درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : زینب (مسافرکربلا)
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
پله پله تا ملاقات خدا
یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....
یکشنبه 15 تیر 1399 :: نویسنده : زینب (مسافرکربلا)       
گفتنش آسان است ....اما فقط خدا میداند چقدر است ...چقدر دردناک است با تمام بدیها و ظلمهایی که درحقت کرده شب خواب برگشتنش را ببینی و منتظرش باشی و صبح که بیدا میشوی دلتنگ و منتظرش باشی....کاش او بود...
و بعد بغض ....و چشمهای نگرانی که نگاهت میکنند و منتظرند تو از یاد ببری ...و لبخند بزنی ...
و تو و اشکهایی که میریزند یا بغضی که به زحمت فرو خورده میشود ....
و تو دنیایی که باید از نو بدون او بسازی ....
تو و روزها و ساعتهایی که چشم انتظار لبخندت پیشرفتت و امید و توکلت هستند....
گله نمیکنی از خدا که چرا اینطور شد ...تو میدانی خودت اشتباه کم نداشتی و میدانی پایان این راه حتی بدون اشتباههای توهم دیریازود همین تلخی بود پس چه بهتر که زودتر تمام شد ....ناشکری است اگر گله کنم از خدا ....بلکه باید هرلحظه و هرساعت بارها و بارها سپاسگذارش باشم که اگر من چشمهایم را بسته بودم و کورکورانه به طرف چاه میرفتم خودش دستم را گرفت و نجاتم داد...قبل از آنکه دیرتر شود....

با مامان رفتیم مشهد ...سه چهار روز مهمان امام مهربانیها امام عزیزتراز جانم بودم .میلاد امام رضا هم مهمانش بودم ....چه سعادتی از این بالاتر ؟
آنجاهم من بودم مادرم بود امام رضا بود و اشکهایم هم بود ....رفتم دفتر مشاوره حرم امام رضا در حالی که اشکهایم جاری بود ...دلداری ام دادند راهنمایی ام کردند خانم مشاور میگفت ایراد تو اینه که خودتو خیلی دست پایین گرفتی تو مگه چی کم داشتی که هرچی اون میخواست و میگفت قبول میکردی و میگفتی چشم؟گفتم من هدفم این بود که زندگی کنم توی زندگی باید گذشت داشت .گفت چه جور زندگی آخه ؟راضی بودی پس فردا هرکاردیگه هم بکنه و تو فقط بگی چشم؟
مشاوری که من نامزدم پیشش رفته بودیم را میشناخت گفت این آقا خودش دوزنه هست و ترویج دوهمسری هم میکنه !میگه زنهای من مثل خواهرن برای هم ...
و بعد چنین مشاوری حکمش شده بود حکم خدا برای نامزد عزیز من و برای خراب کردن زندگی قبلی اش البته به خواست همسرش .
امام رضا را بغل میکنم سر میگذارم روی شانه های پدرانه مهربانش میبوسمش و زار زار گریه میکنم و از غم و غصه ام میگویم.
امام رضا آرامم میکند دلداری ام میدهد ....کمی آرام میشوم .
مومن باید راضی باشد به مقدرات خداوند .صبر داشته باشد و توکل کند به خدا و تسلیم باشد به خواست خدا.و بداند آنچه خدا برایش خواسته و مقدر کرده بی شک بهترین است....
خدایا راضی ام به رضای تو ....میدانم حتما این جدایی آن هم انقدر زود و قبل از عقد و زندگی مشترک خدا را شکر خیلی بهتر است از توی جهنم رفتن به اسم زندگی...
کاش محبتش کامل از یادم میرفت کاش آن ذره خوبیهایی هم که داشت محو میشد پیش چشمم...کاش هیچوقت برایم فراتر از یک خواستگار ابله مثل بقیه نمیشد....من احساس میکردم او مونس راه و همسر و همسفر زندگی و آخرت من است ...من گذشت میکردم و سعی در جبران ....و در عوض او بدخلقی و اصرار براینکه من همینم که هستم !میخوای بخوا نمیخوای من نمیتونم!
من حالم خوب است و نیست ....
امروز بعداز مدتها به کتابفروشی رفتم به هر همکاری سلام میدادم نزدیک بود اشکم سرازیر شود تا اواسط نامزدیمان به کسی چیزی نگفته بودم وقتی مثلا احساس کردم ازدواجم حتمی است به همکارانم گفتم که کاش نمیگفتم ....
داستان من و ازدواج و خواستگارهایم داستان عجیب بی پایانی است .فقط همینم مانده بود که نامزدی راهم تجربه کنم که کردم ....
آدم باید عاقل باشد من باید عیبهای خودم را از این رابطه بیرون بکشم و بار بعد تکرار نکنم ....متاسفم برای خودم که دخترم اما ذره ای سیاست دخترانه بلد نبودم و مجبور شدم با این تجربه تلخ یاد بگیرم ...اما به هرحال یاد گرفتم ....
از خانه که بیرون میروم و حتی توی خانه هرجا نگاه میکنم خاطراتم با او زنده میشود.....کاش هیچوقت انقدر وارد زندگی ام نمیشد این غریبه بیرحم دودل...
من یاد میگیرم ....
سخت است اما یاد میگیرم ....
من لبخند زدن را ازنو می آموزم و زندگی کردن را . و لذت بردن از زندگی را همانطور که هست ....
من خدا را دارم خدایی که میداند به خاطر او راضی شدم به ازدواج کردن ...اگر این رابطه یک دوستی بود و کسی ازش چیزی نمیدانست شاید منهم راحت تر فراموش میکردم اما خدا چه میشد ....خدایا من به خاطر تو راضی شدم و راضی هستم ....میدانم دوستم داری میدانم نگاهم میکنی میدانم منتظری...منتظر یک زینب قوی و شاد و با اعتماد به نفس ...نه یک دختر افسرده و غمگین ....خدایا کمکم کن کم کم به زندگی برگردم خدای محبتش را از دلم بیرون کن.
من امام رضایی دارم که عزیز دل و پناهم است ...امام رضایی که توی سخت ترین لحظه های زندگی ام با آغوش باز پناهم داد ...
من پدر و مادری دارم که هر آن غم اشکهای من و ناراحتی ام را میخورند و هر لحظه منتظر لبخندم هستند .
من خانواده ای دارم که همه دوستم دارند و پشتم هستند و برای شاد کردنم هرکاری میکنند ....
خدایا من را به خاطر بدیها و ناسپاسیهایم ببخش ....
خودم را و اورا با تمام خوبیهاو بدیهاو ظلمهایی که به هم کردیم یا نکردیم به تو میسپارم ....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 تیر 1399 :: نویسنده : زینب (مسافرکربلا)       
فراموش کرده بودم خودم را ....فراموش کرده بودم من هم وجودم را ....خودم را فقط و فقط خلاصه در وجود او میدیدم ....
نوشته بودم توی پست قبل داد و بیداد نمیکند یا من ازش ندیدم توی این سه ماه ....اما برای خرد کردن و تحقیر یک نفر همیشه نیاز به داد و فریاد نمیزد ...از همان اول مدام از من ایراد میگرفت ...از تمام رفتارهای کوچک و بزرگم ...و من که خودم را فراموش کرده بودم با جان دل میپذیرفتم انتقادهایش را و سعی میکردم جبران کنم اما خیلی وقتها راضی نمیشد و با غرغر میگفت تو این سی و دوسال چی یاد گرفتی ؟ من کنارش حتی سرسفره راحت نبودم چون حتی از غذا خوردنم هم ایراد میگرفت و من باز فکر میکردم او درست میگوید من بدم من بی کلاسم ...
توی خیابان و پارک کاملا به مردم از زن و مرد دقت میکرد از مدل کفش و رنگ مو و لباس و ...استدلالش این بود چون من روحانی هستم باید به اطرافم دقت کنم یه وقت بهمون تعرض نکنن.این درصورتی بود که طی این سه ماه هشتاد درصد مواقع با تیشرت و لباس شخصی بود و فقط درجمع مهمانیها و سرکار با لباس روحانیت.از شما چه پنهان من هم با لباس شخصی بیشتر دوستش داشتم...
حاضر بودم تمام رفتارهایم را به خاطر او اصلاح کنم و تغییر دهم تا راضی شود اما نمیشد و سرکوچکترین موضوعی این اواخر به من میپرید و دعوا میکرد و میگفت من نمیتونم اینطوری زندگی کنم اگه تو میتونی من نمیتونم!
چشمهایم را بسته بودم فکر میکردم حالا که خدا چنین آقای مثلا مومن و تحصیلکرده و خانواده داری برایم فرستاده باید گذشت کنم باید برای راضی کردن همسرم هرکاری بکنم و ناشکری نکنم ...فراموش کرده بودم خودم را ...شادیهایم را ...دلخوشیهای کوچک و بزرگم را ....
همه زندگی ام خلاصه شده بود در او ....
یکبار اوایل نامزدیمان خواب دیدم رهایم کرده و رفته و من در خیابانهای شهر با چشمهای اشکین دنبالش میگردم و دنبال دلیل رفتنش ....با حال بد از خواب بیدار شدم و صدقه دادم ....خدایا اگر واقعا او برود از من چه میماند....حتما شبیه برگ خشک و زردی جدا شده از شاخه میشوم ...حتما میمیرم ....
یکبار دیگر هم همین اواخر خواب جداییمان را دیدم ...اربعین بود و من مسافر کربلا اما نه همراه او تنها و همراه خانواده ام ....تعجب میکردم چطور با او نیستم ...
روحانی بود اما بارها و بارها نماز صبح و حتی نماز مغرب و عشایش قضا میشد ...من هرروز صبح زود ساعت 6 برای سرکاررفتن بهش زنگ میزدم و بیدارش میکردم خودش از من خواسته بود میگفت دوس دارم خانمم بیدارم کنه ....
منهم دوستش داشتم و سختی این بیدار کردن را به جان میخریدم خودم مست و منگ بیدار میشدم و بارها زنگ میزدم تا بیدار شود و تازه وقتی بلاخره به زور و بعد از یک ربع نیم ساعت بیدار شد باز باید پیگیری میکردم حتما بلند شده باشد و دوباره نخوابیده باشد....خودم دوست داشتم منتی نیست ...خواسته او غیر منطقی بود و قبول کردن من ابلهانه ....دلم نمی آمد چند بار بیدارش نکردم و خواب ماند....یادم رفته بود مگر او خودش قبل از من چطور بیدار میشد چطور زندگی میکرد .خودش تهران تنهابود خانواده اش شهرستان...
رفتیم سفر به دیارشان خانواده اش خدایی عزیز و مهربان بودند و تاحالا هم جزخوبی چیزی ازشان ندیدم همه چیزرا به من واو سپرده بودند....ولی او زرنگ بود و دنیا دیده یک ازدواج ناموفق چارساله بدون فرزند داشت و تمام تقصیرها به زنش و خانواده زنش نسبت میداد البته گاهی هم قبول میکرد زندگی دوطرفه بود و آنها کلا به هم نمیخورده اند...
ومن یک دختر ساده ....از خاطرات تلخ و شیرین کودکی و نوچوانیم برایش میگفتم دایم با من نبود اما کاملا میدانست هر لحظه چه اتفاقی دررابطه من با خانواده ام می افتد ....و مقصر خودم بودم ...منکه احساس میکردم او از بهشت آمده و سفیر خداست...
همینها شد که رسید به اینجا که بعداز سه ماه نامزدی پیش مشاور برویم ....برایم کلیپهای غمگین و پایان و این چیزها میفرستاد و انتظار داشت من شاد باشم اگر مشاور تاییدمان نکرد...میگفت نمیخواهم نه زندگی خودم نه تو را خراب کنم من طعم شکست را یکبار چشیده ام طاقت شکست دوباره را ندارم روانی میشوم...
مشاور برای هم تاییدمان نکرد....اما او به ناجوانمردانه ترین روش من را از خودش راند....گفتن ندارد و نمینویسم ...به هرحال تمام شد تمام...
با تمام اشکهایم با تمام ناراحتی و غم خانواده ام ...طفلک خانواده ام که اینهمه از جانب من و قصه بی پایان خواستگارها و ازدواجم آسیب میبینند...
چرا یک دختر ساده دل مثل من باید اسیر چنین آدمی شود....من بی تجربه بود من اشتباه زیاد داشتم با کوچک کردن خودم جلوی او بانادیده گرفتن خودم با خاک کردن خودم ....بامهربانی بی حد....
ولی باز خدارا شکر میکنم با وجود این بغض سنگین و این اشکها و این روزهای تلخ زندگی تلختری را شروع نکردم ....به کجا میرسیدم اگر زندگی ام را با او آغاز میکردم تاکی میخواستم بگذرم و بگذرم واو شوم ....وقتی دعوایمان میشد فقط من بودم که دائم زنگ میزدم تا از دلش در بیاورم و تازه کاش با یک تماس همه چیز تمام وخوب میشد بارها باید منت کشی میکردم ...

تمام شد و گذشت ....من بدیهایی داشتم و خوبیهایی و او بدیهایی داشت و خوبیهایی ....ما برای هم مناسب نبودیم اما من چشمهایم را بسته بودم خوب است که حداقل چشمهای او باز بود....
تمام شد و گذشت و حالا زینبی مانده که باید یادش بیاید خودش هنوز وجود دارد و قبل از او هم وجود داشته و زندگی شیرین و زیبایی داشته و میخندیده به یک گربه برگ گنجشک ....
بایددرس بگیرم نباید دوباره تکرار کنم نباید دیگرهیچوقت با هیچکس انقدر ساده باشم نباید خودم را فراموش کنم ....باید جمع کنم خرده های شکسته این برگ زرد و شکسته زیرپاله شده را ....باید دوباره جوانه بزنم ....باید باز لبخند بزنم 
امروز عصر من و مادرم میشویم مهمان امام رضا تاجمعه شب....امام مهربانم که همیشه مرهم دلهای شکسته است....امام عزیزتراز جانم که باوجودش یادت میرود غم چیست....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات