پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

دلخوشیهای کوچک من

آبجی بزرگه با همسرش رفته خونه خدا:)یک ماهی کمتر یا بیشتر نیستن .تواین مدت دو دختراش مهرسا و سارا تنهان .درهفته دوسه روزی اونا میان پیش ما .سه چهارروزی هم یکی از ما میره پیششون.چون کلاس تابستونی میرن و کلاساشون نزدیک خونه خودشونه .
هفته اول اون یه نفر که پیششون رفت من بودم هنوزم منم .به میل خودشون من و همه ....
نمدامو با خودم بردم که حوصلم سر نره دارم جامدادیهای نمدی درست میکنم:)اما اونجا نت ندارم الان با نت آزاد گوشیم دارم مینویسم نمیدونم چطور شده که دیگع با گوشی نمیتونم بیام مطالبتونو بخونم انگار تنظیمات اندازه صفحه و این چیزا بهم خورده  ...باید با سپهر بیام که فعلا دم دستم نیست ....ببخشیدم قول میدم در اولین فرصت بیام.
بچه ها من باکسی قهر نیستم .هیچکس .پست قبلیم به قدر کافی واضح بود که نخوام باز توضیح بدم.هرجور راحتید همونطور باشید .اصلا بیاید منو نگاه کنید و رد شید درست مثل وقتی که دارید از کنار درختای تو خیابون رد میشید و نگاشون میکنید...

دوتا اتفاق قشنگ افتاده 
نزدیکی محل کار من توی پارکینگش دوتا بچه روباه ملوس زندگی میکنن .اینجا چون کاملا در دل شهر نیست اطرافمون بیابون زیاده و گاهی از اینجور حیوونا مخصوصا روباه تو ساعات خلوتی تو همون بیابونا دیده میشه.
این دوتا نازنینو یکی دوبار روبه روی محل کارم دیدم و کلی زوق کردم چقد دلم میخواست از نزدیک میدیدمشون چقد دوست داشتم بغلشون کنم .من کلا حیو‌تا رو دوس دارم و بیشتر از همه روباه و سنجاب بااون دمهای نازشون ....و روباهو شاید چون یاد شازه کوچولو میافتم .یه فیلمی هم یه بار نشون میداد راجع به یه دختر کوچولو که خونشون نزدیک جنگل بود و با یه روباه دوست شده بود :)
یه با اتغاقی دیدم یکی از همکارای آقا شب داره براشون غذا میذاره .لونشون تو پارکینگه.شبای بعد میدیدمشون بانشاط روی یه ال ماسه ای میدوند و بازی میکنن:)یه شب یه ذره رفتم جلوتر و دستمو به حالت غذا دادن بردم جلو .یکیشون بدو بدو اومد طرفم و یه کم دورترم با یه حالت ملوسی نشست .راستش خیلی ترسیدم و همه اون رویاها برای بغل کردنشون یادم رفت زود رفتم پی کارم .اما از فکرشون بیرون نمیومدم اون معصومیت و گرسنگی و حالت قشنگ نشستنش دستاشو جلوش گذاشته بود و دمش دورش بود .همش میومد تو ذهنم .
یکی دو شب بعد براشون یه غذای مختصر کنار و گذاشتم و آخر شب با دوستم رفتم نزدیکشون و بهشون اشاره کردم غذاهارو ریختم رو زمین و خودم عقبتر وایستادم .بازم اولی خیلی زود اومد یه کمی از غذارو برداشت و خورد و بعدم دومی اومد.حس خیلی قشنگی بود تا حالا از این نزدیکی روباه ندیده بودم .یه بار دیگه هم براشون غذا بردم همیشه فاصله ها حفظ میشه از هردوطرف؛)
همش دعا میکنم کسی یه وقت نگیردشون ...نکنه بگیرن و پوستشونو بکنن..‌.بعضی وقتا فکر میکنم کاش میشد زنگ میزدم به باغ وحش اونجا بی شک جاشون خیلی امنتره .این طفلکیا تقریبا مث گربه اهلی شدن .بعضیا میگن مامان باباشونو سگا دریدن....

یه اتفاق قشنگ دیگه امروز افتادم .داشتم میرفتم سرکار که مابین درختا دوتا از اقوام سانی رو دیدم .بلبل خرمای ملوسم:)
بادهن صدای پرنده براشون در آوردم و با چشم دنبالشون کردم ....ینی سانی منم الان مث اینا زنده و خوشحاله .در کمال نا باوری دوتایی با هم پرواز کردن انگار باهم صحبت بکنن بعد اومدن دورم چرخیدن جوری که نزدیک که ترسیدم بهم بانوک حمله کنن و بعد یکیشون با فاصله ده پونزده قدمیم روبه روم روی زمین نشست چند لحظه نگام کرد و زود پرید و رفت . خدا میدونه چه زوقی کردم:)

پ ن: ببنید عزیزان میدونم شاید حرفام برای بعضیاتون غیر قابل باور باشه اما دلم میخواد بدونید دلیلی برای قصه سرهم کردن بعد ازاینهمه مدت برای شما ندارم و مطمئن باشید زوقم انقدر زیاد بوده که اومدم اینارو اینجا نوشتم .بنابراین اگه دوست دارید این حرفارو باور کنید وگرنه فقط دردلتون پوزخند بزنید اما اجازه نمیدممنم ناراحت کنید .
دلخوشیای زندگی من در حال حاضر همین چیزای کوچولو هستن :)


+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد 1398 ساعت 05:14 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()