پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

اینجا برای همه جا هست ....

سانی پر میزنه و میاد طرف صورت محکم با نوک و پرش به سر وصورتم میزنه که بیدار شم بهش غذا بدم بیدار میشم میبینم ساعت یازدس .این طفلکی چقد 

گشنه مونده خدایا غیر از خودش چارتا جوجه ی بی پروبال هم هستن !ینی باید به اوناهم غذا بدم و بزرگشون کنم ؟
وای نه دیگه نمیتونم همون سانی بسم بود بااون تنوع طلبی غذاییش یه روز و یه ساعت برنج له شده یه روز میوه یه روز گوشت یه روز تخم مرغ ...میگم خودت باید به بچه هات غذا بدی ...!!!

خداروشکر که خواب بودم از خواب بیدار میشم یه ربع مونده به ده صبحه ...بابا رفته کتابفروشی مامان هم نیست ...اون کجا رفته ؟
خیلی خستم ...خیلیا از مکه برگشتن اما خواهر من و همسرش هنوز نه ...این آوارگی خیلی سخته ...چندشب من نیستم چند شب نرگس چندشب مامان ...یاگاهی همه باهم هستیم .یه ساک وسیله گذاشتم خونه خواهر فقط ...
سارا هم که ماشالله بزرگ شده و خود رای و رای رای خودشه ...خونشون نمیذاره آدم راحت باشه و کمکش کنه بعد تصمیم میگیره برای ما نه خاله تو امشب خسته ای نیا خاله نرگس بیا .یا مامان جون نیا من راحت نیستم ...
دختر خوبیه مهربون خانوم مومن واقعا هم با سن چارده سالش خوب از پس خودش و آجیش برمیاد اما یه خورده زیادی خود رای شده ...به اسم اینکه به ما زحمت نده برامون تعیین تکلیف هم میکنه .
محرم دوشبش گذشته مث سالهای قبل بابا یه ساعت زودتر میاد تابرم هییت .برای اینکه کسی رو نگران نکنم و به کسی زحمت ندم تصمیم میگیرم اگه خونه خودمون بودم برم هییت نزدیک خودمون اگه خونه خواهر بودم هییت نزدیک اونا.
دیشب راه افتادم برم طرف خونه خواهر که بابا زنگ میزنه سارا با خانم فلانی رفته جای دیگه هییت دیر برمیگرده یک ساعتی دیرتر از من .اگه جای دور میری بگو بیام دنبالت .خداروشکر هنوز تاکسی سوار نشده بودم مسیرمو عوض کردم و رفتم سمت خونه خودمون.شارژر و وسایلم خونه خواهر بود .دلم میخواست سارارو خفه کنم امروز خیلی جلوی خودمو گرفتم که زنگ نزنم بهش و دعواش نکنم .من کاری ندارم هرجا میخواد بره بره ولی لااقل به منم یه خبربده امشب نیا اینجا تکلیف خودمو بدونم .برنامه ریزی میکردم .انگار بابا جون بیکاره آواره خیابون بشه یه ساعت دنبال من اینور اونور!
دلم میخواد قهرکنم و کلا دیگه خونشون نرم تا اومدن مامان باباش ...کنار هم با هم خوبیما!خیلی هم خوب ...سارا با اینکاراش فقط میخواد زحمت مارو کم کنه ...
نمیدونم چرا انقد غرغرو شدم ....
سوار یه تاکسی با راننده خانم میشم ...این خانم یه ماتیز کوچولو داره و طرفهای ما مسافر کشی میکنه هر مسافری هم سوار میکنه با مسیرهای مختلف .میپرسه اشکال نداره اول برم اونجا بعد برم اینجا؟یا از فلان جا میرم اونجا ...فکر میکنم همینکه این وقت شب راننده خانمه کلی ارزش داره.کلی دور میخوریم تو خیابونا ...همه جا بیرق و علمهای قشنگ محرم نصبه شهر روشنه انگار روزه همه جا چایی و عطر دود و صدای مداحی ....چه حال قشنگی داره این شبها ...چه عشق قشنگی .آدم احساس امنیت میکنه ...
مسیر ده دقیقه ای رو نیم ساعته میرسونتم به خاطر مسیرهای زیاد متفاوت ....توی مسیر شروع میکنه با مسافری حرف زدن و غرغر کردن به غذای نذری!
من تا حالا یه بارم نگرفتم چرا پول اینارو خرج زلزله ز ده ها نمیکنن ؟چرا با این پولا سوییت درست نمیکنن برای اینهمه جوون تازه ازدواج کرده !همش اسرافه !!!!
خون خونم را میخورد صد بار توی ذهنم جواب هردوتایشان را میدهم اما حوصله بحث کردن ندارم....یکی نیست بگه شما و امثال شما برای خرید یک توله سگ هفتاد میلیون پول میدید و برای گم شدن و پیدا شدن مجددش سی میلیون مشکلی نیست !اون پولارو نمیشه داد به زلزله زده ها .اما خرج برای هییت و امام حسین اسرافه....
پیاده میشوم میروم هییت .....اسم زیبای امام حسین آرامش جانم است ....یک حس قرابت عجیبی دارد ...یک مهربانی بی مثالی....
میگفت دعا کنید چشم روضه بین داشته باشید ....مثل امام سجاد...هرچیزی میدید به یاد کربلا گریه میکرد....حتی اگر میدید وضو میگیرند ...گفتند آقا تکلیف بقیه چیزها معلوم وضو گرفتن مگر گریه کردن دارد؟گریه میکند میگوید به خدای برای کشتن بابایم وضو گرفتند آمدند.....

نمیدانم ....سفینه النجاه ینی هیچکس جا نماند ....بیایید همه بیایید این کاروان برای همه جا دارد دست رد به سینه هیچکس هیچکس نمیزند ....حتی دخترکی سه ساله ...حتی طفلی شیرخواره ...حتی نوجوانی کم سن....حتی مادرها ...همسرها ....پیرمردها ...جوانان که جای خود دارند....
بیایید همه بیایید ...حتی از سپاه دشمن بیایید ....اینجا برای همه جا هست....حتی برای ارمنی ها ......


+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور 1398 ساعت 12:08 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()