پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

سفرنامه ...

برگشتیم ...دیروز عصر رسیدیم ...به دلایلی یکی دوروز زودتر برگشتیم ...:(
فرصت خوبی بود ...فاصله خوبی .زمان خوبی برای تجدید قوا ...تجدید عهد ...تجدید نظر توی بعضی رفتارها و خیلی چیزهای دیگه...
بابا چند سالی هست اون نشاط و انرژی سابق رو برای رانندگی نداره گاهی از تار شدن چشماش میگه و چیزی که خیلی بیشتر اذیتش میکنه وزوز دائم گوش و سردرد و سرگیجه حاصل از اونه ...راه هم طولانی .باز خداروشکر ما توی همدان اقواممون هستن و میتونیم برای استراحت یک شبی توقف کنیم .البته موکبها هم هستن .
برادر سال گذشته با دوستش از قشم اومد کربلا با ما نبود امسال هم چون محل کار و زندگیش قشمه از همونجا میاد خودش .در نتیجه جمع ما 4 نفره میشه من نرگس مامان بابا .اما همیشه برای نفر پنجم کلی داوطلب هست از خانمهای اقوام که نمیتونن با همسراشون برن اما به ما اعتماد دارن .دوسال قبل همسفر ما خانم دوست داشتنی و مهربون دختر عمه بود :)امسال هم دلش میخواست با ما بیاد و ماهم همینطور اما متاسفانه نشد .
چون خواهر بزرگم که از مکه تازه اومده بود دیگه آمادگی سفر اربعینو نداشت و نمیخواستن بیان اما دخترش سارا اصرار و علاقه خیلی زیاد که با ما بیاد .دوسال قبل با مامان و بابای خودش رفته بود .به هرحال قرار شد ما اونو همراه خودمون ببریم و دختر عمه طفلکی گروه دیگه ای پیدا کنه و بره که انگار نشد ...
سفر اربعین کربلا از زیباترین و شیرینترین سفرهاست . شب اول توی همدان استراحت کردیم و صبح بعد از نماز صبح حرکت کردیم سمت مهران .همه چیز خوب و خوش بود تا اینکه به ترافیک سنگینی خوردیم ...اونم نزدیک سی چهل کیلومتر مونده به مرز ...ترافیک به خاطر تصادف یه تریلر بود!!!!!
همه ماشینا متوقف شده بودن و حرکت یا اصلا نبود یا به شدت کند ...هوا هم داغ و گرم ...اذان ظهرو دادن .سارای خاله که از خودم تعریف نباشه مثل خودم دختر خیلی مومنیه اصرار میکرد که حالا که ماشینا وایسادن همینجا نماز بخونیم کنار جاده .بابا اول زیر بار نمیرفت اما بعد راضی شد .زیراندازو انداختیم کنار جاده و مشغول نماز شدیم غیراز ما خیلیای دیگه هم بودن خیلیها هم اومدن و روی زیرانداز ما نماز خوندن شاید یک ساعتی ایستاده بودیم و نیازی نبود جمع کنیم زیر اندازو .خیلی از ماشینهاهم احساس زرنگی بهشون دست میداد و میزدن به جاده خاکی !شاید زودتر برسن !
چند متر جلوتر از راه کوچیکی که باز کرده بودن دورزدیم و برگشتیم تا از راه دیگه ای که میگفتن خلوت تره بریم .مسیر ملکشاهی !تابرگردیم و بنزین بزنیم و مسیر ملکشاهی رو بپرسیم نزدیک اذان مغرب شده بود .یکی از محلیهای همونجا بهمون گفت از من بشنوید از راه ملکشاهی نرید !صبر کنید نمازو بخونید یه استراحتی بکنید از همین مهران برید تااونموقع دیگه ترافیک سبک شده .بابا هم که حسابی خسته بود و حوصله مسیر ناشناسو نداشت حرفشو قبول کرد.
شاید یه ربع مونده به اذان مغرب توی نمازخونه پمپ بنزین نشسته بودم و داشتم قرآنمو دوره میکردم و منتظر اذان بودم که دوتا خانم اومدن تو و پشت به قبله مشغول نماز شدن !گفتم قبله رو اشتباه وایستادید !هنوزم اذان ندادن !گفت نه ما میخواستیم نماز ظهر و عصرمونو بخونیم !ینی من کفم برید
خوبه سارا ما رو مجبور کرد نمازمونو همون بین راه بخونیم وگرنه شاید مث همین خانمها میشدیم .
خلاصه بعداز نماز مغرب حرکت کردیم اما شام نخورده بودیم نرگس یه پرس قرمه سبزی خریده بود که من و خودش و سارا سه تایی دم مغربی خورده بودیم اما ته دلمون هم نرگفته بود خو !
نرگس عاشق کبابه و تو مسیر مهران یه شهری هست پراز کبابی !پارسال هرچقدر خودشو به در و دیوار زد بابا واینستاد اما امسال خودش پیشنهاد داد  با کباب موافقین ؟و جالب اینکه همه ساکت بودن غیراز من که بلافاصله جواب دادم چراکه نه!جاتون خالی دور هم شامی هم خوردیم و بازم ادامه مسیر که خدارو شکر دیگه ترافیکی نداشت و راحت شده بود:)
اما میگن کربلا که میرید سعی کنید کباب و غذاهای گوشت دار لذیذ نخورید....به خودتون سختی بدید...

بلاخره به مهران رسیدیم و بعداز گذشتن از مرز سوار اوتوبوسهایی شدیم که به سمت کاظمین میرفتن ...
خب سرتون درد نیاد بقیشو بعدا براتون میگم...زود زود انشالله ...اگه درگیر کار و کتابفروشی نشم و خونه باشم گاهی :)


+ نوشته شده در شنبه 27 مهر 1398 ساعت 05:34 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()