پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

نجف

الان حدود یک هفته است از کربلا برگشته ام....
چیزی که برایم خیلی جالب است این است که بعد از این سفر انگار تازه از مادر متولد شده ام.انرژی ام برای انجام کارهای خوب با توجه بیشتر شده و سعی میکنم کمتر خودم را درگیر عادتهای زشتم کنم ....روزهای اولی که برگشته بودم این حس در من خیلی بیشتر بود و حالا متاسفانه دارد کمتر میشود.باید مراقب خودم باشم همیشه چنین فرصتهایی دست نمیدهد.

رفتیم نجف ...صحن حضرت فاطمه سلام الله علیها به زایرین جای رایگان میداد.جایی بودیم درست کنار حضرت علی علیه السلام اصلا میشود گفت چسبیده به حرم گنبد زیبای آقا درست یک قدم با ما فاصله داشت و انگار هر لحظه توی حرم بودیم.چون طبقه بالا بود گنبد نزدیکتر نشان میداد.
همیشه حضرت علی را مثل پدرم دانسته ام و همانطور نه خیلی بیشتر از پدر خودم دوستش دارم.
ابهت حضرت امیر به جای خود و نگاه دلسوزانه و پدرانه اش طور دیگری آدم را جذب میکند.
یکبار بیشتر نشد حرم بروم...ینی میشد اما با شلوغی بی حد جمعیت و با توجه به اخلاق خودم ترجیح دادم همان یکبار بروم بعد از آن حرفهایم را از همان همسایگی و نگاه به گنبد منور مولایم میزدم.
راستش همان یکباری هم که به حرم رفتم برایم با خاطره تلخی همراه شد که یاد آوری اش را خیلی دوست ندارم....
من یک اخلاق خیلی بدی که دارم اینست که حساسیت بدنی خیلی زیادی دارم ینی متنفرم از اینکه هرجایی انگشت دست و پایی به تنم بخورد و کسی از حریم خودش خارج شده و وارد محدوده بدنی من بشود .نمیگویم جایی که نشسته ام میگویم بدن خودم .اینکه دست و پا و هرجای دیگرشان سراز زیر پا و پهلوی من دربیاورد....توی هیئت و مسجد هم بابت همین موضوع همیشه کلی حرص میخورم...اخلاق خوبی نیست اصلا خوب نیست میدانم ...من آدمم با جسم جامد نه روحی که لمس نشود ...
خلاصه که سر همین موضوع یک خانمی توی حرم از دستم رنجید .من چیزی نگفتم فقط خودم را جمعتر میکردم و گاهی کجکی نگاهش میکردم بار اول عذر خواهی کرد اما باز هم به کار خود ادامه داد و منکه جابه جاشدم و شلید زیرلب غری زدم حسابی بهش برخورد و هرچه خواست بهم گفت....
بعضیا فکر میکنن اینجارو خریدن !انگاارث پدرشونه ....کارمان به بحث کشیده شد گفت نگاه حضرت علی کیارو دعوت میکنه!!!
بااین حرفش بدجوری قلبم شکست وزیر گریه زدم احساس میکردم حالا توی حرم بابایم چطور باید سرم را بالا بگیرم ....
گریه کردم و گریه کردم و گریه....
بعد همانجا استغفار کردم و توبه کردم این عادت بدم را کنار بگذارم.از آن خانم عذر خواهی کردم او هم بادیدن حال من پشیمان بود و عذر خواهی کرد ...حالا حرفهای دیگری میزد باورکن حاجتتو میگری و...
چقدر احساس تلخی داشتم چرا باید سفر به این شیرینی را بایک عادت زشت ونا بجا برای خودم تلخ میکردم...‌چرا انقدر خودخواه و تلخ بودم...چرا....

نوشتن این خاطره را اصلا دوست نداشتم اما نوشتم تا برای خودم یادآوری باشد...توبه کردم من...




+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان 1398 ساعت 10:56 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()