پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

عصب کشی

امروز  باز رفتم دندانپزشکی منتهی پیش یه دکتر دیگه که مامان تاکید میکرد خیلی بهتره.عکس دندونامو نگاه کرد و گفت دوتاشون به عصب رسیده و باید عصب کشی کنی!!!:(خدایا من تا حالا عصب کشی نکرده بودم و کلی ازاین بابت ممنونت بودم حالا...احتمالا آمپولو تو دست دکتر ببینم خودم بیهوش شم:(تازه نرگس میگه بعد آمپولم موقع عصب کشی درد داره:(درد عصب کشی یه طرف درد هزینه سنگینش یه طرف دیگه!این دندونای گرامی کلی برنامه ریزیهای اقتصادی آدمو بهم مسزنن:(
دکتر قبلی گفته بود برو عکس بگیر گرفتم و بعد آقابدون نگاه به عکسم دندونمو تند تند و سرسری پر کرد .تاروز بعدش آب خنک بهش میخورد درد میگرفت !دفه بعد بهش گفتم عکسمو نگاه کرد گفت من نمیدونم چرا اینو پر کردم خیلی نزدیک عصبه !اگه درد میکنه باید بری عصب کشی.نظر این دکتر جدید هم همین بود گفتم خیلی درد نداره گفت به مشکل میخوری:(
ای خدا فقط عصب کشی نکرده بودم که اونم قسمتم شد.:(اما فکر میکنم برنامه عصب کشی رو بذارم کلا بعد از ماه رمضان و سفر مشهدم با خیال راحت...تا اونموقع سعی میکنم خیلی خوب مراقب دندونام باشن از این بدتر نشن!

امروز اولین جلسه روبان دوزی هم رفتم گفت چه وسایلهایی باید بخریم خرجش کم نیست اما بعضی وسایلاشو دارم و کلی زوق :)بقیه هم کم کم میخرم انشالله.
دوسه روز دیگه مهمونی عقد نرگسه !فقط کاش زودتر بگذره و تموم شه !از مهمونی و شلوغی خیلی بدم میاد!:(

همین دیگه فعلا حرفام تموم شد؛)


+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین 1398 ساعت 11:54 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



غیر منتظره!

نیمه شعبان قرار بود عقد نرگس باشه .یه جشن خصوصی و خونگی با حضور اقوام درجه ۱.
دوسه روز پیش بود یکی از خاله ها صبح زود زنگ زد و بعد از حال و احوال با مامان که چی؟چرا عقدو گذاشتید نیمه شعبان ؟من تقویمو نگاه کردم اون روز قمر درعقربه خوب نیست عوض کنید !من چون دوستتون دارم گفتم زودتر بهتون بگم.
راستش من به نوبه خودم (که البته نوبه ای هم ندارم؛) خوشم نیومد از اینکار و این نظرش !نمیدونم شما چقدر اعتقاد دارید به این چیزا اما چیزی که من خوندم و شنیدم از بعضی ائمه که حتی اگه این چیزها واقعیت هم داشته باشند که البته دارند چیزی که برای خوش یمنی یا بد یمنی هر کاری مهمه نیت و عمل ماست نه توجه به این چیزا!عمل ماست که باعث میشه یه روزمون قشنگ و پرازشادی باشه یا کسالت بار و غم انگیز.حادثه ها به جای خودشون هستن و بحثشون جداست اما این چیزها....به جای اینکه ما بگیم روز نیمه شعبان امسال قمردرعقربع و شوم چرا نباید به این فکر کنیم ولادت قائم آل محمد امام زمان عزیز و حی و حاضر ماست و از برکت وجود آقا برای شروع کارمون کمک نگیریم؟واقعا حیف نیست این خرافات تا کجا و کی؟
به هر حال همونطور که گفتم من نوبه ای نداشتم و مامان و بابا تصمیم گرفتن عقدو کمی جلوتر بندازن اما مهمونی همون روز باشه.باور کردنی نبود برام اما دیروز عصر نرگس همراه همسر آیندش و پدر و مادرها رفتن محضر و عقد کردن....استرس زیادی داشت...شروع یه فصل جدید توی زندگیش فقط تونستم بغلش کنم از ته دل براش آرزوی خوشبختی کنم ....من توی مراسمش نبودم مراسمی که نبود فقط یه عقد ساده بود با حضور پدر و مادرها...
میدونستم ازسرکار که برگردم یا نرگس خونه نیست یا نامزدش هم اینجاست...اولی درست بود نرگس خونه نبود و همسرش شب اونو به خونه خودشون برده بود!چشمای مامان کوچیک شده بود و معلوم بود گریه کرده ..‌..خونه انگار سوت و کور بود و چیزی کم داشت هیچکس حوصله حرف زدن نداشت.تنهایی تو اتاقم خوابیدم و به نبودن نرگس فکر کردم ...به نرگس که از این به بعد دیگه نیست ...یا اگه هست مثل یه سایه هست..‌‌..فقط آرزوی خوشبختی میکنم براش اینکه همیشه از انتخابش راضی باشه و بتونه با مشکلات بجنگه و کم نیاره....

چندروزیه دارم میرم دندانپزشکی .دندونام به خاطر اینکه نخ دندون استفاده نمیکنم پوسیده شدن...بیشتر صبحها تا ظهر تو صف کسل کننده درمانگاهم:(
امروز بانک بودم که گوشیم زنگ خورد یه شماره ناآشنا .از سرای محله بود گفت کلاس روبان دوزی فردا جلسه اولش تشکیل میشه میای؟خوشحال شدم گفتم بله حتما.صبح وقت دندان هم دارم و ظهر قرآن کلاس مابین ایناست امیدوارم کار دنذونم زود تموم شه و برسم:)
توی راه برگشت باز نگام رفت سمت پرده فروشیها!پرده های زبرا با طرح شکوفه خیلی زیبا بودن...نمیدونم چطور شد دیدم چند تا آلبوم جلومه و دارم طرح انتخاب میکنم؛)
سفارشم دادم...قیمتشه حدود نصف پس اندازم...یه کمی یذارم روش از ماههای بعدم به مشهد هم میرسه انشالله:)طرحی که انتخاب کردم گلهای شقایق و لاله داره:)خوبیش به اینه که خیلی راحت جمع میشه و بالا میره و برای من خوبه!احتمالا مامان حسابی غافلگیر میشه!کلمو نکنه خوبه...
خودمم غافلگیر شدم!!!


+ نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین 1398 ساعت 11:38 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



میلاد

پارسال اینموقع توی مشهد بودم ...تولد امام حسین و حضرت عباس و امام سجاد علیهماالسلام...
سه سال قبل اینموقع کربلا بودم:)خدایا چه لذتی داشت تولد امام حسین تو حرمش باشی:)توی ابرها بودم انگار ....
براشون گل برده بودم بایه دنیا عشق....
عجیبه هرموقع میرم مشهد دلم برای کربلا پر میکشه و تو کربلا هم برای امام رضاجانم دلتنگم...

پ ن:رفتم عکس دندونامو گرفتم انشالله فردا دوباره میرم دندانپزشکی.دکتر خیلی خوش برخوردی بود یه خورده ترسم ریخت؛)
بذر کرچکهام یواش یواش دارن قامت خمیدشونو از زیر خاک صاف میکنن:)

با عیدی که بابا به اضافه حقوقم بهم داد یه پس انداز فسقلی دارم ...اول به یه پرده قشنگ برای اتاقم فکر کردم اما منصرف شدم من هشتاد درصد اوقات پنجره اتاقم بازه و بازم نباشه پردش جمعه ...خیلی فایده ای برام نداره.
نظر مامان یه تیکه کوچیک طلاس ....اما برای اون کمه و باید روش بذارم.
خودم دوس داشتم یه مینی واش تخم مرغی از اینایی که تی وی تبلیغ میکرد بخرم اما از وقتی نیتشو کردم دیگه اصلا تبلیغشو ندیدم!!!؛)بازمن چشمم یه چیزیو گرفت.
حالا فکر میکنم اصلا خرجش نکنم و بذارم بعد ماه رمضان بامامان باهم بریم مشهد:)دلم حسابی تنگ مهربونی امام رضاست:)


+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین 1398 ساعت 12:26 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



تاطلوع حضرت مهتاب

برای فردا وقت دندانپزشکی گرفتم ....وقتی بهش فکر میکنم تنم مورمور میشه اصلا خوشم نمیاد از دندانپزشکی:(
توی دوتا کلاس ثبت نام کردم قرار شد اگه به حد نصاب رسیدن خبر بدن یکی خیاطی مقدماتی...(بلخره این شاپرک جان رو خریدم یه استفاده ای هم بتونم ازش بکنم فقط خاک نخوره)
یکی هم گلدوزی بریلی.گلهای قشنگی داشت خیلی خوشم اومد خودم اینو به خیاطی ترجیح میدم حالا ببینم کدومشون تشکیل میشه اگه شانس منه که هیچکدوم؛)

از بنجی بانو دوتاقلمه کوچیک جداکردم و تو بستر گذاشتم و دعا میکنم ریشه بده...:)دخترم اردیبهشت یک سالش میشه:)
سه تا بذر هم کاشتم و به شدت چشم انتظار تشریف فرماییشون به بیرون از خاک هستم .یکیش گیاه کرچکه که تخمهای بامزه ای هم داشت:)دوتای دیگه هم فلفل سبز و گوجه گیلاسی:)اونارو باهم تو یه گلدون بزرگ کاشتم .

ماه زیبا و پاز شادی شعبان از راه رسیده:)ریتم طپشهای قلبم طور دیگری مینوازد همیشه دراین ماه:)تاطلوع حضرت مهتاب:)

پ ن:
رفتم دندانپزشکی و برگشتم شکر خدا که دندانم کشیدن نمیخواد من اشتباه فکر کرده بودم مشکل از دندان عقلم نیست گفت گوشه بغلیش شکسته و باید عکس بگیری.یکی هم برام پر کرد...استرس شدید داشتم متوجه شد گفت یه کم آروم باش باور کن ما اینجا آدمخوار نیستیم دندانپزشکیم!؛)
یادم میاد ده دوازده سالم بود دندونام روهم درمیومدن مث یه مرد با مامانم میرفتم دندون زیریمو میکشیدم:)و خم به ابرو نمیاوردم....از کی انقدر ترسو شدم؟؛)



+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین 1398 ساعت 12:39 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



روزهای جدید در راه است

داداشی امروز برگشت قشم من باهاش نرفتم هرچقدر باخودم کلنجار رفتم نتونستم خودمو قانع کنم به رفتن .میدونم اگه میرفتم بد حوصلم سر میرفت پونزده روز زمان کمی نیست  و من خودمو خوب میشناسم .
بیشتر از هرچیزی مشتاقم روزای تازه شروع بشن و دنبال برنامه هام برم.یکی از اصلیاشون رفتن به دندانپزشکیه :(تازه کف پام هم میخچه داره!الان دوساله باهاش سرمیکنم اما تازه داره اذیت میکنه و باید فکری به حالش بکنم...
کلاسای جدیدم میخوام برم ...اینو هرموقع اقدام کردم ینی ثبت نام خبرشو میدم چندتایی کلاس مد نظرم هست ببینم به کدوم میرسم.‌..
امشب با نرگس رفتیم عروسی دوستش .همکلاسی و دوست قدیمیش ...چند تا دیگه از دوستاشم بودن که همه باهم همسن و سال و همکلاسی بودن.من توشون احساس مادربزرگ بودن داشتم بیشترشون هم نامزد بودن و عکساشونو به هم نشون میدادن...دست خودم نبود یاد آقای خواستگار افتادم...چقد خوب بود بعضی چیزا کلا از ذهن و زندگی آدم پاک میشد....فکر میکنم نفر بعدی کی هست ...چقدر میخواد اذیت کنه و کی سر و کلش پیدا میشه...فعلا که خداروشکر خدا بهم استراحت داده ....اما به خودم قول دادم دفه بعد انقدر خودمو خانوادمو اذیت نکنم .‌‌.‌.امیدوارم بتونم....
توی عروسیا به عشق نازنینم فکر میکنم ....دلم میخواست اون کنارم بود و من انقدر غرق وجودش میشدم که درش ذوب میشدم...انقدر که مرزی بینمون نباشه ...انگار یکی باشیم ...دلم سینه نازنین و طپشهای فولادی قلبشو و آرامش و اطمینان وجودشو میخواد...دلم میخواست قشنگترین و عاشقونه ترین شب زندگیم جز اون کسی رو نمیدیدم....حیف ...حیف از این فاصله ...حیف از این دوری بی انتها....عاشقی چقدر سخته ...چرا باید تمام قلب و وجودم لبریز عشق ماهم باشه اما مجبور باشم چشم انتظار غریبه ای باشم هر لحظه به عنوان همسفر این دنیام.‌..
عاشقی قشنگه ...عاشقی شیرینترین حسه و تلخترین حس....خدایا شکرت به خاطر دل عاشقم ....

توی تالار سرهرمیز یه دسته گل ناز طبیعی گذاشته بودن .بعداز مراسم اجازه گرفتم و یکی از دسته گلارو برداشتم:)قشنگن و بوی عشق و تازگی میدن...عروس امشب همنام من بود ....


+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین 1398 ساعت 12:05 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



سال نو

سلام 
سال نو مبارک :)
خیلی گذشته و من خیلی وقته ننوشتم ...دلیلی هم نداره .
گاهی فکر میکنم کلا اینجارو از بین ببرم اما میبینم دلیلی نداره ضمن اینکه دوستای خوبمو و نوشته هاشونو دوست دارم:)
قبل از عید حوصلم سرمیرفت از دو سه هفته تعطیلی همه چیز و همه جا .دلم به گردش و مسافرت خوش بود که باوجود سیل و بارندگیها خیلی جایی نشد بریم.
سری به قم و جمکران زدیم یک سفر یکروزه:)عاشق جمکرانم من:)
یه روز با داداشم و مامانم رفتیم باغ پرندگان تهران که خیلی دلم میخواست برم .خوب بود قشنگ بود اما اون چیزی که فکر میکردم نبود .من انتظار داشتم جایی رو با سقف بند توری پوشیده و پرنده های آزاد در اون فضا ببینم اما اینجوری نبود .خوشحال شدم سانی رو نبردم اونجا؛)
اما پرنده های متنوع زیبا و جالبی داشت:)طاووسها پشت سرهم پرهاشونو باز میکردن و قر میدادن:)از کف دستم به یه شترمرغ پفیلا دادم و کلی زوق کردم:)
بعد دوسه روزی رفتیم همدان !اونجا هم بارندگی بود شدید !تازه روز دوم برفم بارید!یه همچین شهری دارم من؛)
الانم خونه هستیم چند روزه یه روز با مامان رفتیم سرکوه ...دختر بودن بدیش به اینه خیلی جاهارو نمیتونی تنهایی بری:(
برای سال بعد چندین برنامه تو ذهنم هست که نمیدونم کدومشونو میتونم پیاده کنم .عقد نرگس یک اردیبهشته انشالله .داداشی میگه تا اون موقع بیا بریم قشم!بابا هم میگه برو و همه ...اما خودم فکر میکنم دوهفته خیلیه حوصلم سرمیره اما بدمم نمیاد برم...به نظر شما برم یانه؟
باید برم دندانپزشکی و احتمالا یکی از دندانهای عقلمو که بی عقل شده و داره اذیت میکنه بکشم...خیلی میترسم فکر آمپول از توی دهن تنمو میلرزونه!
نرگس میگه عمل چشمتو تنها رفتی از یه دندان کشیدن میترسی؟؛)
امروز مهره ریختم به نیت اعضای خانواده تو آب تا فردا سیزده بدر نیت کنیم و فال حافظ باهاشون بگیریم:)
الان به پیشنهاد خواهرزاده گرامی میخوایم بریم بهشت زهرا .سارا عین من عاشق شهداست:)
تابعد


+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین 1398 ساعت 02:37 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()