پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

قهر

اینه انقد بنویس بنویس میکنید ؟؟؟
برای کی بنویسم برای چی؟برای شما ؟
که چی بشه ....
دیگه ازم انتظاری نداشته باشید منم از کسی انتظاری ندارم!
 
پ ن : این حرفام هم شوخی بود هم جدی...نه به اون جدی ای که بخواید به دل بگیرید نه به اون شوخی ای که واقعیت نداشته باشن...
واقعیت اینه که خیلی وقته سعی میکنم از کسی انتظاری نداشته باشم ....این گاهی خوبه گاهی بد چون باعث میشه آدم یه خورده احساس تنهایی کنه ....
خب شده خیلی وقتا خودمم اومدم در سکوت شمارو خوندم و رفتم بی هیچ رد پایی ....پس نباید از کسی هم انتظاری داشته باشم....
هنوزم دلم میخواد اینجارو داشته باشم نه به خاطر شما به خاطر خودم....اما اگرم فقط به خاطر خودم باشه هم نگه داشتنش لزومی نداره یه دفتر ساده کنج اتاقم نیازمو برطرف میکنه 
شما به من میگید بنویس اما خودتون هم میگید ننویس
اگه اینجارو حذف کردم تعجب نکنید اگرم نکردم بازم تعجب نکنید....!!


+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر 1398 ساعت 11:25 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



عصب کشی!!!

بلخره بعداز مدتها این کابوس عصب کشی من هم انجام شد!؛)
خب باید بگم به اون وحشتناکی که فکر میکردم نبود .‌.‌.:)

نه واقعا نبود....
خیلی بدتر بود!!!!!
من فکر میکردم آمپول زدن وحشتناکترین بخششه اما ساده ترینش بود!
دوتا از دندونام عصب کشی لازم داشتن .هردو از یه طرف صورت یکی بالا یکی پایین!
خودش گفت هردوشو باهم برات انجام میدم !!!منم چیزی نگفتم انقدر استرس داشتم که گردنم درد گرفته بود و چند بار تنظیمشو جابه جا کرد تا راحت تر باشم.
بازم تنها بودم....مثل عمل چشمم ....مامان میخواست باهام بیاد اما چون مستقیم از سرکارم رفتم نشد بیاد درضمن از شهرستان هم مهمون داشتیم.
یه همچین دختر شجاعی هستم من !بعدم همه بهم میگن چقدر ترسویی!!!
خود دکتره هم گفت خواهرت خیلی از تو شجاعتره !خواهر بزرگت که سه تا دختر داره !
اما خداییش منم امروز خیلی خوب بودم سعی کردم تا حد ممکن حرف گوش کن باشم و کولی بازی در نیارم ....فقط دلم برای قورت دادن آب دهنم تنگ شده بود!!!؛)
نزدیک دوساعت داشت رو دندونام کار میکرد!بعضی جاهاش یه خورده دردناک بود که تکونی میخوردم اما نه خیلی که اشکم دربیاد .بیشتر از هر چیزی اون دستگاه مکش اذیتم میکرد که هی جابه جاش میکردم !
آخرشم دکتر جان از کوره در رفت و گفت اگه یه بار دیگه دستت بیاد بالا به این مکش دست بزنیا!!!
بقیشو دیگه نگفت اما منم یکی دوبار دیگه بیشتر دست نزدم به مکش؛)
دکتر بی حوصله ای نبود زیاد حرف میزد و هی حالمو میورسید اما حوصله ناز و نوز و حرکت اضافی هم نداشت!
آخراش دیگه دهنم به زور باز بود .....از ساعت سه و ربع تا پنج داشت تو دهنم کار میکرد خو....دهنم بی حس بود و خودم خسته و داغون ....جرم گیری هم کرد...که کاش نمیکرد چون فقط سیصد هزینه اون شد .عصب کشی دندونام بدون پر کردنشون دونه ای هفتصد !ینی تا اینجا  یک و هفتصد ....منشیش گفت برای پرکردن این دوتا دندونم دونه ای شیشصد میگیره!!!!
خدایا خیلی زیاد شد!!!یک تومن از چیزی که فکر میکردم بیشتر....
الان یک طرف صورتم تعطیله غذامو فقط با اونطرف با کله یه وری میخوردم که یه وقت به این طرف دهنم نیاد ....
گفت خیلی شجاعی که دوتارو باهم عصب کشی کردی!یه دونشم سخته !!!!چپ چپ نگاش کردم گفتم خب خودتون گفتید!!!گفت برای خودت گفتم کارت زودتر تموم شه هی نری بیای بد کاری کردم؟بعدم گفت چون دوتان لعید نیست حتی تا دوسه روزم درد داشته باشی نگران نباش!ازاین ژلوفنها که برات نوشتم بخور....

تجربه جالب و هیجان انگیزی بود منم واقعا دختر شجاعی بودم و خودم از خودم راضی بودم نظر بقیه مهم نیست....
فقط وسطاش هی فکر میکردم چرا تموم نمیشه؟چند تا مرحله دیگه مونده ؟چند تا چیز نوک تیز دیگه میخواد فرو کنه تو دندونای من؟؟؟کل ترسم از سوزن و آمپول ازبین رفت اصلا !!!؛)فقط به رفتن فکر میکردم اما مگه تموم میشد؟؛)
خلاصه که بعد دوساعت با سربلندی و دهن کج و فکر مشغول برای اونهمه هزینه اومدم بیرون!حالا چند روز دیگه باید برم پانسمانشونو دربیاره و پرشون کنه...
بعد از مدتها فکر کنم این هیجان انگیزترین موضوع زندگیم بود :)


+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر 1398 ساعت 10:45 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



سلام طرفداران!!!

سلام ؛)
عاقا من یه اعتراف کنم ؟نمیدونستم انقدر طرفدار دارمو انقدر پیگیرم هستین....
هی میخواستم بنویسم اماحسش نبود.‌..
رفتم مشهد و برگشتم:)پیش امام عزیزی که باوجودش یادت میره غم چیه....پنج روزی سفر بودم...
الان که برگشتم پنج شش روزیه از ده صبح تا ده و نیم یازده شب سرکارم و حسابی خسته شدم.علتش پیشنهاد یه شغل جدید به بابا بود و چند روزی آزمایشی کارکردنش که شکر خدا کنسل شد .اگرم نمیشد مدتی طول میکشید تا یه نفر فروشنده کمکی پیدا کنم برای کتابفروشی....
 
کلاس پیشرفته روباندوزی هم تموم شد .دوست جونی که پرسیده بودی پارچه گونی بافت رو از کجا میشه تهیه کرد این پارچه رو من از خرازی گرفتم یه تیکه کمتر از نیم متریش حدود بیست تومن شد قیمت مناسبترشو دوستام از پرده فروشی پیدا کرده بودن.عزیزم میبخشی خیلی دیز
ر جوابتو دادم...
اولین تابلو روبان دوزیم درحال اتمامه:)قشنگ شده اما شلوغ پلوغ چون برای آموزش همه جورگلی توش هست...
 دوختن عروسکای نمدیم بهم انرژی خیلی خوبی میده :)عاشق تک تکشونم .
کاکتوسامو پیوند زدم بادمجونم گل داد و در تلاش برای میوه دادنه :)یه گلدون بوته توت فرنگی هم خریدم:)مامانم ب
امروز برام یه کاکتوس گردلی که یه غنچه پشمالو داره از خالم گرفته بود:)

دلم به همه این چیزا خوشه ونور چشمم حفظ قرآنه ....:)
نی نی دوستم فاطمه یک ماه کمتره به دنیا اومده :)دخترکی به نام محیا ....:)هنوز وقت نکردم برم بینمش و حسابی مشتاق دیدارشم برای نی نی یه لباس گلبهی خوشگل با روبان دوزی گلهای کوچولوی صورتی بافتم:)
خبری از مزاحم جدید نیست و اشتهام حسابی خوب شده میترسم دوباره چاق بشم .خوبی خواستگار فقط به همینه برای من؛)
حرف برای گفتن زیاد دارم گوش برای شنیدن کم.....از من نپرسید چرا از خودتون بپرسید.


+ نوشته شده در جمعه 7 تیر 1398 ساعت 11:44 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()