پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

حال من خوب است حال تو چطور؟

این ماه هزینه هام سربه فلک کشید .به خاطر عروسی خواهرک و تهیه لباس کل حقوقمو منهای قسط وام دندان و کرایه راهم و به اضافه ۲۰۰تومن قرض از مامان برای لباسم دادم.ولی لباس قشنگیه و به نظرم ارزششو داره.
لباسم یه پیراهن قشنگ سفیده که دامنش پف اندکی داره و بی شباهت به لباس عقد یا نامزدی نیست .درواقع وقتی خانوم فروشنده از همکارش میخواست بیاردش میگفت اون لباس نامزدی!؛)اما پوشیده و قشنگه آستینهای گیپور قشنگی هم داره.خیلیا به رنگش اعتراض کردن اما برام مهم نیست مهم اینه که خودم کلی دوستش دارم بذار بقیه هرجور دلشون میخواد فکر کنن و هرچی دوست دارن بگن .اتفاقا اینجوری خوشحالترم که همه فکر کنن باوجود ازدواج خواهر کوچکترم و مجرد موندن خودم چقد روحیه ام شاده!:)
۱۴۰ تومن هم باید بدم برای آرایشگاهی که رزرو کردم این پول هم موجود نیست و از جایی قرض گرفته میشه....:(باخودم درگیرم که آرایش موهام به کنار آیا آرایش صورتم لازمه؟وخودم از پسش برنمیام...هنوز نتونستم تصمیم بگیرم...
لباسم رو با کفشهای خیلی ناراحت پاشنه خیلی بلند میپوشم احساس میکنم انگشت کوچیک پام چیزی به شکستنش نمونده !حفظ تعادل بااین لباس و این کفشها چقدر سخته ....لباسم با وجود این پاشنه و کفشها بازم بلنده و باید دامنشو کمی بادست بالا بگیرم ...جلوی آینه قدی به خودم نگاه میکنم و به تو فکر میکنم بااین لباس فقط تورو کنارم کم دارم نازنینم.....کاش بودی ....کاش این لباس واقعا لباس عقد آسمونیمون بود.....روزی که مال تو میشدم....

ای بابا بسه !برای من قصه نگو....بیا به دنیا به این روزها...به واقعیت..‌.
این ماه به خاطر شرایط خاص مالی مجبور شدم تی ار ایکس ثبت نام نکنم درعوض این ماه سی ایکس میرم ورزش شکم و پهلو ....هزینش نصف تی ارایکسه.اما متوجه شدم ورزش خوب و قوییه .میتونه تقریبا مثل تی ارایکس راضیم کنه:)و جالبه تو همین مدت کم احساس میکنم معدم کوچیکتر شده البته فقط به خاطر ورزش نیست غذامو به نصف کاهش دادم و خدارو شکر مثل قبل دائم خوردنی تو ذهنم چرخ نمیخوره .تحمل گشنگی برام خیلی راحت شده و اگه غذامو کمی بیشتر بخورم تا چندین ساعت بعد احساس پری دارم.‌..چجوری یدفه اینجوری شد خودمم نمیدونم اما بگید ماشالله چشم نخورم باز برگردم به پرخوری؛)

دارم میرم باشگاه که توی مسیر یه پیشی بازیگوش میبینم که داره باشیطنت از کنار خیابون چیزی رو دنبال میکنه و بازی میکنه و هی بالا و پایین میپره.من این حرکتای بازیگوشانه پیشی هارو خیلی دوس دارم نگاه میکنم ببینم دنبال چیه باریکه آبی آروم آروم جلو میاد و پیشی دنبال اونه:)براش خیلی جذابه این حرکت آب:)
امروز هم توی باغچه ای کنار خیابون خروس سفیدی دیدم که سرفراز راه میرفت !!!گاهی توی تهران هم به مرغ و خروس اونم ول کنار خیابون بر میخوریم خیلی عجیب نیست .جالبیش به این بود که داشت باد میزد و برگهای درخت تک و توک دورو بر خروس می افتادن و اونم هربار حسابی وحشت میکردو دست پاچه میشد:)فک کن بااون ابهت؛)

شما کسیو میشناسید قد من قربون صدقه دلبرکهای نمدیش بره اونم در هر مرحله از ساخت و تکمیلشون :)؟کسی هست قد خودم دوسشون داشته باشه و براشون زوق کنه؟؛)عاشقشونم ینی...

این شبها بلخره موفق به دیدن هزار راه نرفته میشم اونم هرشب درآرامش وقتی همه خواب هستن و لازم با کسی سر شبکه تی وی بحث کنم:)نمیدونم چی اززندگی مردم میخوام اونم زمانی که شاید خودم هیچوقت چنین روزهایی رو تجربه نکنم اما میدونم عجیب به این برنامه و این زوجها و زندگیهاشون علاقه مندم:)مخصوصا زوجهایی که باهم کاملا همدلن و با وجود مشکلات عاشق هم هستن و به وجود هم افتخار میکنن:)کاش همه زوجها همینطور باشند...زندگی صددرصد بدون مشکل نمیشه اما چقدر خوبه آدم بتونه بادرایت از پس این مشکلات بربیاد و به آرامش برسه:)

چندروزیه مشغول خوندن رمان برباد رفته هستم ....چقدر کتاب جذابیه ...چقدر شخصیت رت باتلر باوجود خباثت و نفرت انگیز بودنش برام کشش داره و این چقد جالبه!!!از خودم انتظار نداشتم؛)در عوض از اسکارلت اصلا خوشم نمیاد هرچند شخصیت و خصوصیاتش درست شبیه رت باتلره...اون خصوصیات برای مرد جذابن اما برای یه زن....
 از این همه داستان خوندن خودم کم کم دارم عذاب وجدان میگیرم حداقل روزی سه چهار ساعت کتاب میخونم این عالیه اما اینکه همش رمان و داستان باشه زیاد جالب نیست...قبلا کتاب خوندنم تنوع بیشتری داشت بازم باید تنوعش بدم غذای روحمو:)
چقدر حرف زدم...امشب فکر نکنم هزار راه نرفته نشون بده جمعست...ولی خواب که هست؛)

پ ن:
بعداز نوشتن این کمی دچار عذاب وجدان شدم ...گاهی میترسم به خودم بیام و ببینم منم عمرم گذشته و برباد رفتم بدون اینکه از فرصتهام درست استفاده کرده باشم...خدایا مارا به راه درست هدایت کن و مارا در زمره گمراهان قرار نده...
زندگی کوتاهتر از اونیه که فکرشو بکنی...


+ نوشته شده در جمعه 8 آذر 1398 ساعت 11:56 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()