پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

ما آمدیم

بلاخره آمدم :)
نه آمدیم ....
من و همسفر آینده روزهای زندگی ام...
نمیدانم چطور شروع شد تا به دیشب رسید به آوردن انگشتر نشان قرآن و قند و چادر و....
ماهنوز عقد نکرده ایم.قرار عقد برای سه ماه بعد است حالا با حفظ اصول و بدون محرمیت فقط به نام هم هستیم.
همسفرم یک طلبه است .
همسفرم کسی است که کنارش راحت میخندم حرف میزنم و شادم:)همسفر من یک آقای مومن اما نه خشکه مقدس است:)
روزهای زندگی ام تا بهار رنگ دیگری میگیرد امسال ....بهارم بهار دیگری است روزهایم روزهای دیگری...
شاید هم خدای نکرده در این سه ماه متوجه اختلافاتمان شدیم و شروع نشده همه چیز تمام شد....خدا نکند:)
امیدوارم بتوانم کنار این آقای همسفر اول بندگی و دوم زندگی ام را شیرینتر و بهتر بسازم:)
سال جدیدتان مبارک


+ نوشته شده در شنبه 24 اسفند 1398 ساعت 09:46 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()