پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

دورهمی تولدی

گاهی وقتها تنهایی بنشین و به دیگران نگاه کن و صد بار از خودت بپرس چرا روی این روح لطیف و پر احساس را ظاهری چنان خشک گرفته که گاهی نزدیکترین نزدیکانت را هم فراری میدهدـ....
بعد منتظر چکه اشک کوچکی شو که این وقتها تنها همدمت میشود....


خدای من تو هستی و میدونم بهتر از هرکسی به حالم آگاهی دوستم داری و بیشتر از خودم به فکرمی....دوستت دارم خدای مهربونم که همیشه برام بهترینارو خواستی و میخوای حتی اگه خودم نفهمم...

امشب بلخره به مناسبت تولدم دور هم جمع شدیم با کیک فوق العاده خوشگلم که هدیه آجی مهربونمه:)
فقط یه دور همی خیلی ساده بود بدون هیچ دست زدنی حتی چون ایام شهادت بانوی دوعالمه...
هدیه هامو خیلی دوست دارم همشون عالی ان و واقعا دوستداشتنی .عکسم زیاد گرفتم اما الان شرایط گذاشتنشونو ندارم پستعکس دارباشه پست بعدیم برای آخر هفته انشالله:)


+ نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن 1396 ساعت 12:25 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



من و تو ...

چندروز پیش که رفته بودم کتابخونه تا کتاب جدید بگیرم بین کتابای رمان و ادبیات چشمم به یه کتاب افتاد به اسم دفترهای سبز .مجموعه اشعار و نثرهای شاعرانه دکتر علی شریعتی ...
جالب بود برام اسم دکتر شریعتی رو زیاد شنیده بودم اما تاحالا چیزی ازش نخونده بودم همین جوری یه صفحه باز کردم و اولین شعری که اومد اسمش من و تو بود.
خیلی حس خوبی بهم داد همون چند جمله اولش :) اونقدر که کتابو برداشتم ...

این شعر دقیقا معنی احساسمه ...همون احساس ناب و قشنگی که میگم آدم وقتی به قدری کسیو دوست داشته باشه و عاشقش باشه که احساس کنه جزئی از وجود همدیگن ....و اصلن هردونفر یک نفر....
من این حسو تجربه کردم یکی از شیرینترین و زیباترین احساسهای دنیاست و حالا شعر دکتر شریعتی :
و آنگاه خود را کلمه ای میابی که معنایت منم ...
و مرا صدفی که مرواریدم تویی ...
و خود را اندامی که روحت منم ...
مرا سینه ای که دلم تویی ...
وخود را معبدی که راهبش منم ...
مرا قلبی که عشقش تویی...
و مرا شبی که مهتابش تویی...
ومرا قندی که شیرینی اش تویی...
و خود را طفلی که پدرش منم ...
مرا شمعی که پروانه اش تویی...
وخود را انتظاری که موعودش منم ...
ومرا التهابی که آغوشش تویی...
و خود را هراسی که که پناهش منم...
و مرا تنهایی که انیسش تویی...

وناگهان
سرت را تکان میدهی و میگویی
نه هیچکدام
هیچکدام اینها نیست -چیز دیگری است ..
یک حادثه ی دیگری و خلقت دیگری
و داستان دیگری است
و خدا آن را تازه آفریده است :)

خییییییییییییلی دوستش داشتم انقد که بخوام شونصد بار بخونمش :) بعضی جاهارو انگار اصن از دهن من اومده گفته فقط یه جای کوچولوشو تغییر دادم(لازم بود برای من و شاید برای شما )
خیلی وقت بود میخواستم بنویسمش ولی وقت نمیشد چهارروزی خونمون روضه مادر داشتیم ...دوروزشو پذیرایی کردم .
به عکسای شش ماه تا یه سال پیش و قدیمیترم که نگاه میکنم تازه میفهمم چقد بد بودم و چقد خوب شدم .
البته خوبه که تازه کمی نرمال شدم و هنوز یه عالمه جاداره برای لاغرتر و بهتر شدن حداقل ده پونزده کیلو :( که خیلی سخته ...غذامو کلی کم کردم اما ناخونک زیاد میزنم ...الانم دارم با خودم کلنجار میرم که برم یه دونه کاکائوی مغزدار خوشمزه بخورم یانه ...
هنوز جشن تولدمو نگرفتیم ...احتمالن فردا شب بگیرم نشد دیگه وقت نبود ولی من خدافظی کردم و سلام داد با بیست سالگی و به سی سالگی .
سی سالگی سن ثباته ....سن عاقل بودن و مهربونی ...


+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1396 ساعت 12:12 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



اینجا چراغی روشن است :)

سلام :)
عاقا جان چرا همتون خاموشید ؟اینم شد زندگی؟
من جمله خودم ...نمیدونم چرا نوشتنم نمیومد؟ وبلاگاتونو تقریبا هرشب تک به تک چک میکنم تقریبا همگی خاموشید ...کلا خاموشید یا فقط تو وبلاگستان ؟
خودم که چند وقتیه تو اینستاهم هیچ پست جدیدی نذاشتم تقریبا از جمعه گذشته ....
الان وبلاگ زهرا رودیدم اونم خسته بود از تکرار مکررات درست مث خودم....
منو فقط یکی باید استارتمو بزنه یهو دیدی بعد این پست تا چند روز پشت هم اومدم چرت و پرت نوشتم از جرز دیوار و....
بستگی به شمام داره ...خب وقتی هیچی نمیگید آدم سرد میشه دیگه نه ؟هرچند خودمم نسبت به خیلی نوشته ها همینجوری ام...

خب شروع کنم از اینروزام بگم براتون
اول اینکه تابلوی جدید از اونچه که فکرشو میکردم خیلی خیلی سخت تره :( Painterذره ذره دارم پیش میرم و دعا میکنم بتونم چیز قشنگی از آب درش بیارم .
بابا بعد یه هفته استراحت حالش خوب خوبه و خداروشکر برگشته سرکارش .
یه چیزی بگم ؟
هفته قبل کتاب داستان سفارش دادم برای کتابفروشی...همیشه میدما عجیب نیست اما کتابای این سری :)
حیف ازشون عکس نگرفتم عین خاطرات کودکی ان ینی خودم به شخصه یکی دوتاشونو دقیقا همون شکل و همون چاپو داشتم مثلا هاچ زنبور عسل ...سارا کورو ...شنل قرمزی ...شنگول و منگول :)
وای که چقد زوق میکنم وقتی میبنمنشون :) یادش به خیر بچگیامون ....یه خوبی بابا به این بود که هیچوقت تو خرید کتاب سخت نمیگرفت میذاشت هرکتابی دوست داریم انتخاب کنیم و برامون حساب میکرد....بعضی از مردم هستن بچه هاشون از دم کتابفروشی رد میشن میگن کتاب بخر دستشونو میکشن و هزارجور بهانه میارن که یه وقت نرن سمت کتابفروشی بچه ها !!!!اونوقت چندبرابر اونو میدن برای یه پیراشکی یا سیب زمینی سرخ کرده و اسنک و ککشون هم نمیگزه...
فردا تولد خواهر بزرگس مامان مهرساجونم .رفتم براش یه روسری خوشرنگ خریدم که دعا میکنم خوشش بیاد:)
تولد من 23 بهمنه اما خانوادگی میذاریم پنچشنبه یا جمعه بعد که خواهرم برسه کیکمو درست کنه ...چه کیکی شود :)
طرح زمستونی داره خود کیک کله یه آدم برفی باکلاهشه که روش دخترکی هست که یه آدم برفی بزرگو بغل کرده :)خودم ایده دختر و آدم برفیو دادم ...
یه چیزی بگم ؟
من بااینکه دختر زمستونم اما خیلی زمستونو دوس ندارم بیشتر از اون عاشق اواخر زمستون و اوایل بهارم وقتی که درختا دستاشون پراز مشتای کوچولوی جوونه و شکوفه است :)من عاشق اینه مشتهای کوچولو هستم ....زوقی بهم میده که خدا داند و بس ...
برفم دوس دارما عاشقشم اونم وقتی مث یه رویای قشنگ از آسمون پایین میریزن و آسموون صورتی رنگ میشه :)اما اوایل بهار یه چیز دیگس ...
راستی مدت زیادیه توی فکرم یه متن رومانتیک زمستونی بنویسم اما هنوز حتی شروعش هم نکردم از این لحاظ میگم که حسم هم انگار سردشه و برای شروع گرم نمیشه ....
اگه نوشتم  و خودم ازش لذت بردم اینجاهم میذارمش ....

چندهفتس مخاطب خاصو نشون نمیده عضو کانالشون هستم  و پیج اینستاشونم اما خبری نیست میگن داریم تلاش بسیار میکنیم برای سری جدید برنامه که کربلارو شبای جمعه زنده براتون پخش کنیم ....
دیشب فاطمه جونم اومد پیشمو هدیه تولدمو که کاردست خودشم بود بهم داد و بسی خوشحال شدم باز :)حالا عکس همه هدیه هامو باپست تولدم یه جا میذارم .
هدا خانم فینگیلیمون حسابی ناناز شده و میخنده بهمون مخصوصا به خودش تو آینه .فسقلی خاله شبیه هیچکدوم از آجیاش نیست ...
اگه بنابه نوشتن این چیزا باشه از این چیزا زیاد دارم برا گفتن ....دوباره میام مینویسم سعی میکنم زودتر.
عزیزای دلم نظر عادی نمیذارید نذارید اما لااقل نظر تبلیغاتی هم نذارید لطفن !

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت 11:31 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



خستگی...

سلام 
هفته قبل بابا عمل آب مروارید داشت و چند روزیه دائم خودم سرکارم و حسااااابی خستم...
فقط روز شماری میکنم زودتر اعلام آمادگی کنه و خودش برگرده سرکارش...
غذامو تقریبا نصف کردم و خیلی کمتراز دوماه پیش ورزشم همچنان در هر شرایطی ادامه داره حالا دیگه غیراز بچه های باشگاه تو محل کارم بهم میگن جمعتر شدی ولی خودم میگم هنوز خیلی خیلی جا دارم.
برای ده اسفند ماه آزمون حفظ پنج جزء دارم و حسابی دارم خودمو آماده میکنم‌ یه حسن سر کار بودن اینه که اونجا خیلی میتونم تمرین کنم...دلم میخواد رتبه بیارم...خداروشکر که انقدر باید با قرآن مانوس باشم:)
نه‌ کلاس عکاس رفتم‌نه فتوشاپ نه رانندگی...و به فکر همشون هستم .رانندگی دراولویته .
پاشم برم ظرفارو بشورم و چارتاتیکه لباس و بخوابم....
خدایا زودتر برگرده سرکارش بابا!


+ نوشته شده در شنبه 7 بهمن 1396 ساعت 12:03 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



دلم باهرطپش با هرشکستن .....

دیروز صبح خیلی زود ینی درست بعد از نماز صبحم پاشدم رفتم مهدیه تهران ....از خونه ما تا اونجا خیلی راهه نزدیک یه ساعت و نیم ...اوتوبوس از ایستگاه صبح زود رفته بود و بابا با ماشین بردم ایستگاه بعد جلوش وایساد تا تونستم سوار شم و برم .
دعای ندبه های مهدیه خیلی بهم میچسبه ...احساس میکنم تو خونه خود امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نشستم .قبلا که نزدیکتر بودیم رفتن راحت تر بود اما حالا سالی یه بار اگه بتونم برم جای شکرش باقیه .اون سالی یه بار هم وقتیه که هیئت قدیمی که عضو خودش و صندوق قرض الحسنش بودم جشن سالیانه برگزار میکنه و از اعضاش دعوت میکنه ....
دعای ندبه خیلی خوب بود خیلی چسبید اسم عزیزدلمو آوردن که برام شیرینتر از عسله هر جا که باشم :)
وقتی رسیده بود به اون قسمت از دعای ندبه که میگه این بقیه الله التی لا تخلو من العتره الهادیه ....؟روضه خوند و گفت صاحبخونه کجایی ؟هرمجلسی که آدم میره همش چشمش دنبال صاحبخونس ...این مجلس مال شماس آقا اینجام خونه شما ...این مردم دنبال شما میگردن کجایی یوسف زهرا؟....


انگار همین دیروز بود که جشن پارسالو رفتم ....چقد من با این هیئت و بچه هاش خاطره داشتم .....دخترهایی که چند سال پیش باهم میرفتیم و کلاسای قرآن مرکزو شرکت میکردیم حالا نود درصدشون یا ازدواج کرده بودن یا بچه های کوچولو داشتن یا در شرف ازدواج بودن....
یادمه اونموقعها معلم قرآنم به من و دوست نزدیکم میگفت شما دوتا ارشدهای کلاس هستید.راست میگفت ما یکی دوسالی از بقیه بچه ها بزرگتر بودیم ...
جالبیش به اینه حالا همه اون کوچیکترا ازدواج کردن و سرخونه زندگیشونن اما مادوتاارشد هردو مجردیم ....البته دوست طفلکیم چند سالی عقد بود و پارسال طلاق گرفت متاسفانه ....
یه غم تو دلم بود و یه آرامشی توامان .....
به عشق آسمونیم که فکر میکنم جای هیچ گله ای نمیمونه ....من این راهو خودم انتخاب کردم وقتی تمام وجودم احساسم بود .....و با مخالفت عالم و آدم مواجه شدم اما زیر بار نرفتم و تازه وقتی کمی منتطقی شدم و قبول کردم منطقی باشم که دیگه برام دیر شده بود ....
من چیزیو از دست ندادم ....من خوشبختم .....خوشبختی فقط ازدواج کردن و بچه دار شدن نیست لطفا اینو بفهمید عزیزان ...
خوشبختی ینی اینکه خونوادت هواتو داشته باشن همه جوره .خوشبختی ینی داشتن دوستای خوب خوشبختی ینی بی دغدغه دنبال علایقت بری خوشبختی ینی کاشتن یه بوته لوبیا پشت پنجره اتاقت نگاه کردنش و زوق کردن براش ...
خوشبختی ینی قلبت با هر طپش عزیزدلتو صدا کنه و یادش باشی و یادت باشه .....
خوشبختی ینی داشتن خواهرزاده های فسقلی ای که برای اینکه یه شب بری خونشون بمونی کلی زوق کنن و شادی ....و فقط به خاطر خودت دوستت داشته باشن ....خوشبختی ینی سالی یه بار کربلا رفتن و تمام عمرت درحسرت کربلا بودن ....خوشبختی ینی تمام اینها ....
کی گفته خوشبخت فقط کسیه که شوهر کنه ؟ازدواج خوبه عالیه میدونم آدمو کامل میکنه دینو کامل میکنه همه اینارو میدونم و منکرشون هم نیستم اما این چیزا وقتی معنی پیدا میکنه که واقعا با ازدواج به آرامش برسی و بتونی یکی دیگه رو به آرامش برسونی ...اینم وقتی اتفاق میافته که تو و طرف مقابلت حداقل معیارهای همو داشته باشید حداقل طرز تفکرو ...نه با هرشرایط و با هر سختی ....
توروخدا انقد منو دنبال نکنید فقط به خاطر اینکه ببینید عایا ازدواج کردم بلاخره یا خیر ؟ توروخدا انقد منو دنبال نکنید که ببینید عایا دست از عشق آسمونیم که لابد به نظرتون با هیچ منطقی قابل پذیرش نیست برداشتم یا خیر ....
من منطقی ام من عاقلم و از ازدواج فرار نمیکنم ...اما دست خودم نیست که حالم دگرگون میشه با شنیدن آرزوهای خیرتون در این مورد اونم از زبون کسی که خیلی خوب میدونه من عاشق کی هستم و چه جوری ....
عشق اگه منطق و دلیل سرش میشد که دیگه اسمش عشق نبود بود ؟عشق برای اومدن نه دنبال دلیل میگرده نه منطق نه بهونه ....از هیچکس هم اجازه نمیگیره برای ورود به قلبش ...نا خواسته میادومهمون دلت میشه ....تو فقط میتونی انقدر ندیدش بگیری تا بخشکه یا نه بهش پر و بال بدی و بذاری رشد کنه ....
وعشق من انقدر بزرگ و انقدر عزیزه که هیچوقت هیچوقت نه میخوام و نه میتونم ندیدش بگیرم و بذارم توی قلبم بخشکه ....این عشق قشنگترین و با ارزشترین هدیه خدا به قلب کوچیک منه ...مث یه نگین درشت برای یه انگشتر ساده ....
حتی اگه تموم زندگیم هم بی همسفر باشم و مجرد و از دید همه عالم تنها....بازم پشیمون نیستم و برام ارزش داره ...
یکی از شیرینتر احساسها وقتیه که احساس کنی کسیو از خودت از خانوادت از تمام عالم بیشتر دوست داری و هر طپش قلبت صداش کنه...وقتی که احساس کنی اونقدر بهش نزدیکی که عضوی از وجودته و تو برگرفته از وجود اونی ....
اما...

اینروزا من و دلم غمگینیم چون ......
دلم با هر طپش با هرشکستن داره میفهمه .....
هراندازه شیرینه عشق ....
همون اندازه بی رحمه .....


پ ن : این پست از اونایی بود که یا اصلن نباید مینوشتمش یا اگه نوشتم با رمزمینوشتم...اما مهم نیست این چیزا خیلی وقت بود رو دلم سنگینی میکرد ودلم میخواست بگمشون...منظورم از این نوشته ها شخص خاصی نبود همتونو واقعا دوست دارم و بهم محبت کردید اینارو فقط گفتم تا یه بار برای همیشه و برای همه همه چیز روشن بشه....
یه خواهش دیگه ...ازتون تمنا میکنم درمورد نوع و چگونگی و چرایی عشقم کنجکاوی نکنید ..این چیزا چه فرقی میکنه ...مهم این احساسه و این دل خسته من...خسته ترش نکنید...شما همیشه دوستیتونو ثابت کردید بازم بکنید...برای من و عاقبت به خیریم هم دعا کنید.ممنونتونم


+ نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 12:18 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



مطلب رمز دار : دلنوشتم ...

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت 12:21 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



تابلوی جدیدم

سلام :)
چندروزی هست تابلوی جدیدمو شروع کردم .تابلوی جدیدم کاری هست از یه دشت پراز گل یک کوه و خونه و دخترکی که داره گل میچینه و دوچرخش توی راه کوهستانیه :)
تصویرش اول توی ذهنم اومد و بعد شد تلفیق چند تا عکس باهمدیگه .دخترکو کشیدم و جاده کوهستانی رو الان رسیدم به قسمت دشت گل که یه مقدار نه یه مقدار بیشتر ازیه مقدار سخته و باید کم کم تکمیلش کنم و عجله نکنم .
من خیلی منظره نمیکشم قبلا فقط یدونه کشیده بودم آدم هم بار اولم بود با رنگ روغن کار میکردم برای همین خیلی نگران بودم اما الان که تموم شده دخترکم تقریبا ازش راضی ام :)
دیروز صب مامان و بابا رفتن ولایت ....دخترعمه ام فوت کرده بود ....بنده خدا کمتراز پنجاه سالش بود و کلیه هاش مشکل داشت و دیالیز میشد ...دستگاه توی شکمش عفونت کرده بود و بعداز جراحی گرفتار آمبولی ریه  و انسداد ریه هم شد و کارش تموم شد...
آخرین بارجمعه هفته گذشته بود که رفتم دیدنش بیمارستان .برای درمان آورده بودنش تهران ....حسابی لاغر شده و چهره پیرزنهارو پیدا کرده بود.از دیدنمون خیلی خوشحال شد ....و من خیلی دلم سوخت همه وایساده بودن بالای سرش و داشتن گریه میکردن خودشم میگفت دعا کنین زودتر برم و از درد راحت شم :(
بچه ای هم نداشت و تنها بود....صداش هنوز تو گوشمه وقتی سلامت بود روحیه خیلی شادابی داشت و سعی میکرد همه رو بخندونه خدا رحمتش کنه ...

دوسه روز پیش با دختر شاه پریون رفتیم امامزاده صالح .بی حوصله بودم و خیلی غرغر کردم .فک کنم دوست جان توبه بفرمایند از اینکه بخوان دوباره بامن برن بیرون و بهم پیشنهاد بدن.
اما درکل خوب بود .به محض اینکه وارد حرم شدیم روضه عزیزدلمو خوندن و کلی زوق کردم :)
دم مترو خرگوش مینیاتوری گذاشته بود یکیشونو گرفتم تو دستم و بوسش کردم اونم میخواست گازم بگیره کلی زوق کردم ولی به مامان که گفتم به قرآن قسم داد که اگه بخرم پرتش کنه بیرون از بالکنهرچند خودمم دلم نمیاد یه طفلکیو بخرم و تک و تنها بذارم تو یه جعبه ...گناه داره :(
دیشب یه متن خیلی احساسی و قشنگ نوشتم که دلم میخواد برای همه بخونمش انقد دوسش دارم اما نمیشه ....
هی با خودم کلنجار رفتم که اینجا بذارمش یا نه  و آخرم به این نتیجه رسیدم که نذارم و اگرم خواستم بذارم ....رمزدار بذارم .
الان باید پاشم حاضرشم برم باشگاه تادیر نشده .مامان و بابا هنوز برنگشتن و من امروز صب به خاطر باشگاهم نرگسو جای خودم فرستادم .
فعلن خدافظ


+ نوشته شده در سه شنبه 26 دی 1396 ساعت 10:39 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



بلاخره تموم شد :)

سلام :)
تابلوی گلهای بنفشمو میگم دیروز تمومش کردم بلخره :)
فوق العاده نشده اما خودم دوستش دارم زیاد :)
از کاراییمه که قبل از من کس دیگه ای نکشیدتش منظورم اینه که از روی عکس بود نه نقاشی .با خود عکسشم البته خیلی متفاوته پس اصلن سعی نکنید مقایسش کنید
توی عکس مدلش همه گلها بنفش بنفش بودن بدون هیچ طرحی ....ولی من بنا به نظر اطرافیانم از گلهای بنفشه بیشتری ایده گرفتم و نقاشیمو کردم :)
سخت بود کشیدنش شاید نه حتما میتونست خیلی از این بهترم بشه ولی به هرحال مهم نیست مهم اینه که خودم خیلی دوسش دارم و از دیدنش کلی انرژی میگیرم .اینو به هیچکس هدیه نمیدم نه به خاطر این که شاید خیلی خوب نشده به خاطراینکه خودم خیلی دوسش دارم
عکس کارمو میذارم تو ادامه بدون رمز و دوست دارم نظر واقعیتونو بی تعارف بهم بگید :)


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 8 دی 1396 ساعت 02:02 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



میلرزیم ....

سلام :)
چطورید دوستان با زلزله ؟ما که دیشب حسابی لرزیدیم ....از ترس از سرما ....از زلزله ...
خداروشکر ولی هیچ خسارتی وارد نشده .
جدا که ترسیده بودم ...لوسترها قشنگ تاب میخوردند ....یه لحظه خودمو تو یک قدمی مرگ دیدم و فهمیدم منی که اینهمه دلم میخواد زودتر برم درواقع هیچی ندارم برای اون دنیام .....
از ساعت یک تا سه نصف شب رفتیم بیرون و بعد برگشتیم و با احیتاط خوابیدیم ....خدا به همه رحم کنه .

امشبم که شب یلداس اومدم برای اولین بار ژله خرده شیشه درست کنم که زیاد جالب نشد چون خیلی خرد شدن و توهم رفتن
اینروزا دیگه نیکارو کچل کردم بسکه هی پیچ و مهرشو میپیچونمو باهاش عکس میگیرم

مهمتر از شب یلدا امشب شب جمعه هست و مخاطب خاصو نشون میده ...قراره جمع بشیم تو خونه خواهری و نمیدونم اونجا بتونم مخاطب خاص رو ببینم یا نه و دلم گرفته ....

یلدای من شبی است که ماه شبم تو باشی


اینم یه عکس نیمچه حرفه ای با نیکا جونم از گلدونای خونه ....اگه میخواید بگید آدرس پیچمو بهتون بدم اونجا عکسای بیشتری میذارم از همه چیز


 فردا جمعست برای سلامتی عزیزدل حضرت زهرا مهدی فاطمه صلوات الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت 03:26 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



اینروزهای من ....

فکر میکنم دوست دارم با نیکا بیشتر دوست بشم و کمتر ازش بترسم ....
امروز صبح صورتمو رنگ رنگی کردم و موهامو آزاد دور شونه هام ریختم و هی با نیکا چیک و چیک از خودم عکس گرفتم
اهل اینکارا و عکس سلفی زیاد نیستم من ....چون یه خورده اضافه وزن دارم هیکلمو خیلی توی عکس دوست ندارم و از طرف دیگه هم اعتقاداتم بهم اجازه نمیده مث خیلی از دخترها هی فرت و فرت از خودم عکس بگیرم و به اشتراک بذارم ....
امروزم یهویی هوس کردم اینکارو بکنم البته هیچکدوم از عکسامو جایی به اشتراک نذاشتما .فقط برای خودم برای اینکه بعدا یادم بیاد حالا چه شکلی بودم .
از وقتی میرم باشگاه بدنم خیلی بهتر شده و روفرم اومده .تمرینای تی ار ایکس خییییییلی سختن ولی من همچنان ادامه میدم و میدونم نتیجه میگیرم .
غذامو هم دوسه روزیه به اندازه چار پنج قاشق ازش کم کردم .گاهی وقتا اما اگه لجم بگیره باز زیاد میخورم که بدنم فک نکنه تو قحطی موندم
دلم میخواد بعد یه سال تی ار ایکس کار کردن و وقتی و به اون وزنی که میخوام رسیدم و همینطور آمادگی بدنی برم و اسممو بنویسم برای صخره نوردی .فکر پریدن و آویزون شدن و بالا کشیدن از سنگهاو صخره ها حس خوبی بهم میده ....(من تارزان نیستما !)

فک میکنم چقد خوبه که حداقل نصف روزام برای خودمه ...بیشتر صبحها منم و قلم موهامو و رنگها و تابلوی گلهای بنفشم که دارم آروم آروم تکمیلش میکنم حس خوبیه شنیدن صدای خش خش آروم قلم مو روی بوم تو سکوت صبح خونه :)فک میکنم نهایتا تا یک هفته دیگه انشالله کار تابلوم تموم بشه :)
دلم میخواد غذا درست کنم و شیرینی ...اما مامان زیاد بهم آزادی عمل نمیده و برای هرکاری توضیح میخواد :)وقتمم اونقدرها نیست البته .
ازوقتی تصادف کردیم تا الان دیگه رانندگی نرفتم و هی به فکرشم که برم و نمیشه ....

دوست دارم اوقاتمو یه جور مفیدتری بگذرونم حالا که وقت به اندازه کافی دارم ....من عکاسیو دوست دارم اونم خیلی .مخصوصا از طبیعت و گلها و درختها...در کل دیدنیهارو خیلی دوست دارم وشاید چیزایی رو ببینم و از دیدنشون دلم غنج بره که بقیه مردم حداقل هشتاد نود درصدشون بی تفاوت از کنارشون میگذرن.
مث دالبرهای ظریف دور یه برگ کوچیک :)مث....بهتره به جای گفتن عکسایی رو که گاهی میذارم از طبیعت یادتون بیاد.بازم میذارم از این عکسها....چه خوشتون بیاد چه خوشتون نیاد
کلا اینکه عکاسیو خیلی دوست دارم و یادمه قبل از اینکه دائم تو کتابفروشی مشغول کار بشم به این فکر میکردم و دنبال این بودم که برم توی عکاسی مشغول شم ...اما خب نشد به دلایلی ....
عکسایی که حالا میگیرم تقریبا معمولی ان و بیشترشون با دکمه اوتوماتیک نیکا و موبایلم .عکسای حرفه ای نیستن .گاهی وقتا هم با نرم افزارها یک کارایی روشون میکنم .
فتوشاپ هم هنریه که واقعا دوست داشتنیه و خیلی به خلق تصویرهای زیبا کمک میکنه .دنبالش بودم که برم کلاسش  همین صبحها .یه جا زنگ زدم که خیلی گرون بود .بعد رفتم سرای محله اونجا ارزونتر بود اما بازم هزینه زیادی میخواست ...
بعد به این فکر کردم که واقعا ارزش اینهمه هزینه کردنو داره یانه ....و اینکه من باید دنبال عکاسی برم جدیتر یا فتوشاپ اصلن ؟
باید بایکی مشورت میکردم و با  داداشم کردم که تو اینکارا واردتره و دوستای خیلی حرفه ای داره .پیشنهاد داداش این بود که هردوی این هنرو اول در سطح اولیه یه چیزایی خودم با کمک کتاب و سی دی یاد بگیرم بعد حرفه ای تر برم دنبالشون.امیر میگه من عکاسی برام بهتره و فتوشاپ هم تایه حدی بلد باشم کافیه که عکسامو بهتر کنم ....
دلم میخواد آخرکارم نهایت تا یکی دوسال دیگه بتونم حرفه ای واقعی کار کنم و حتی یه آتلیه خیلی کوچولو داشته باشم .من اینکارارو واقعا دوست دارم و میدونم آینده خوبی هم دارن .دلم نمیخواد فقط تفریحی یاد بگیرم ....دلم میخواد هرچی زودتر پیشرفت کنم ...
امروز بعد از گرفتن عکسای خودم با نیکا از روی دکمه اوتوماتیک برش داشتم و روی mگذاشتم که خودم باید تنظیم میکردم شاتر و این چیزارو ....
نتیجش شد سه تا صفحه سیاه !خب چون من اصلن به طرز کار حرفه ای نیکا وارد نیستم
کاش اون دوجلسه رایگانو که دیجی کالا برای خریداراش گذاشته بودم رفته بودم ....
دنبال کتاب آموزش عکاسی ام و همینطور فتوشاپ.....خداکنه بتونم به یه جاهایی برسم من ناامید نیستم بلکه کاملا امیدوارم به امید خدا:)



+ نوشته شده در دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت 11:40 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



سی سالگی به استقبالم می آید ....

خب ...اینکه بخوای از یه مرحله زندگیت از یه دهه زندگیت عبور کنی و به ده دیگه ای بری یه خورده سخته ....
نزدیک دوماه دیگه من با دهه دوم زندگیم و بیستیها و خداحافظی میکنم و به دنیای سی سالگی وارد میشم ...و راستش زیاد خوشحال نیستم از این موضوع ...
میتونستم تو این سن زندگی جامعتری داشته باشم ...شاید همسری بچه یا حتی بچه هایی ....یا حداقل یه شغل ثابت که هر لحظه دلم نلرزه ممکنه از دست بدمش ...
اینارو ندارم اما ...من در بیست و نه سالگی و آستانه سی سالگی دختری هستم که عاشق کربلام ....حاضرم هیچ پس اندازی تو زندگیم نداشته باشم اما سالی یکبار کربلا رو برم ....این سرمایه دنیا و آخرت منه :))))
میتونم نقاشی کنم با رنگ روغن و در حد توان خودم تابلوهای قشنگ برای خودم و اطرافیانم بکشم و هدیه کنم . میتون خیالمو پرواز بدم و گاهی یه متن زیبا و پراحساس بنویسم ....
من در آستانه سی سالگی پراز احساسم و یه دوربین خوب دارم که باهاش عکسهایی میگیرم که دل خودم یکی از دیدنشون باز میشه .سپهرو دارمو ...
دوستای معدود اما بسیار مهربونی که براشون مهمم اونقدر مهم که برام هدیه تولدمو سفارش میدن به رنگی که دوست دارم و شخصیتی که دوستش دارم خیلی زیاد ....پارسالم خواهر مهربونم با همون شخصیت دوست داشتنی برام کیک پخت و بهم نشون داد چقد دوستم داره .بله شازده کوچولو رو میگم :)
دیروز دختر شاه پریون به دیدنم اومد یکی از بهترین دوستان مجازی -واقعی من ...و برام هدیه های ارزشمندی آورد این دفتر بنفش با طرح شازده کوچولو رو سفارش داده بود برام دوخته بودن و من واقعا بسی زوق کردم از این همه محبت :)

یه هدیه دیگه هم که باز مال تولد سی سالگیمه اما دوماه زودتر داده شده  و از طرف خواهر شیطونم نرگس هست این خرگوشه بامزه و دوست داشتنیه .من خودم متولد سال خرگوش هستم و بنابراین علاقه خاصی به ای زبون بسته دارم و همیشه دلم میخواسته یکی داشته باشم اما نمیشه حالا این عین واقعیه اما واقعی نیستو  به همون ملوسیه :)
جالبیش به اینه که تولد نرگس نوزده آذرهست و درست همون روزی که رفته بود این خرگوشو برای من بخره منم رفته بودم هدیه تولدشو خریده بودم .و اینچنین است که میگن دل به دل لوله کشی داره .


سی سالگی با مهربونی و دست و دلبازی به استقبالم اومده و انگار میخواد خودشو تو دلم جا کنه و بگه نترس من خیلی مهربون و عاقلم و میخوام باهات دوست باشم .....
سی سالگی مهربون دعا کن قبل از ترک کردنت به خونه خودم برم و همونجا بمونم برای همیشه ....من پیر شدنو دوست ندارم ...


+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت 01:11 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



یه همچین دختری ام من

سلام به همه خواننده های خاموش حرص درآر من ....
راستش بابت پست قبلی ازتون خجالت میکشم ....نباید انقد عصبانی میشدم و انقد رک اینجا نشون میدادم....
دلم نمیخواست اون روی منم ببینید همیشه سعیم این بود حداقل اینجا همیشه لبخند بزنم و مهربون باشم .
اینروزا فضای وبلاگها کلن خلوت شده نباید انتظار داشت.
کم‌ کم دارم یاد میگیرم توی زندگیم از تنها کسی که باید انتظار داشته باشم اول خداس و دوم خودم ...
وگرنه خوشبختانه یا متاسفانه دوست انقدر نزدیکی ندارم که بخوام روش حساب کنم....
بعضیام هستن من خیییییلی دوسشون دارم و دلم میخواد زیاد ببینمشون اما خب بازم نمیشه انتظار داشت چون اونا همچین دیدی به من ندارن و همینکه گاهی مثلا ماهی یه بار همدیگرو میبینیم خیلی خوبه و ادم انرژی میگیره...
از شما هم نمیشه انتظاری داشت نگاتون که میکنم اکثر وقتا غیر از یکی دونفری انگار همه خوابن....
من فضای اینستارو دوس ندارم چون به نظرم خیییییییلی عمومیه واون وسط هرکسی از پسرعمه دختر خاله بابا تا همسایه بغلی پیدا میشن و من دوس ندارم دلنوشته هامو تو بوق و کرنا کنم.
اما وبلگ فضاش فرق میکنه و من دوستایی که اینجا دارمو هرچند ازتون دلخور بودم اما یک یکتونو خودم گشتم و چون بهتون به احساستون احساس نزدیکی کردم انتخاب کردم و برام عزیزین.

بعداز قضیه رانندگی و ترمز نگرفتن من نه خودم نه بابا دیگه میل نداریم بریم برای تمرین و تلخیم نسبت به این قضیه لما اینم میدونم که نمیشه پشت گوش انداختش و به هر قیمتی باید تمرین کنم و ادامه بدم....
احتمالا از اون پستاییه که چیزی ندارید درموردش بگید بااین حال نظهارو مدتی باز میذارم و بعد میبندم.
پ ن :محض رضای خدا نظر تبلغاتی ندید!!!!!!!
میبیند باید التماس کنم نظر تبلیغاتی ندن و بعد شما....شمام ندید گفتم که دیگه مهم نیست برام .


+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت 09:17 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



دفتر ساده

خیلی خب باشه وقتی قراره اینجا هم شما سکوت کنید پس اینجا چه فرقی با یه دفتر ساده داره !
حداقلش اینه که اونجا توی دفتر نوشته هام به صورت یه راز میمونه و لازم نیست عمومی بشن !!!!!!!!
به همین ترتیب که پیش بریم یه نسخه پشتیبان برای خودم به عنوان یادگاری ازش درست میکنم و تعطیلش میکنم چون واقعا لزومی برای بودنش نمیمونه !
نمیدونم چرا دوس دارید من هر چند وقت یه بار این حرفارو  تکرار کنم واقعن !

پ م : گفت به جای این حرفا بهتر بود اغاز امامت امام عصرت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف رو تبریک میگفتی...
دیدم راست میگه اومدم تبریک بگم اما این به منزله آشتی نیست واقعن سکوتتون حالمو بد میکنه !
اینم میدونم بعضی وقتا برای بعضی مطلبا ادم واقعن چیزی نداره بگه....باشه هرجورراحتید از این به بعد برای اون دسته از نوشته هام رمز متفاوتی میذارم که به هیچکس نمیدم!ایجوری هم شما راحت ترید هم من...
حیف که فضای اینستاگرامواصلن دوست ندارم.....
پ ن ۲:
به پستم که نگاه میکنم میبینم شبیه هیولا نوشتم....ولی همش تقصیر خودتونه قبول دارید؟


+ نوشته شده در سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت 09:52 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



پروژه رانندگی

امروز گل کاشتم....
صب بلند شدم تا بابا بریم تمرین رانندگی .
مربی بهم گفته بود کنترل پاهات ضعیفه ولی فکر نمیکردم دیگه تا این حد!!!
خوبه تو یه پارکینگ خلوت بودیم جلومون یه چاه در بسته بود و بابا هی میگفت ترمز کن و منم ترمزو پیدا نمیکردم و حسابی هول شده بودم و بدتر گاز میدادم !
نتیجش این شد که برای اینکه گازم ندم کلا پامو کنار کشیدم و بابا خم شد تا بادست ترمز بگیره و پیشونیش خورد به ضبظ ماشین و یه زخم کوچیک برداشت ماشینم جلوش خورد به لبه چاه و بلخره وایساد....
اصلن تجربه خوبی نبود نمیدونم چرا انقد هول شدم وگرنه حدود دوماه پیشم با بابا برای تمرین رفته بودم و همچین مشکلی نداشتم.
اعتماد به نفس نداشتم به زیر صفر رسید...

پ ن :
بابای نازنین امام زمانم....یا اباصالح شهادت پدر بزرگوارتونو تسلیت میگم.
یادش به خیر ضریح شش گوش با صفای سامرا


+ نوشته شده در دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت 10:46 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



مطلب رمز دار : روزهای سرد

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 02:32 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



.: تعداد کل صفحات 25 :. [ ... ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ 11 ] [ ... ]