پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

شبهای قدر

سلام:)
باروزه داری چکار میکنید؟راحت میگیرید روزه هاتونو یا تحت فشارید؟من بی حال میشم و بی حوصله ‌...عصرها خیلی بیشتر.امادرکل خداروشکر هیچ مشکلی نذارم:)
فکر میکنم چرا تی وی همه برنامه های خوب و قشنگشوعصرها که من نیستم پخش میکنه!؟:(

مثلا من کلی وقت بودمنتظر بودم هزار راه نرفته دوباره شروع شه حالام که شروع شده یه ساعتی توی عصراس که نیستم و نمیتونم ببینمش.تکرارشم روزبعد صب نشون میده اون م‌قع هستم اما خوابم اگرم بازحمت بیدار بشم ترجیح میدم نبینم چون بابا وسطش حتما میاد اخباراول صبحونگاه کنه.تلوبیون هم دانلود کردم ازاونجا نگاه کنم ما انقدر دیردانلود میشدو باعذاب کلا قیدشو زدم!!!خیلی برنامه های دیگم هستن همینجوری ان....
اشتهام حسابی باز شده وتوی افطاروسحر با دست و دلبازی از خودم پذیرایی میکنم شکرخدا بهخاطر روزه داری اضافه وزن نگرفتم اماچیزی هم کم نکردموزنم ثابته و هنوزبه نسبت قبلم لاغرم.بعدماه رمضان باید روندمو تغییربدم و کمی بیشتر رعایت کنم اصلا دلم نمیخواد بازچاق بشم .به یک عدد خواستگاربرای کنترل و کاعش وزن نیازمندیم!؛)  (هرچند تصمیم ندارم دفه های بعد اصلا خودم‌ و خانوادمو عذاب بدم انشالله:)
کلاس روبان دوزیم کماکان ادامه داره و داریم کارای قشنگتر یاد میگیریم:)
فکر میکنم به مشهد ...به امام رضا و مهربونیش امیدوارم خیلی زود بتونم بعد ماه رمضان چندروزی بامامان برم و برگردم...اینبار نرگس همراهمون نیست و جاش خالی میشه....بعضی وقتا که نرگس و مشکلات این دورشو میبینم خداروشکر میکنم من درگیرشون نشدم...دوران عقد شیرینش زیاده اما سختی هم زیاد داره...
امسال ماه رمضان احساس میکنم معنویت سالهای قبل رو ندارم ...از خودم زیاد راضی نیستم به نظرم باید خیلی بهترازاینا میبودم حالا...
اولین شب قدر گذشت و دومیش تو راهه...من امسال قلبم آرومه و دلم مطمئن....عقل و قلبم باهم همراهن و اذیتم نمیکنن برای همینه که دلم قرصه ...سالهای قبل انگار بین زمین و هوا معلق بودم خودم نمیدونستم چیو واقعا میخوام و چیو نمیخوام ....نهایت کارم سکوت بود و یه رضایت اجباری....اماامسال همه چیز فرق میکنه و از این بابت ازخدا ممنونم که به عقل و قلبم آرامش داده....
دیشب توی شب قدر بین جمعیت نگاه میکردم به اطرافیانم که همه حاجتای سالهای قبلشونو گرفته بودن و دست پربودن بلا  استثنا....شاید یکی بایک سال و یکی بادوسال فاصله اما به هر حال حاجت روا بودن....به خودم نگاه میکردم و از خودم میپرسیدم پس من چرا درست همون جای قبلی ام؟چرا هیچ تغییری نکردم؟دلیلش واضخه ...خواسته خودمن بود...تردیدم...
گاهی وقتا دلم بهونه میگیره دوست داره اشکمو دربیاره عیبی نداره دوقطره اشکم بریزم چیزی نمیشه اما آرومش میکنم ....
من حالم خوبه و آرومم :)من به خدا ایمان دارم و بهش توکل میکنم و میدونم هیچوقت نه تنهام گذاشته نه از این بعد میذاره و به جز خوبی برام چیزی نمیخواد.
دوستت دارم خداجونم:)
به یادتون هستم به یاد هم باشیم:)


+ نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد 1398 ساعت 12:06 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()