه تر تصمیم میگیرم ....
بگذار این دل پاره پاره مثل اناری که به دیوار کوبیده شده و ترکیده هی اشک بریزد در خلوت خودش .....
اما برای دیگران شیرینم....
دوست ندارم یک مسیر غلط را صدباره تکرار کنم ....
حال من خوب است ... واقعا خوب است ...
حال دلم خوب نیست فقط ....آن هم دیگر دست من نیست ....
شبیه مشک پاره میماند و اشکهای بی پایانش مگر دست خودش بود ....

حال من خوب است خوب خوب ...:)
دوست دارم یکبار هم شده خوب بندگی کنم برایت خدایا....
و عسی ان تکرهو شیا و یجعل الله فیه خیرا کثیرا....
از تو مهربانتر و آگاهتر از هرکسی به احوال خودم نه میشناسم نه پیدا میکنم ....
اصلا مگر این احساس را تو خودت به من هدیه نکردی ...
راضی ام به رضای تو و حالم خوب است خوب خوب ...

شاید قرار نباشد اینبار هم مثل دفعه های قبل هیچ اتفاقی بیافتد و فقط از این روزها تلخی انتظار و استرس برایم بماند....
شاید هم شروع دیگری را رقم بزند....

حال من خوب است :)


+ نوشته شده در یکشنبه 12 فروردین 1397 ساعت 11:58 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



تنهایی...

 دیروز رفتم بازار . 
تنهایی ...
به نرگس گفتم بیا با هم بریم ولی با دوستش قرار داشت کلی به مامان اصرار کردم راضی نشد از شلوغی خوشش نمیاد.خودمم خیییییلی بدم میاد از شلوغی ولی گاهی تو این حراجیای شب عید جنسایی پیدا میشن با یه قیمتایی که هیچوقت دیگه همچین قیمتی ندارن.
خلاصه رفتم ....تنهایی...گاهی وسط بازار بین جمعیت یه چیزی شبیه بغض به دلم چنگ میزد .خریدی هم نکردم آنچنان .
برای خودم دوتا روسری خوشرنگ خریدم:)ینی من عاشق روسریهای رنگ رنگ خریدنم هیچموقع از خرید روسری سیر نمیشم قیمتاشونم واقعا خوب بود نسبت به مغازه .
یه جامدادی عروسکی خوشگل خریدم برای مهرسای نازم که سال دیگه کلاس اولی میشه .
دو تا کوله بچگونه بامزه برای محیا و فاطمه آبی و صورتی اینارو بهشون عیدی میدم.
ودر آخر یه سارافون لی برای خودم .بلند بلنده ینی کامل تاروی مچم میاد .خب من خودمم قدم کوتاهه .بندیه و رو سینش یه جیب داره با عکس یه دست گل روی دامنشم گلای گلدوزی .
آخرین باری که همچین سارافونی لی پوشیدم فک کنم پنج شش سالم بیشتر نبود دیشب که سارافونو پوشیدم دقیقا یاد بچگیام افتادم خودم خیلی دوسش دارم و ازش خوشم اومد اما مامان و نرگس نه چندان...
روز قبلشم تنهایی رفتم کنا  دریاچه عکاسی کنم پراز مرغای دریایی بود و مرغابی حیف براشون نون نبرده بودم
عکس گرفتم و برگشتم بازم تنها.....بازم یه بغض کوچولو ...ولی عزیز دلم به فکرم بود:)
توروخدا دعا نکنید از تنهایی دربیام این حسامو ننوشتم که برام دعا کنید من عزیز دلمو دارم فقط،ازش دورم اگه دعا میکنید دعا کنید این دوری بلخره تموم شه

شبا نمتونم آنامو ببینم سعی میکنم صبحا تکرارشو ببینم خوشم میاد از سریالش شانس منم صبحا هی ساعتشو جابه جا میکنه یه بار هفت میده یه بار هشت یه بار ده یه بارم اصلا نمیده 
امروزم پاشدم ببینمش برق نبود ینی شانسی دارم من 

من اورو تموم کردم واقعا عالی بود از معدود کتابایی که دوس دارم بخرم و برای خودم داشته باشم خاص بود و گاهی حوصله سربر اما درکل عالی بود په خوب بود کتابای اینجوری بیشتر داشتیم به جای رمانای آبکی

یه روزی قصه عشق خودمو مینویسم مطمئنم دعا میکنم کتاب منم واقعنی عالی بشه و خاص و دوست داشتنی...
فرداعیده ولی هیچ حس خاصی ندارم امروز با دیروز چه فرقی داره
عیدتون مبارک لحظه هاتون پراز حسهای ناب و قشنگ


+ نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند 1396 ساعت 10:27 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



آخرین عکسنامه 96

سلام :)
خوبید ؟چه خبرا؟
خیلی وقت بود نبودم .....متروکه شده بود اینجا تقریبا ...حتی خودمم وقت نمیکردم خیلی بهش سربزنم .نه که نخوام نمیشد ...
این احتمالا آخرین پستم باشه تو سال 96...
انشالله که سال 97 برای همتون یکی از قشنگترین و با برکت ترین سالها باشه سال رسیدن به آرزوهاتون ...
خیلی وقت بود قول پست عکس دار داده بودم گفتم بد قول نشم آخر سالی
پاشید برید ادامه بی  رمز تازه !!!

ادامه مطلب

برچسب ها:ماه و ماهی - تولد سی سال،
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند 1396 ساعت 12:05 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



ما و ماه ...

ماه در اوج آسمان میرود
وما در گوشه ای از شب
همچنان به گفتگوی دست ها
گوش فرا داده ایم و ساکتیم .
و در چشم های هم - یکدیگر را میخوانیم
و در چشم های هم یکدیگر را میبخشیم
ومن همه دنیا را در چشمهای او میبینم
و او همه دنیا را درچشمهای من میبیند
وما در چشمهای هم ساکتیم
و در چشمهای هم میشنویم
و در چشمهای هم یکدیگر را میشناسیم
یکدیگر را میبینم
و چشم در چشم هم
و گوش به زمزمه لطیف و مهربان دستها خاموشیم
وماه در اوج آسمان میرود...


از سروده های زیبای دکتر شریعتی :)


+ نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند 1396 ساعت 12:13 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



نتیجه

یادمه بچه که بودم بچه مدرسه ای .زیاد حواسم به درس و نمره نبود خیلی تعجب میکردم وقتی میدیدم بعضی بچه ها به خاطر اینکه نمرشون یه ذره از بیست کمتر شده گریه میکن.
زهرا خواهر خودمم جزو همون دسته بود همیشه خودشو میکشت برای درس و نمره ...

امشب رفتم نتیجه آزمونمو دیدم همون بود که گفتم کلی غصه خوردم باز ...دلم میخواست میشستم گریه میکردم ....

همش از خودم میپرسم چرا خدا انقد با سخت گیری باهام رفتار کرد ؟انصاف نبود چیزیو که کاملا بلد بودم اشتباه بزنم حداقل :(
چرا چرا چرا ....

این پستو دارم با سپهر میذارم بلاخره آوردمش خونه ولی الان حال عکس گذاشتنو ندارم ...میذارم بلاخره الان خیلی خستم .


+ نوشته شده در شنبه 12 اسفند 1396 ساعت 10:55 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



پس از آزمون

بلخره امروز صب رفتم آزمونمو دادم و برگشتم.
استرسم به حدی بود که شب قبل دوسه بار از خواب بیدار شدم که یه وقت دیر نشده باشه...آیه ها توی مغزم میچرخیدن و همش استرس داشتم که قبل این چی بود بعد اون چی بود؟
یکی ازآیه ها رو نزدیک نود بار نگاه کردم آخرشم همونو داده بودن واشتباه زدم جوابشو
امروز باشگاهم داشتم که نرسیدم برم عوضش؟انقد برای زودتر رسیدن به آزمون دویدم که جبران شد البته .از بعد اذان صبح تا همین حالا بیدارم
سر جلسه هم به حدی استرس داشتم که کل جلسه و حتی بعدش تا وقتی از جوابام مطمئن نشدم یخ یخ بودم
سخت بود سوالا و استرس منم کارمو سخت تر کرده بود...تازه نمره منفی هم داشت با اینهمه نمیدونم چرا اصرار داشتم جواب همه سوالارو بزنم همین باعثشد سه تا غلط داشته باشم که باعث یه نمره منفی میشه
سوالا کلا سی تا بودن 
یکی رو واقعا یادم نبود و بیخود جواب دادم.یکی دیگه رو شک داشتم و آخریو شک نداشتم درسته و جواب درست جلوی چشمم بوداما به خاطر استرس و عجله اشتباه جواب دادم
خوبیش؟به این بود دفترچه سوالارو به خودمون دادن و تونستم جوابامو چک کنم
اما خیلی غصه خوردم و از خودم نا امید شدم بیشتر یک یا دوتا غلط از خودم انتظار نداشتم مخصوصا اون آخری خیلی زور داشت و نمره منفی
قبول که میشم صددرصد اما انتظار من از خودم چیز دیگه ای بود...
باید سپهرو برگردونم خونه و ببینم جواب آزمون کی هست و نفرات برتر .......
در کل تجربه ای بود برای خودش و اینکه یاد گرفتم دفه های بعد چطور بهتر باشم انشالله
به این شکلک زشت نگاه نکنید کار موبایلمه


+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند 1396 ساعت 12:10 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



آتوسا دختر کوروش بزرگ...

فردا آخرین مهلتم برای دوره هست....خیلی تلاش کردم اما هنوز یه ذره کمه کاش بتونم فردا اون یه ذره رو هم تکمیل کنم.....خدا که معلمت باشد فقط باید از خودش کمک بخواهی ....مهربان است اما سختگیر و حسابگر...اما اگر ازت راضی باشد حتی میتوانی انتظار تقلب هم داشته باشی ؛)

بین تمرینام برای قرآن هنوزم برای استراحت کمی کتاب میخونم این هفته خیلی کمتر ولی در هر حال میخوندم.کتابی که دارم میخونم اسمش آتوسا دختر کوروش بزرگ هست .اینکه داستانش کاملا واقعیه یا تخیلی نمیدونم اما یه رمان تاریخیه برگرفته از زندگی پادشاهان اون روزگار...
آتوسا و رکسانا دخترای کوروش از همسر دومش آمیتیس هستن و از همسر اولش دو پسر داره به اسم کمبوجیه و بردیا.کمبوجیه پسر ارشده و جانشین کوروش اما خیلی بداخلاق و نچسب با نامادری و خواهرهاش و حسود در رابطه با برادر کوچیکترش که همه دوسش داشتن .
آتوسا عاشق یه سردار دلیر به اسم داریوش میشه و خواهرش؟عاشق سردار دیگه ای.اما جنگ میشه و کوروش به جنگ میره و کشته میشه و کمبوجیه جانشینش میشه .کمبوجیه به دلایلی ازدواج موفقی هم نداشته و سرکوب شده بوده و خیلی ناگهانی تصمیم میگیره با خواهرهای زیبای خودش ازدواج کنه و میکنه ...
بعد ازکلی جنایت و جنگ و خونریزی و بعد کشتن رکسانا و برادرش بردیا بلخره خودشم میکشه و طی جریاناتی داریوش عشق قدیمی آتوسا که دیگه ازدواج کرده بوده و یه پسر هم داشته برای شاهی انتخاب میشه و آتوساهم به همسریش درمیاد و دوباره شهبانو میشه.اونا هردو عاشق هم بودن و از هم یادگاریهایی از قدیم داشتن.اما داریوش حالا جز آتوسا همسر جوان و بسیار زیبایی داشته که اون همسر عاشقش بوده و مادر فرزندش...
نوشته بود خیلی دشوار است بخش کردن دلدارت با دیگران و منتظرش نشستن تا بیاید....
آتوسا فکر میکرد اون دو مال هم هستن و دیگران رهگذران اضافی سر راهشون....اما حالا انگار خودش رهگذر اضافی شده بود تو زندگی کس دیگری....


دلم نمیخواد به این چیزا فکر کنم هرکسی جایگاه خودشو داره...
به نظرتون این چرت و پرتها چیه من نشستم یه شب قبل از آزمونم دارم مینویسم؟.ـ...


+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند 1396 ساعت 12:59 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



اسفند و انتظار

سلام 
قول داده بودم آخر هفته پست عکس دار بذارم اما اومدم بگم فعلن تا اطلاع ثانوی نمیتونم چون سپهر فعلن سرکاره و جابه جایی هرروزش سخت و آپلود عکسم سخت تر باگوشی هم که کلا نمیشه...
اسفند مهربون و پرشور از راه رسیده و سر من هم از هر لحاظ شلوغتر شده .سه روزی بابا نبود و کامل رفتم سر کار پنج شنبه همین هفته هم مسابقه قرآن دارم و حسابی دارم خودمو آماده میکنم و با انتظاری که از خودم دارم وقت کم نیارم خوبه...از حالا هم استرس گرفتم.کلی نمونه سوال دانلود کردم سختم هستن تقریبا...
نقاشیو قرار شد این هفته تعطیل کنم به خاطر مسابقه قرآنم .اما اونم خیلی خوب پیش رفته و حدود هفتاد درصدش کامل شده.

شاید توی تمام ماهها اسفند رو از همه بیشتر دوست داشته باشم ماه مهربان و پرشور و سخاوتمند...
ماهی که انتظارو معنی میکنه و یاد میده به ما...منتظر بهارشه....با دستهای پر از جوانه و غنچه های شکوفه پر امید.
اسفند شیرین است دوست داشتنی و با تمام آنچه در توان دارد انتظار بهارش را میکشد...
ما چقدر منتظر بهارمان هستیم....ما چقدر آماده شده ایم....ما اصلا منتظریم؟


+ نوشته شده در شنبه 5 اسفند 1396 ساعت 11:03 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



.: تعداد کل صفحات 25 :. [ ... ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ ... ]