پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

تنهایی....

در دل من چیزیست مثل یک بیشه نور ...مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم میخواهد بدوم‌تاده دشت بروم تاسر کوه ...
دورها آواییست که‌ مرا میخواند....

دلتنگم دلتنگ همه چیز ....دلتنگ خودم دلتنگ خودم دلتنگ کربلا...
احساس میکنم خودم را گم کرده ام...احساس میکنم روزها و ساعتهایم من را یادشان رفته...دلخوشیهایم را ....گم شده ام توی این دنیا ...بین این آدمها...که هیچکدام نمیفهمندم....

دیشب خواب تورا میدیدم ...نخواسته بودم اما خواب تورا میدیدم .به طرفت دویدم و سخت در آغوش کشیدمت ....حیف مهلتم کم بود ...حیف مثل همیشه سهم کوچکی از تو داشتم و قبل از من و بعد از من مال بقیه بودی...مال همه ...
و حیف که حتی توی خواب هم برای خداحافظی میبوسیدمت...باید میرفتم....مثل همیشه باید خداحافظی میکردم قبل از اینکه حضورت را کاملا درک کرده باشم و از دریای شیرین وجودت کاملا سیراب شده باشم....
سهم من ازتو کمی بیشتراز دیگران است کمی بیشتراز کمی امانه خیلی...
من به همین هم راضی ام ....همین کم هم برای من دریایی است ....دریای عشق تو....

من حالم خوب است ....دارم به تنهایی خودم خو میگیرم و سعی میکنم بیشتراز اینکه بگذارم غمگینم کند از آن لذت ببرم...من حالم خوب است و با تنهایی ام دوست شده ام...
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...


+ نوشته شده در جمعه 10 آبان 1398 ساعت 12:20 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()