پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

کاظمین و سامرا

این روزها احساس پرنده ای را دارم که از آسمان و از خانه خودش گرفتندش و اسیر قفسش کردن 
بی قرار خانه ام کربلایم ....
از زیارت اربعین که برمیگردی انگار از آسمان به زمین برگشته ای....مثل هبوط آدم از بهشت‌...
کمی طول میکشد عادت کنی به زندگی سابقت ...به مردم و حرفها و روشهایشان به....

حدود نیمه شب بود که از مرز گذشتیم و سوار اوتوبوسهای کاظمین شدیم.راننده های عراقی اصولا رانندگی نمیکنند پرواز میکنند !انگار هیچ ترسی از خراب شدن ماشین و تصادف و این چیزها ندارند فقط پایشان را روی گاز میفشارند و میفشارند!
اولها میترسیدیم اما حالا برایمان عادی شده و از طرفی انقدر خسته بودیم که تمام شب را راحت تا کاظمین خوابیدیم بااین حال گاهی از وحشت تصادف از خواب میپریدم و باز به خواب میرفتم .
نزدیک اذان صبح به کاظمین رسیدیم :)دو گنبد زیبای کوچک کنار هم بهذکا خیر مقدم میگفتند اینجا بوی امام رضا را میدهد اینجا جای امام رئوفمان خالیست....اینها خانواده اش هستند بابایش امام کاظم و پسرش امام جواد علیهماالسلام و ما نیز برای آنها مسافرانی از کوی دوستیم
بعد از ساعتی زیارت و خوردن صبحانه ای مختصر که نان داغ نذری بود راهی سامره شدیم .
سامره غریبی و مهربانی عجیبی دارد آنجا همانطور راحتی که در خانه خودت ....یادش به خیر از ده سال پیش که هنوز خیلی از زوار و کاروانها از زیارت سامره میترسیدند و زوارشان را با رضایتنامه به زیارت این دیار غریب میبردند همیشه در سفرهای کربلایم آرزویم زیارت سامره نیز بود ...
آنروزها گنبد و ضریح خراب و درحال باز سازی بود بین ما و مرقدهای مطهر دیواری کاذب با پوششی سبز رنگ بود که چند پنجره کوچک با گره های فولادی داشت و از آنها میشد مزارهای مطهر را دید و زیارت کردم ....
چهار قبر مظلوم و زیبا و مهربان .پدر و مادر امام زمان کنار هم و امام هادی پدربزرگ امام زمان و حکیمه خاتون عمه ایشان کنار آنها ...
اینها عزیزان دل عزیز زهرا هستند....اینجا خانه امام زمان است و خانه خودت انگار ....
چقدر نرجس خاتون را دوست دارم و با این بانوی بزرگوار احساس نزدیکی و صداقت میکنم ....همیشه از او میخواهم برای عشقم دعا کند میگویم من هم مثل شما عاشقم پس حالم را خوب میدانی ....خوب میداند درست اما زینب ...نرجس خاتون برای رسیدن به عشقش از همه چیزش حجرت کرد ....
شاهزاده خانمی بود و به کنیزی و اسیری راضی شد دینش را تغییر داد و از خانواده اش جدا شد ....گفتن همه اینها به زبان آسان است اما خدا میداند هر کدام را واقعا اجرا کردن به این سادگی نیست ...حتی تصورش هم ساده نیست ....اما او دل مطمئن داشت و از همه اینها گذشت و در عوض چه نتیجه زیبایی گرفت ....
تا ابد کنار معشقوش آرمیده و آرامگاهش زیارتگاه عاشقان است و زیباتر و شیرنتر از همه اینها ثمره و شکوفه این عشق وجود نازنین مهدی فاطمه عجل الله تعالی فرجه الشریف ....از اینها بالاتر چه میخواهی ....
حالا به من بگو اگر تو به راستی عاشقی تو برای رسیدن به عشقت چه کردی و از چه گذشتی .....


+ نوشته شده در یکشنبه 28 مهر 1398 ساعت 01:56 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



سفرنامه ...

برگشتیم ...دیروز عصر رسیدیم ...به دلایلی یکی دوروز زودتر برگشتیم ...:(
فرصت خوبی بود ...فاصله خوبی .زمان خوبی برای تجدید قوا ...تجدید عهد ...تجدید نظر توی بعضی رفتارها و خیلی چیزهای دیگه...
بابا چند سالی هست اون نشاط و انرژی سابق رو برای رانندگی نداره گاهی از تار شدن چشماش میگه و چیزی که خیلی بیشتر اذیتش میکنه وزوز دائم گوش و سردرد و سرگیجه حاصل از اونه ...راه هم طولانی .باز خداروشکر ما توی همدان اقواممون هستن و میتونیم برای استراحت یک شبی توقف کنیم .البته موکبها هم هستن .
برادر سال گذشته با دوستش از قشم اومد کربلا با ما نبود امسال هم چون محل کار و زندگیش قشمه از همونجا میاد خودش .در نتیجه جمع ما 4 نفره میشه من نرگس مامان بابا .اما همیشه برای نفر پنجم کلی داوطلب هست از خانمهای اقوام که نمیتونن با همسراشون برن اما به ما اعتماد دارن .دوسال قبل همسفر ما خانم دوست داشتنی و مهربون دختر عمه بود :)امسال هم دلش میخواست با ما بیاد و ماهم همینطور اما متاسفانه نشد .
چون خواهر بزرگم که از مکه تازه اومده بود دیگه آمادگی سفر اربعینو نداشت و نمیخواستن بیان اما دخترش سارا اصرار و علاقه خیلی زیاد که با ما بیاد .دوسال قبل با مامان و بابای خودش رفته بود .به هرحال قرار شد ما اونو همراه خودمون ببریم و دختر عمه طفلکی گروه دیگه ای پیدا کنه و بره که انگار نشد ...
سفر اربعین کربلا از زیباترین و شیرینترین سفرهاست . شب اول توی همدان استراحت کردیم و صبح بعد از نماز صبح حرکت کردیم سمت مهران .همه چیز خوب و خوش بود تا اینکه به ترافیک سنگینی خوردیم ...اونم نزدیک سی چهل کیلومتر مونده به مرز ...ترافیک به خاطر تصادف یه تریلر بود!!!!!
همه ماشینا متوقف شده بودن و حرکت یا اصلا نبود یا به شدت کند ...هوا هم داغ و گرم ...اذان ظهرو دادن .سارای خاله که از خودم تعریف نباشه مثل خودم دختر خیلی مومنیه اصرار میکرد که حالا که ماشینا وایسادن همینجا نماز بخونیم کنار جاده .بابا اول زیر بار نمیرفت اما بعد راضی شد .زیراندازو انداختیم کنار جاده و مشغول نماز شدیم غیراز ما خیلیای دیگه هم بودن خیلیها هم اومدن و روی زیرانداز ما نماز خوندن شاید یک ساعتی ایستاده بودیم و نیازی نبود جمع کنیم زیر اندازو .خیلی از ماشینهاهم احساس زرنگی بهشون دست میداد و میزدن به جاده خاکی !شاید زودتر برسن !
چند متر جلوتر از راه کوچیکی که باز کرده بودن دورزدیم و برگشتیم تا از راه دیگه ای که میگفتن خلوت تره بریم .مسیر ملکشاهی !تابرگردیم و بنزین بزنیم و مسیر ملکشاهی رو بپرسیم نزدیک اذان مغرب شده بود .یکی از محلیهای همونجا بهمون گفت از من بشنوید از راه ملکشاهی نرید !صبر کنید نمازو بخونید یه استراحتی بکنید از همین مهران برید تااونموقع دیگه ترافیک سبک شده .بابا هم که حسابی خسته بود و حوصله مسیر ناشناسو نداشت حرفشو قبول کرد.
شاید یه ربع مونده به اذان مغرب توی نمازخونه پمپ بنزین نشسته بودم و داشتم قرآنمو دوره میکردم و منتظر اذان بودم که دوتا خانم اومدن تو و پشت به قبله مشغول نماز شدن !گفتم قبله رو اشتباه وایستادید !هنوزم اذان ندادن !گفت نه ما میخواستیم نماز ظهر و عصرمونو بخونیم !ینی من کفم برید
خوبه سارا ما رو مجبور کرد نمازمونو همون بین راه بخونیم وگرنه شاید مث همین خانمها میشدیم .
خلاصه بعداز نماز مغرب حرکت کردیم اما شام نخورده بودیم نرگس یه پرس قرمه سبزی خریده بود که من و خودش و سارا سه تایی دم مغربی خورده بودیم اما ته دلمون هم نرگفته بود خو !
نرگس عاشق کبابه و تو مسیر مهران یه شهری هست پراز کبابی !پارسال هرچقدر خودشو به در و دیوار زد بابا واینستاد اما امسال خودش پیشنهاد داد  با کباب موافقین ؟و جالب اینکه همه ساکت بودن غیراز من که بلافاصله جواب دادم چراکه نه!جاتون خالی دور هم شامی هم خوردیم و بازم ادامه مسیر که خدارو شکر دیگه ترافیکی نداشت و راحت شده بود:)
اما میگن کربلا که میرید سعی کنید کباب و غذاهای گوشت دار لذیذ نخورید....به خودتون سختی بدید...

بلاخره به مهران رسیدیم و بعداز گذشتن از مرز سوار اوتوبوسهایی شدیم که به سمت کاظمین میرفتن ...
خب سرتون درد نیاد بقیشو بعدا براتون میگم...زود زود انشالله ...اگه درگیر کار و کتابفروشی نشم و خونه باشم گاهی :)


+ نوشته شده در شنبه 27 مهر 1398 ساعت 04:34 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



مسافر کربلا:)))

نشستم ....نه دراز کشیدم روبه روی سپهر و دارم مداحیهای به یاد ماندنی و خاطره انگیز دانلود میکنم برای راه کربلا ...که بریزم توی فلش همه تو ماشین گوش کنیم و لذت راهو دوبرابر کنیم .سالهای قبل با هندفری گوش میکردم اما امسال گوش دردبدی گرفتم و مجبورم اینکارو بکنم ....
من دوباره مسافر کوی دوست میشوم مسافرکربلا ....چه اسم شیرینی است این مسافرکربلا ....

ازمن میپرسید چرا نمینویسم ...از خودم میپرسم چرا نمینویسم ...مثل قبلها که پر بودم از شیطنت حال خوب ....
الان خوبم ؟
نمیدانم گاهی احساس میکنم شبیه برگ خشکی شده ام ...
تلخ میشوم گاهی انقدر تلخ که صدای اطرافیانم در بیاروم و بعد بالخره به خودم بیایم و توی رفتارم تجدید نظرکنم ....
چرا اینطوری شده ام ...از کی ...درست نمیدانم اما فکر میکنم بعداز رفتن آخرین خواستگار دیوانه ام بود....
نه اینکه به خاطر نبودن او در زندگی ام گله داشته باشم برعکس همیشه از این بابت خدارا شاکرم و اگر نباشم جای سوال دارد ...نمیدانم احساس میکنم زندگی ام بیش از حد یکنواخت و تکراری شده ....از آدمهای ابلهی که به اسم خواستگار وارد زندگی ام میشوند و خیال شیرین عشقم را برهم میزنند و بی دلیل یا با دلیل میروند بیزارم ...
از اینکه دایم منتظر همسفر زندگی ام باشم و به غیراز ضربه چیز دیگری نصیبم نشود....فکر میکنم بزرگترین آرزویم توی این دنیا این باشد که بلاخره ازدواج کنم و از شر این خواستگاران لعنتی راحت شوم ...نمیدانم هیچ کجای دنیا رسم ازدواج و خواستگاریشان به اذیت کنندگی و مسخرگی ایران هست یانه ...منکه سراغ ندارم ...
خیلی دلم میخواهد نسبت به این آمد و رفتها و یا حتی نیامدنها بی تفاوت باشم اما انگار دست من نیست هر بار سرو کله دیوانه دیگری پیدا میشود آرامشم به هم میریزد تا باورکنم بلخره کاملا رفته ...
چرا دارم اینجا از این چیزها مینویسم راستی موضوعی از این جذابتر و مهمتر در زندگی من نیست البته هست ...همیشه و هر روز ...
موضوعات کوچک و بزرگی که احساسات متفاوتی به من میدهند و دلم میخواهد آنهارا با کسی دوستانه درمیان بگذارم و گاهی بخندم و گاهی....
نمیدانم از کی احساس میکنم با همه عالم غریبه شده ام و ترجیح میدهم همین بهانه های کوچک راهم برای خودم نگه دارم ....
حالا که دارم فکر میکنم میبینم دوست دارم باز مثل قبلها بنویسم ....و بعدش باز دعوایتان کنم که پس نظرتان چی شد ....اینجا اتاق کوچک خصوصی من است و شماهم دوستانم دوستان خوبم ....
دیشب میگفت اسم کسانی را که التماس دعا دارند برای خودتان فهرست وار یادداشت کنید به حافظه خودتان تنها اطمینان نکنید ...شاید اینکار را بکنم ....
فعلا خدانگهدار


+ نوشته شده در جمعه 12 مهر 1398 ساعت 01:05 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()