پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

در هم و برهم...

نگاه میکنم به اطرافم...چه اتفاقی افتاده ...چی قراره بشه ...
چرا همه چیز و همه کس و همه جا انقدر درهم و آشفتن؟چراتفاقهای بد پشت سر هم میافتند...
هفته قبلی جمعه جشن سالیانه صندوق بود مثل هر سال صبح زود بعد از نماز راهی شدم تا برای یکبارهم که شده درسال به دعای ندبه مهدیه برسم و بعدش برم جشن سالیانه.
توی دعای ندبه نشسته بودم و یدفه چی شنیدم؟؟؟چی!!!حاج قاسم سلیمانی پر کشید!!!شهید شد!!!؟واقعیت داره ؟چطور؟مگه میشه...
قبل از اینکه بخوام باور کنم اشکام صورتمو پوشونده بودن .مگه چقدر میشناختمش...تقریبا هیچی...به جز یه اسم و چهره پرصلابت ...البته اینم بگم از قبل شهدتش یکی دوتا کتاب از خاطراتش توی کتابفروشی داشتیم که من هیچوقت رغبتی به خوندنشون نشون نداده بودم....
باورم نمیشد ...باور نمیکردم...
دعا تموم شد و رفتم بیرون حدود یک ساعتی تا شروع مراسم صندوق مونده بود شروع کردم قدم زدن توی خیابون به سمت منیریه...از مهدیه تا اونجا پیاده رفتم برای کلاس سی ایکسم یه کش ورزشی لازم داشتم اما انوقت صب مغازه ای باز نبود بلاخره یکی که از همه زودتر باز کرده بود به چشمم خورد ورفتم و سوالمو پرسیدم از اما از جنسی که داشت خوشم نیومد...تی وی مغازه داشت درباره شهادت حاج قاسم چیزی پخش میکرد ...باورم نمیشد و باورم شد...
مراسم جشن سالیانه به همایش تغییر نام داد و بچه های گروه سرود به جای سرود شادی که آماده کرده بودن دوتا سرود در مورد شهادت خوندن...و من هربار بی اختیار اشکم جاری بود اصلا همینکه به حاج قاسم فکر میکردم بی اختیار اشکم جاری میشد!!!عجبا!
واقعا برام عجیبه قبل از شهادتش حتی کامل و درست نمیشناختمش اما الان محبتش طوری توی دلمه انگار پدرم...
امروز هم این سقوط هواپیما و این مرگ دست جمعی!!!اینها تموم میشن و تا میایم نفس راحتی بکشیم زمین میلرزه و سیل جاری میشه...آخرالزمان نیست؟
اوضاع طوری درهم و برهمه که گفتن از شادیهای کوچیک عجیب و مسخره به نظر میاد...


+ نوشته شده در چهارشنبه 18 دی 1398 ساعت 11:55 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()