پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

سلام

خب بلاخره اومدم ...هرچند الانم میل چندانی به نوشتن ندارم .
زندگی من هم مثل زندگی شما میگذرد ...لحظه های خوب و شیرین دارد و لحظه های تلخ و دلگیر ...اشکهای نفس گیر دارد و نفسهای روح افزا ...
دوست ندارم از تلخیها بگویم دوست دارم گذر از آنها و تلخیشان و شیرینی لحظه هایم را ثبت کنم ...هرچند گاهی شاید حتی بیشتر اوقات خودم تلخم ...

خواهرچه عروسی کرد و رفت سر خونه و زندگیش من هم آرایشگاه رفتم هم صورت و هم موها البته به صورت ملایم و لباس زیبایم را پوشیدم .که نگاههای مختلفی را دنبال خود داشت بعضی صرفا با تعجب !!!انگار مثلا هشت پایی دیده باشند!بعضی که مهربانیشان همیشه بیشتر است با تعجب و تحسین و بعضی طوری نگاهم میکردند که انگار دلشان میخواست به خاطر پوشیدن این لباس سرزنشم کنند. سعی کردم به هیچکدام توجهی نکنم و به خودم و نرگس و آن شب مشغول باشم ....
گاهی به نرگس که باشادی بی حدی با لباس سفید عروسی اش میچرخید و میرقصید نگاه میکردم و بغض هجوم می آورد ...باور نمیکردم از این بعد نبودنش را رفتنش را و جدا شدن سرنوشتش از خانه ما ....
خاطراتمان مرور میشد از  آن زمان که دختر کوچولوی چهار پنج ساله ای بود و من به عنوان خواهر بزرگتر دختر ده دوازده ساله مراقبش بودم دستش را میگرفتم گاهی دستشویی میبردمش گاهی غذایش را میدادم خلاصه هوایش را داشتم ...
صبح فردای عروسیشان رفتند پابوس امام رضا یک سفر شیرین و کوتاه سه روزه برای آغاز زندگی .
آرزو میکنم برای نرگس و برای تمام جوانانی که ابتدای مسیر زندگیشان هستند بتوانند زندگیشان را خوب مدیریت کنند با مشکلات بسازند و زندگیشان را با صبر و همدلی شیرین کنند :)الهی امین .
خواهرچه رفت و برادرم بازگشت ...بلاخره سفر دوساله برادر به قشم پایان گرفت و برگشت .چه خوب که این بازگشت درست همزمان با رفتن نرگس بود:)
توی راه به خاطر عجله ...تصادف وحشتناکی کرده بود که شکر خدا به جز شکستگی بینی و آسیب زیاد به ماشین از سرش گذشت ...
روزگار من هم میگذرد .نیمی از روز را کتابفروشی هستم و صبحها توی خانه .اوقات در خانه ماندنم را بیشتر صرف دوختن دلبرکهای نمدی میکنم .خیلیشان را توی مغازه میگذارم و فروش کم و بیشی دارم گاهی هم یک مشتری از دوستان مامان به نام سید خانم سفارشی میدهد ....
دفه آخر از کارم ایراد گرفت و خواست دوباره و تمیزتر برایش بدوزم خیلی توی زوقم خورد آنهم با آن دستمزد یک ذره ای که من میگیرم !اما به هرحال دوباره برایش  دوختم و به خودم قبولاندم عیبی ندارد باید از کار ایراد هم گرفته بشود تا پیشرفت کند.
خب گاهی هم اینطوری میشود دیگر !
یک موضوعی هست که اینروز ها قلبم را آزرده میکند و فکر کردن بهش اشک به چشمم می آورد ....نگران بابا هستم ....انگار حالش خیلی خوب نیست فشارش مدام بالا میرود خیلی ....رنگ پریده اش و حال بی رمقش دل نگرانم میکند ....چرا به حرف ما گوش نمیکند و پیش یک دکتر خوب نمیرود...
احساس میکنم هیچ دختر خوبی برایشان نبودم هیچ قدرشان را ندانستم و خیلی اذیتشان کردم ...خیلی ...

گاهی از خودم میپرسم چطور شد انقدر بد و تلخ شدم ....من اینطور نبودم از کی انقدر بی حوصله شدم ....کربلا میروم و مشهد انرژی میگیرم زیاد شاید تا سه چهار روزی نهایت حالم خوب باشداما باز دوباره خیلی زود بی حوصله میشوم ....فکرمیکنم این چیزها فایده ای ندارد باید خودم را زیرورو کنم باید خودم را شخم بزنم تا خودم را بازیابم ...
آن دختر پراز احساس و شاد و مهربان را ....که آزارش به مورچه هم نمیرسید...نه این ....
هفته گذشته پنجشبه شب از کوی محبت تی وی کربلا را میدیدم ....خدایا خلوتی اش دلم را کباب کرد اما از ته دل آرزو کردم کاش به این خلوتی میتوانستم آنجا بودم ...آرزویی تقریبا محال ...

پ ن : عاقا من فکر کنم دندونام مریضی واگیردار گرفتن ....فکر جیب منم اصلا نمیکنن لااقل سالی یکی دوتاشون درد بگیره ...کلا من امسال رو باید سال دندان نام گذاری کنم 
پ ن دوم :باید فکر گوشی جدید هم باشم این گوشی قدیمی دیگه کارمو راه نمیدازه و آخر یا من اونو دیوونه میکنم یا اون منو !!!!
نزدیک اذانه ....من رفتم 
به امید روزهای شیرینتر


+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی 1398 ساعت 12:31 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()