پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

مسافر کربلا:)))

نشستم ....نه دراز کشیدم روبه روی سپهر و دارم مداحیهای به یاد ماندنی و خاطره انگیز دانلود میکنم برای راه کربلا ...که بریزم توی فلش همه تو ماشین گوش کنیم و لذت راهو دوبرابر کنیم .سالهای قبل با هندفری گوش میکردم اما امسال گوش دردبدی گرفتم و مجبورم اینکارو بکنم ....
من دوباره مسافر کوی دوست میشوم مسافرکربلا ....چه اسم شیرینی است این مسافرکربلا ....

ازمن میپرسید چرا نمینویسم ...از خودم میپرسم چرا نمینویسم ...مثل قبلها که پر بودم از شیطنت حال خوب ....
الان خوبم ؟
نمیدانم گاهی احساس میکنم شبیه برگ خشکی شده ام ...
تلخ میشوم گاهی انقدر تلخ که صدای اطرافیانم در بیاروم و بعد بالخره به خودم بیایم و توی رفتارم تجدید نظرکنم ....
چرا اینطوری شده ام ...از کی ...درست نمیدانم اما فکر میکنم بعداز رفتن آخرین خواستگار دیوانه ام بود....
نه اینکه به خاطر نبودن او در زندگی ام گله داشته باشم برعکس همیشه از این بابت خدارا شاکرم و اگر نباشم جای سوال دارد ...نمیدانم احساس میکنم زندگی ام بیش از حد یکنواخت و تکراری شده ....از آدمهای ابلهی که به اسم خواستگار وارد زندگی ام میشوند و خیال شیرین عشقم را برهم میزنند و بی دلیل یا با دلیل میروند بیزارم ...
از اینکه دایم منتظر همسفر زندگی ام باشم و به غیراز ضربه چیز دیگری نصیبم نشود....فکر میکنم بزرگترین آرزویم توی این دنیا این باشد که بلاخره ازدواج کنم و از شر این خواستگاران لعنتی راحت شوم ...نمیدانم هیچ کجای دنیا رسم ازدواج و خواستگاریشان به اذیت کنندگی و مسخرگی ایران هست یانه ...منکه سراغ ندارم ...
خیلی دلم میخواهد نسبت به این آمد و رفتها و یا حتی نیامدنها بی تفاوت باشم اما انگار دست من نیست هر بار سرو کله دیوانه دیگری پیدا میشود آرامشم به هم میریزد تا باورکنم بلخره کاملا رفته ...
چرا دارم اینجا از این چیزها مینویسم راستی موضوعی از این جذابتر و مهمتر در زندگی من نیست البته هست ...همیشه و هر روز ...
موضوعات کوچک و بزرگی که احساسات متفاوتی به من میدهند و دلم میخواهد آنهارا با کسی دوستانه درمیان بگذارم و گاهی بخندم و گاهی....
نمیدانم از کی احساس میکنم با همه عالم غریبه شده ام و ترجیح میدهم همین بهانه های کوچک راهم برای خودم نگه دارم ....
حالا که دارم فکر میکنم میبینم دوست دارم باز مثل قبلها بنویسم ....و بعدش باز دعوایتان کنم که پس نظرتان چی شد ....اینجا اتاق کوچک خصوصی من است و شماهم دوستانم دوستان خوبم ....
دیشب میگفت اسم کسانی را که التماس دعا دارند برای خودتان فهرست وار یادداشت کنید به حافظه خودتان تنها اطمینان نکنید ...شاید اینکار را بکنم ....
فعلا خدانگهدار


+ نوشته شده در جمعه 12 مهر 1398 ساعت 02:05 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()