پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

اینروزها

مامان صبح رفته خرید خرده ریزه های جهیزیه خواهرک.اوضاع اینروزها کم اینطوری نیست...
گاهی وقتها هیچ ناهاری هم آماده نیست و من تنبل هم به نیمرو کردن تخم مرغ هربار به اضافه چیزی (پیاز -گوجه و...)اکتفا میکنم .
از باشگاه رفتنم رضایت دارم هربار بعد از پایان نرمشها توی بدنم احساس سبکی میکنم درد هم فقط برای یکی دو جلسه اول بود حالا دیگر دردی ندارم.
تینروزها بیشتر وقتها خودم را سرگرم درست کردن دلبرهای نمدی میکنم .گاهی هم دست نیکارا میگیرم و باهم گردش کنلر دریاچه میرویم و سعی میکنیم عکسهای خوشگل بگیریم:)
یکی دوروز پیش کنار دریاچه بودم خیلی از نزدیک دریاچه نمیرفتم تا مسیرم به حد ممکن خلوت تر باشد .جایی بین درختها و فضای سبز پاز صدای پرنده ها و گنجشکها بود یک لحظه احساس کردم کنار قفس بزرگی از آنها هستم .روی نیمکتی نشستم و تسبیحم را دردست گرفتم تا ذکر روزانه ام را بگویم و از صدا فسقلیها هم لذت ببرم :)
پیرمردی کمی دورتر تنهایی روی نیمکتی نشسته بود و دست و پاهایش را به نشان نرمش خیلی آرام تکان میداد!:)
بعد از ده دقیقه ای بلند شدم و چند قدم که رفتم فوجی از گنجشکها انگار از تیرو کمان رها شده باشند از جلویم پر کشیدند.متعجب رفتنشان را نگاه کردم و به پیرمرد که نگاهم میکرد نگاهی انداختم .انگار پرنده ها مال او بودند و حالا انتظار داشتم به خاطر پردادنشان دعوایم کند؛)

امروز مامان که پاشو از خونه بیرون گذاشت من شروع کردم به شیطنت اول حدود بیست دقیقه دور خانه را دویدم و حسابی عرق ریختم بعد هم گلدان یکی از کاکتوسهایم را که حسابی برایش تنگ و کوچک شده بود توی یک سینی بزرگ توی اتاقم عوض کردم .بعد هم دست به کار درست کردن نان قندی شدم:)همین حالا هم منتظرم رویه اش طلایی بشه و برش دارم .
برنامه بعدی دون کردن سه تا دونه انار باقی مونده است که موقعی که از کربلا برمیگشتیم به اصرار من از نزدیکیهای ساوه خریدیم از یک جعبه فقط این سه تا باقی مونده.
تازگیها توی ذهنم مدام خوراکی و خوردنی میچرخد...و این با باشگاه رفتن و وزن کردن هیچ هماهنگی ندارد!
اینروزها سعی میکنم تا حد ممکن به جز در مواقع ضروری هیچ خرج اضافی نکنم عروسی نرگس نزدیک است و من خیلی سال است لباس مجلسی جدیدی ندارم و همیشه هم کفش را از خودش قرض میکنم .

الان یک تکه داغ از نان قندی ام خوردم بد نیست اما فکر کنم قطرش خیلی زیاد شده!!!

وباز اینروزها سعی میکنم تا جایی که بتوانم از تلخی ام کم کنم و مهربان باشم اما باز هم گاهی از کوره در میرومو انگار باهمه قهرم...

بنجی بانو تازگیها بعضیراز برگهایش از نوک شروع به زرد و خشک شدن و مدتی بعد افتادن میکند .سرچ کردم و نوشته بود تغذیه خاکش کم است.حالا گه گاه با کود و پوست سیب تقویتش میکنم و جایزه ام میشود برگهای تازه کوچکی که باز میکند :)طفلک من گلدانش هم خیلی برایش تنگ و کوچک شده از وقتی به خانه ما آمده گلدانش را تعویض نکرده ام....بنجی بانو همینطوری اش گل حساسی است و نگهداریش سخت !عوض کردن گلدان هم برایش شوکی است مخصوصا توی این فصل که دیوانگی است ....باید تا بهار صبر کنیم بانوی زیبای من اندکی صبر:)

این گوشی من هم تازگیها دیوانه شده و دارد من راهم دیوانه میکند .مدام غر میزند حافظم کمه دارم میترکم درصورتی که عملا هیچ برنامه اضافه ای روش نصب نیست به جز اینستاگرام که اون هم لطف میکنه و نمیذاره عکس بذارم:(
آهای گوشی بی مغز چرا متوجه نیستی من الان درشرایطی نیستم که بخوام برای خودم هم خرج اضافه کنم چه برسه به تو....!!!

نزدیک اذان شده ایم نان قندی بلخره طلایی و دلبر شده خدا کنه خوردنش هم به زیبایی ظاهرش باشه.


+ نوشته شده در دوشنبه 20 آبان 1398 ساعت 11:09 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



عطر گل سرخ

کسانی که رفته اند میدانند توی صحن حرم امام حسین علیه السلام جایی هست به اسم برکات که اونجا تبرکاتی رو به زائرین میفروشند مثل عطر تسبیح و...
هرسال یکی دوتا عطر کوچیک ازاونجا میخرم و بعد پشیمون میشم چرا بیشتر نخریدم یکی از عطرهایی که امسالذخریدم اسمش بود وردة حمراء یعنی گل سرخ .
بوش واقعا عالیه درست همون حسی رو بهت میده که وقتس داری گل رز قشنگ و خوشبویی رو از تو باغچه بو میکنی:)منکه خودم اینجور وقتا دلم میخواد اون بوی خوش دائم توی شامه ام باشه.
عطرم کوچیکه اما...نمیتونم زیاد ازش بزنم چون زود تموم میشه به خاطر همینم گذاشتمش کنار جانمازم و هر یکی دوروز یه بار چند قطرشو به جانمازم میزنم اینجوری موقع سجده احساس میکنم جانمازم پلز گلبرگ گله :)سجده قشنگ و معطر با یه یادگاری دوست داشتنی....

وقت کنم میام باقی خاطرات سفرمو مینویسم اینروزا خونه ما حسابی شلوغ پلوغه تاریخ عروسی خواهرک برای ۲۱آذر ماه تعیین شده و همه درگیر کارهای قبل از اونن.خدا همه جوونهارو عاقبت به خیرکنه الهی آمین.


+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت 12:12 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



تنهایی....

در دل من چیزیست مثل یک بیشه نور ...مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم میخواهد بدوم‌تاده دشت بروم تاسر کوه ...
دورها آواییست که‌ مرا میخواند....

دلتنگم دلتنگ همه چیز ....دلتنگ خودم دلتنگ خودم دلتنگ کربلا...
احساس میکنم خودم را گم کرده ام...احساس میکنم روزها و ساعتهایم من را یادشان رفته...دلخوشیهایم را ....گم شده ام توی این دنیا ...بین این آدمها...که هیچکدام نمیفهمندم....

دیشب خواب تورا میدیدم ...نخواسته بودم اما خواب تورا میدیدم .به طرفت دویدم و سخت در آغوش کشیدمت ....حیف مهلتم کم بود ...حیف مثل همیشه سهم کوچکی از تو داشتم و قبل از من و بعد از من مال بقیه بودی...مال همه ...
و حیف که حتی توی خواب هم برای خداحافظی میبوسیدمت...باید میرفتم....مثل همیشه باید خداحافظی میکردم قبل از اینکه حضورت را کاملا درک کرده باشم و از دریای شیرین وجودت کاملا سیراب شده باشم....
سهم من ازتو کمی بیشتراز دیگران است کمی بیشتراز کمی امانه خیلی...
من به همین هم راضی ام ....همین کم هم برای من دریایی است ....دریای عشق تو....

من حالم خوب است ....دارم به تنهایی خودم خو میگیرم و سعی میکنم بیشتراز اینکه بگذارم غمگینم کند از آن لذت ببرم...من حالم خوب است و با تنهایی ام دوست شده ام...
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...


+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت 11:20 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



نجف

الان حدود یک هفته است از کربلا برگشته ام....
چیزی که برایم خیلی جالب است این است که بعد از این سفر انگار تازه از مادر متولد شده ام.انرژی ام برای انجام کارهای خوب با توجه بیشتر شده و سعی میکنم کمتر خودم را درگیر عادتهای زشتم کنم ....روزهای اولی که برگشته بودم این حس در من خیلی بیشتر بود و حالا متاسفانه دارد کمتر میشود.باید مراقب خودم باشم همیشه چنین فرصتهایی دست نمیدهد.

رفتیم نجف ...صحن حضرت فاطمه سلام الله علیها به زایرین جای رایگان میداد.جایی بودیم درست کنار حضرت علی علیه السلام اصلا میشود گفت چسبیده به حرم گنبد زیبای آقا درست یک قدم با ما فاصله داشت و انگار هر لحظه توی حرم بودیم.چون طبقه بالا بود گنبد نزدیکتر نشان میداد.
همیشه حضرت علی را مثل پدرم دانسته ام و همانطور نه خیلی بیشتر از پدر خودم دوستش دارم.
ابهت حضرت امیر به جای خود و نگاه دلسوزانه و پدرانه اش طور دیگری آدم را جذب میکند.
یکبار بیشتر نشد حرم بروم...ینی میشد اما با شلوغی بی حد جمعیت و با توجه به اخلاق خودم ترجیح دادم همان یکبار بروم بعد از آن حرفهایم را از همان همسایگی و نگاه به گنبد منور مولایم میزدم.
راستش همان یکباری هم که به حرم رفتم برایم با خاطره تلخی همراه شد که یاد آوری اش را خیلی دوست ندارم....
من یک اخلاق خیلی بدی که دارم اینست که حساسیت بدنی خیلی زیادی دارم ینی متنفرم از اینکه هرجایی انگشت دست و پایی به تنم بخورد و کسی از حریم خودش خارج شده و وارد محدوده بدنی من بشود .نمیگویم جایی که نشسته ام میگویم بدن خودم .اینکه دست و پا و هرجای دیگرشان سراز زیر پا و پهلوی من دربیاورد....توی هیئت و مسجد هم بابت همین موضوع همیشه کلی حرص میخورم...اخلاق خوبی نیست اصلا خوب نیست میدانم ...من آدمم با جسم جامد نه روحی که لمس نشود ...
خلاصه که سر همین موضوع یک خانمی توی حرم از دستم رنجید .من چیزی نگفتم فقط خودم را جمعتر میکردم و گاهی کجکی نگاهش میکردم بار اول عذر خواهی کرد اما باز هم به کار خود ادامه داد و منکه جابه جاشدم و شلید زیرلب غری زدم حسابی بهش برخورد و هرچه خواست بهم گفت....
بعضیا فکر میکنن اینجارو خریدن !انگاارث پدرشونه ....کارمان به بحث کشیده شد گفت نگاه حضرت علی کیارو دعوت میکنه!!!
بااین حرفش بدجوری قلبم شکست وزیر گریه زدم احساس میکردم حالا توی حرم بابایم چطور باید سرم را بالا بگیرم ....
گریه کردم و گریه کردم و گریه....
بعد همانجا استغفار کردم و توبه کردم این عادت بدم را کنار بگذارم.از آن خانم عذر خواهی کردم او هم بادیدن حال من پشیمان بود و عذر خواهی کرد ...حالا حرفهای دیگری میزد باورکن حاجتتو میگری و...
چقدر احساس تلخی داشتم چرا باید سفر به این شیرینی را بایک عادت زشت ونا بجا برای خودم تلخ میکردم...‌چرا انقدر خودخواه و تلخ بودم...چرا....

نوشتن این خاطره را اصلا دوست نداشتم اما نوشتم تا برای خودم یادآوری باشد...توبه کردم من...




+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان 1398 ساعت 09:56 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



ورزش

دیروز در یک تصمیم آنی رفتم و بعداز حدود ده ماه دوباره اسممو باشگاه تو رشته ورزشیم تی ار ایکس ثبت نام کردم...
پارسال وقتی حدود همین موقع ها آخرین خواستگار دیوانه ام وارد زندگیم شد و روند رفت و آمد و جواب دادنشون خوره جونم شد تصمیم گرفتم دیگه نرم باشگاه .حالی برای ورزش کردن نداشتم و همینطور جواب دادن به سوالای بقیه که چی شد چی نشد...بعدشم اسفند و عید نوروز از راه رسید و بعد از اونم ماه رمضان .توی تابستونم درگیر دندونهای گرامی بودم و سه میلیون بیشتر با قرض و وام و....دادم برای عصب کشی و ترمیم دندونهام م
که هنوزم کامل تموم نشده و این داستان ادامه داره اما اینجانب تا اطلاع ثانوی پول برای دندون نداره!کارای اصلیو کردم البته که همون دوتا عصب کشی بود بقیش هنوز به جاهای باریک نکشیده.

فک کنم هنوز پنج دقیقه از ثبت نامم نمیگذشت که به خودم فحش دادم نونت نیست آبت نیست تی ار ایکس اومدنت چیه؟خیلی باخودم کلنجار رفتم یه رشته دیگه ثبت نام کنم اما راضی نشدم ایروبیک رو که اصلا دوست ندارم همچنین ورزشای گروهی توپی.سی ایکس هم بود فقط مال شکم و پهلو هستش ...اما اونم راضیم نکرد ترجیح دادم همین تی ار ایکسو بیام که کل بدنو درگیر میکنه و بعد یه ماه تاثیرش معلوم میشه:)
نرمشای تی ارایکس خیلی سخت و نفس گیرن اما ارزششو دارن یه مدتم که بری کم کم برات راحت میشه...
امروز اولین جلسه بود همه ازدیدنم بعد این مدت طولانی تعجب کرده بودن گفتم پشتم باد خورده بود!؛)توی آینه به خودم نگاه میکنم با وجودیکه به لطف جناب خواستگار کلی وزن کم کردم بازم نسبت به بیشتر بچه های کلاس تپلترم.یه مدته راحتم و روحیم خوب شده ؛)
حالا بعد یک روز کم کم دارن عضلاتم درد میگیرن...همه جا...این دردو دوست دارم باید کنار ورزش غذامم کم کنم به مرور...
میام ادامه خاطراتمو مینویسم هرموقع بتونم .
.


+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان 1398 ساعت 11:38 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()