پله پله تا ملاقات خدا

یادداشتهای دختری که عاشق مهتاب شد ....

باید لبخند زدن را از نو بیاموزم....

گفتنش آسان است ....اما فقط خدا میداند چقدر است ...چقدر دردناک است با تمام بدیها و ظلمهایی که درحقت کرده شب خواب برگشتنش را ببینی و منتظرش باشی و صبح که بیدا میشوی دلتنگ و منتظرش باشی....کاش او بود...
و بعد بغض ....و چشمهای نگرانی که نگاهت میکنند و منتظرند تو از یاد ببری ...و لبخند بزنی ...
و تو و اشکهایی که میریزند یا بغضی که به زحمت فرو خورده میشود ....
و تو دنیایی که باید از نو بدون او بسازی ....
تو و روزها و ساعتهایی که چشم انتظار لبخندت پیشرفتت و امید و توکلت هستند....
گله نمیکنی از خدا که چرا اینطور شد ...تو میدانی خودت اشتباه کم نداشتی و میدانی پایان این راه حتی بدون اشتباههای توهم دیریازود همین تلخی بود پس چه بهتر که زودتر تمام شد ....ناشکری است اگر گله کنم از خدا ....بلکه باید هرلحظه و هرساعت بارها و بارها سپاسگذارش باشم که اگر من چشمهایم را بسته بودم و کورکورانه به طرف چاه میرفتم خودش دستم را گرفت و نجاتم داد...قبل از آنکه دیرتر شود....

با مامان رفتیم مشهد ...سه چهار روز مهمان امام مهربانیها امام عزیزتراز جانم بودم .میلاد امام رضا هم مهمانش بودم ....چه سعادتی از این بالاتر ؟
آنجاهم من بودم مادرم بود امام رضا بود و اشکهایم هم بود ....رفتم دفتر مشاوره حرم امام رضا در حالی که اشکهایم جاری بود ...دلداری ام دادند راهنمایی ام کردند خانم مشاور میگفت ایراد تو اینه که خودتو خیلی دست پایین گرفتی تو مگه چی کم داشتی که هرچی اون میخواست و میگفت قبول میکردی و میگفتی چشم؟گفتم من هدفم این بود که زندگی کنم توی زندگی باید گذشت داشت .گفت چه جور زندگی آخه ؟راضی بودی پس فردا هرکاردیگه هم بکنه و تو فقط بگی چشم؟
مشاوری که من نامزدم پیشش رفته بودیم را میشناخت گفت این آقا خودش دوزنه هست و ترویج دوهمسری هم میکنه !میگه زنهای من مثل خواهرن برای هم ...
و بعد چنین مشاوری حکمش شده بود حکم خدا برای نامزد عزیز من و برای خراب کردن زندگی قبلی اش البته به خواست همسرش .
امام رضا را بغل میکنم سر میگذارم روی شانه های پدرانه مهربانش میبوسمش و زار زار گریه میکنم و از غم و غصه ام میگویم.
امام رضا آرامم میکند دلداری ام میدهد ....کمی آرام میشوم .
مومن باید راضی باشد به مقدرات خداوند .صبر داشته باشد و توکل کند به خدا و تسلیم باشد به خواست خدا.و بداند آنچه خدا برایش خواسته و مقدر کرده بی شک بهترین است....
خدایا راضی ام به رضای تو ....میدانم حتما این جدایی آن هم انقدر زود و قبل از عقد و زندگی مشترک خدا را شکر خیلی بهتر است از توی جهنم رفتن به اسم زندگی...
کاش محبتش کامل از یادم میرفت کاش آن ذره خوبیهایی هم که داشت محو میشد پیش چشمم...کاش هیچوقت برایم فراتر از یک خواستگار ابله مثل بقیه نمیشد....من احساس میکردم او مونس راه و همسر و همسفر زندگی و آخرت من است ...من گذشت میکردم و سعی در جبران ....و در عوض او بدخلقی و اصرار براینکه من همینم که هستم !میخوای بخوا نمیخوای من نمیتونم!
من حالم خوب است و نیست ....
امروز بعداز مدتها به کتابفروشی رفتم به هر همکاری سلام میدادم نزدیک بود اشکم سرازیر شود تا اواسط نامزدیمان به کسی چیزی نگفته بودم وقتی مثلا احساس کردم ازدواجم حتمی است به همکارانم گفتم که کاش نمیگفتم ....
داستان من و ازدواج و خواستگارهایم داستان عجیب بی پایانی است .فقط همینم مانده بود که نامزدی راهم تجربه کنم که کردم ....
آدم باید عاقل باشد من باید عیبهای خودم را از این رابطه بیرون بکشم و بار بعد تکرار نکنم ....متاسفم برای خودم که دخترم اما ذره ای سیاست دخترانه بلد نبودم و مجبور شدم با این تجربه تلخ یاد بگیرم ...اما به هرحال یاد گرفتم ....
از خانه که بیرون میروم و حتی توی خانه هرجا نگاه میکنم خاطراتم با او زنده میشود.....کاش هیچوقت انقدر وارد زندگی ام نمیشد این غریبه بیرحم دودل...
من یاد میگیرم ....
سخت است اما یاد میگیرم ....
من لبخند زدن را ازنو می آموزم و زندگی کردن را . و لذت بردن از زندگی را همانطور که هست ....
من خدا را دارم خدایی که میداند به خاطر او راضی شدم به ازدواج کردن ...اگر این رابطه یک دوستی بود و کسی ازش چیزی نمیدانست شاید منهم راحت تر فراموش میکردم اما خدا چه میشد ....خدایا من به خاطر تو راضی شدم و راضی هستم ....میدانم دوستم داری میدانم نگاهم میکنی میدانم منتظری...منتظر یک زینب قوی و شاد و با اعتماد به نفس ...نه یک دختر افسرده و غمگین ....خدایا کمکم کن کم کم به زندگی برگردم خدای محبتش را از دلم بیرون کن.
من امام رضایی دارم که عزیز دل و پناهم است ...امام رضایی که توی سخت ترین لحظه های زندگی ام با آغوش باز پناهم داد ...
من پدر و مادری دارم که هر آن غم اشکهای من و ناراحتی ام را میخورند و هر لحظه منتظر لبخندم هستند .
من خانواده ای دارم که همه دوستم دارند و پشتم هستند و برای شاد کردنم هرکاری میکنند ....
خدایا من را به خاطر بدیها و ناسپاسیهایم ببخش ....
خودم را و اورا با تمام خوبیهاو بدیهاو ظلمهایی که به هم کردیم یا نکردیم به تو میسپارم ....


+ نوشته شده در یکشنبه 15 تیر 1399 ساعت 06:17 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



خودم

فراموش کرده بودم خودم را ....فراموش کرده بودم من هم وجودم را ....خودم را فقط و فقط خلاصه در وجود او میدیدم ....
نوشته بودم توی پست قبل داد و بیداد نمیکند یا من ازش ندیدم توی این سه ماه ....اما برای خرد کردن و تحقیر یک نفر همیشه نیاز به داد و فریاد نمیزد ...از همان اول مدام از من ایراد میگرفت ...از تمام رفتارهای کوچک و بزرگم ...و من که خودم را فراموش کرده بودم با جان دل میپذیرفتم انتقادهایش را و سعی میکردم جبران کنم اما خیلی وقتها راضی نمیشد و با غرغر میگفت تو این سی و دوسال چی یاد گرفتی ؟ من کنارش حتی سرسفره راحت نبودم چون حتی از غذا خوردنم هم ایراد میگرفت و من باز فکر میکردم او درست میگوید من بدم من بی کلاسم ...
توی خیابان و پارک کاملا به مردم از زن و مرد دقت میکرد از مدل کفش و رنگ مو و لباس و ...استدلالش این بود چون من روحانی هستم باید به اطرافم دقت کنم یه وقت بهمون تعرض نکنن.این درصورتی بود که طی این سه ماه هشتاد درصد مواقع با تیشرت و لباس شخصی بود و فقط درجمع مهمانیها و سرکار با لباس روحانیت.از شما چه پنهان من هم با لباس شخصی بیشتر دوستش داشتم...
حاضر بودم تمام رفتارهایم را به خاطر او اصلاح کنم و تغییر دهم تا راضی شود اما نمیشد و سرکوچکترین موضوعی این اواخر به من میپرید و دعوا میکرد و میگفت من نمیتونم اینطوری زندگی کنم اگه تو میتونی من نمیتونم!
چشمهایم را بسته بودم فکر میکردم حالا که خدا چنین آقای مثلا مومن و تحصیلکرده و خانواده داری برایم فرستاده باید گذشت کنم باید برای راضی کردن همسرم هرکاری بکنم و ناشکری نکنم ...فراموش کرده بودم خودم را ...شادیهایم را ...دلخوشیهای کوچک و بزرگم را ....
همه زندگی ام خلاصه شده بود در او ....
یکبار اوایل نامزدیمان خواب دیدم رهایم کرده و رفته و من در خیابانهای شهر با چشمهای اشکین دنبالش میگردم و دنبال دلیل رفتنش ....با حال بد از خواب بیدار شدم و صدقه دادم ....خدایا اگر واقعا او برود از من چه میماند....حتما شبیه برگ خشک و زردی جدا شده از شاخه میشوم ...حتما میمیرم ....
یکبار دیگر هم همین اواخر خواب جداییمان را دیدم ...اربعین بود و من مسافر کربلا اما نه همراه او تنها و همراه خانواده ام ....تعجب میکردم چطور با او نیستم ...
روحانی بود اما بارها و بارها نماز صبح و حتی نماز مغرب و عشایش قضا میشد ...من هرروز صبح زود ساعت 6 برای سرکاررفتن بهش زنگ میزدم و بیدارش میکردم خودش از من خواسته بود میگفت دوس دارم خانمم بیدارم کنه ....
منهم دوستش داشتم و سختی این بیدار کردن را به جان میخریدم خودم مست و منگ بیدار میشدم و بارها زنگ میزدم تا بیدار شود و تازه وقتی بلاخره به زور و بعد از یک ربع نیم ساعت بیدار شد باز باید پیگیری میکردم حتما بلند شده باشد و دوباره نخوابیده باشد....خودم دوست داشتم منتی نیست ...خواسته او غیر منطقی بود و قبول کردن من ابلهانه ....دلم نمی آمد چند بار بیدارش نکردم و خواب ماند....یادم رفته بود مگر او خودش قبل از من چطور بیدار میشد چطور زندگی میکرد .خودش تهران تنهابود خانواده اش شهرستان...
رفتیم سفر به دیارشان خانواده اش خدایی عزیز و مهربان بودند و تاحالا هم جزخوبی چیزی ازشان ندیدم همه چیزرا به من واو سپرده بودند....ولی او زرنگ بود و دنیا دیده یک ازدواج ناموفق چارساله بدون فرزند داشت و تمام تقصیرها به زنش و خانواده زنش نسبت میداد البته گاهی هم قبول میکرد زندگی دوطرفه بود و آنها کلا به هم نمیخورده اند...
ومن یک دختر ساده ....از خاطرات تلخ و شیرین کودکی و نوچوانیم برایش میگفتم دایم با من نبود اما کاملا میدانست هر لحظه چه اتفاقی دررابطه من با خانواده ام می افتد ....و مقصر خودم بودم ...منکه احساس میکردم او از بهشت آمده و سفیر خداست...
همینها شد که رسید به اینجا که بعداز سه ماه نامزدی پیش مشاور برویم ....برایم کلیپهای غمگین و پایان و این چیزها میفرستاد و انتظار داشت من شاد باشم اگر مشاور تاییدمان نکرد...میگفت نمیخواهم نه زندگی خودم نه تو را خراب کنم من طعم شکست را یکبار چشیده ام طاقت شکست دوباره را ندارم روانی میشوم...
مشاور برای هم تاییدمان نکرد....اما او به ناجوانمردانه ترین روش من را از خودش راند....گفتن ندارد و نمینویسم ...به هرحال تمام شد تمام...
با تمام اشکهایم با تمام ناراحتی و غم خانواده ام ...طفلک خانواده ام که اینهمه از جانب من و قصه بی پایان خواستگارها و ازدواجم آسیب میبینند...
چرا یک دختر ساده دل مثل من باید اسیر چنین آدمی شود....من بی تجربه بود من اشتباه زیاد داشتم با کوچک کردن خودم جلوی او بانادیده گرفتن خودم با خاک کردن خودم ....بامهربانی بی حد....
ولی باز خدارا شکر میکنم با وجود این بغض سنگین و این اشکها و این روزهای تلخ زندگی تلختری را شروع نکردم ....به کجا میرسیدم اگر زندگی ام را با او آغاز میکردم تاکی میخواستم بگذرم و بگذرم واو شوم ....وقتی دعوایمان میشد فقط من بودم که دائم زنگ میزدم تا از دلش در بیاورم و تازه کاش با یک تماس همه چیز تمام وخوب میشد بارها باید منت کشی میکردم ...

تمام شد و گذشت ....من بدیهایی داشتم و خوبیهایی و او بدیهایی داشت و خوبیهایی ....ما برای هم مناسب نبودیم اما من چشمهایم را بسته بودم خوب است که حداقل چشمهای او باز بود....
تمام شد و گذشت و حالا زینبی مانده که باید یادش بیاید خودش هنوز وجود دارد و قبل از او هم وجود داشته و زندگی شیرین و زیبایی داشته و میخندیده به یک گربه برگ گنجشک ....
بایددرس بگیرم نباید دوباره تکرار کنم نباید دیگرهیچوقت با هیچکس انقدر ساده باشم نباید خودم را فراموش کنم ....باید جمع کنم خرده های شکسته این برگ زرد و شکسته زیرپاله شده را ....باید دوباره جوانه بزنم ....باید باز لبخند بزنم 
امروز عصر من و مادرم میشویم مهمان امام رضا تاجمعه شب....امام مهربانم که همیشه مرهم دلهای شکسته است....امام عزیزتراز جانم که باوجودش یادت میرود غم چیست....


+ نوشته شده در دوشنبه 9 تیر 1399 ساعت 12:09 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



همسرم مرد مهربانی است:)

من مینویسم همسرم مرد مهربانی است :)
روزهایم چقدر زود تغییر کردند و رنگ دیگری گرفتند .طوری به زنذگی ام آمدی گویا هیچوقت از قبل نبودنت نبوده است:)
گاهی صدایش میکنم اقا پسر ؛)اینجا هم بگذار همان آقا پسر باشد:)
آقا پسر دوست داشتنی است مهربان است و شوخ تحصیلکرده و در حال ادامه تحصیل .بافرهنگ با شخصیت و خلاصه آقای کاملی است.
آقا پسر خوب میداند و همیشه طوری با دیگران رفتار میکند که بزرگ تا کوچک دوستش دارند و احترامش محفوظ است .من خودم گاهی خیلی بچگی میکنم در مقابلش .اما دوست دارم همین بچگیهایم را؛)
آقا پسر در ادامه تخصصی طلبگیش مشاوره خانواده میخواند و مشاوره میدهد...(شاید عجیب و مسخره لز نظرتان اما من خیلی مشاور بودنش را دوست نذارم...دلم میخواست همسرم منحصر به خودم بود...)عجیبم من....
آقا پسر ملایم است طی مدت نامزدیمان بارها شده من سرش دادزده ام اما او یکبار دادو بیداد نداشته البته ایرادهایم را میگوید دعوا میکند و گاهی خیلی جدی میشود اما داد و فریاد حداقل تا به حال برای من نداشته.
آقا پسر به ظاهر من خیلی اهمیت میدهد از وقتی او آمده کلی بیشتر به خودم میرسم.
آقا پسر مرد تلاشگر و با پشتکاری است اصلا اهل تنبلی نیست خداراشکر .‌..گاهی دلم برایش تنگ میشود مثل حالا....
آفا پسر حسابی شوخ طبع است و بیشتر وقتها کنارش میخندم.
آقا پسر تا جایی که بتواند با مناسبت و بی مناسبت برایم هدیه می آورد:)
آقا پسر من طلبه و روحانی است اما اصلا خشک و سخت گیر نیست او طوری امروزی و مهربان و شیطان است که گاهی تعجب میکنم(البته همه در چارچوب دین)

در آخرخدارا صدهزابار شکر میکنم بابت همسر مومن مهربان دوست داشتنی و شیطانم.وآرزومندم برای تمام دوستان مجردم آقایان مومن خوش اخلاق و هم کفو خودشان ان شاءالله 



+ نوشته شده در دوشنبه 12 خرداد 1399 ساعت 09:56 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



ما آمدیم

بلاخره آمدم :)
نه آمدیم ....
من و همسفر آینده روزهای زندگی ام...
نمیدانم چطور شروع شد تا به دیشب رسید به آوردن انگشتر نشان قرآن و قند و چادر و....
ماهنوز عقد نکرده ایم.قرار عقد برای سه ماه بعد است حالا با حفظ اصول و بدون محرمیت فقط به نام هم هستیم.
همسفرم یک طلبه است .
همسفرم کسی است که کنارش راحت میخندم حرف میزنم و شادم:)همسفر من یک آقای مومن اما نه خشکه مقدس است:)
روزهای زندگی ام تا بهار رنگ دیگری میگیرد امسال ....بهارم بهار دیگری است روزهایم روزهای دیگری...
شاید هم خدای نکرده در این سه ماه متوجه اختلافاتمان شدیم و شروع نشده همه چیز تمام شد....خدا نکند:)
امیدوارم بتوانم کنار این آقای همسفر اول بندگی و دوم زندگی ام را شیرینتر و بهتر بسازم:)
سال جدیدتان مبارک


+ نوشته شده در شنبه 24 اسفند 1398 ساعت 09:46 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



در هم و برهم...

نگاه میکنم به اطرافم...چه اتفاقی افتاده ...چی قراره بشه ...
چرا همه چیز و همه کس و همه جا انقدر درهم و آشفتن؟چراتفاقهای بد پشت سر هم میافتند...
هفته قبلی جمعه جشن سالیانه صندوق بود مثل هر سال صبح زود بعد از نماز راهی شدم تا برای یکبارهم که شده درسال به دعای ندبه مهدیه برسم و بعدش برم جشن سالیانه.
توی دعای ندبه نشسته بودم و یدفه چی شنیدم؟؟؟چی!!!حاج قاسم سلیمانی پر کشید!!!شهید شد!!!؟واقعیت داره ؟چطور؟مگه میشه...
قبل از اینکه بخوام باور کنم اشکام صورتمو پوشونده بودن .مگه چقدر میشناختمش...تقریبا هیچی...به جز یه اسم و چهره پرصلابت ...البته اینم بگم از قبل شهدتش یکی دوتا کتاب از خاطراتش توی کتابفروشی داشتیم که من هیچوقت رغبتی به خوندنشون نشون نداده بودم....
باورم نمیشد ...باور نمیکردم...
دعا تموم شد و رفتم بیرون حدود یک ساعتی تا شروع مراسم صندوق مونده بود شروع کردم قدم زدن توی خیابون به سمت منیریه...از مهدیه تا اونجا پیاده رفتم برای کلاس سی ایکسم یه کش ورزشی لازم داشتم اما انوقت صب مغازه ای باز نبود بلاخره یکی که از همه زودتر باز کرده بود به چشمم خورد ورفتم و سوالمو پرسیدم از اما از جنسی که داشت خوشم نیومد...تی وی مغازه داشت درباره شهادت حاج قاسم چیزی پخش میکرد ...باورم نمیشد و باورم شد...
مراسم جشن سالیانه به همایش تغییر نام داد و بچه های گروه سرود به جای سرود شادی که آماده کرده بودن دوتا سرود در مورد شهادت خوندن...و من هربار بی اختیار اشکم جاری بود اصلا همینکه به حاج قاسم فکر میکردم بی اختیار اشکم جاری میشد!!!عجبا!
واقعا برام عجیبه قبل از شهادتش حتی کامل و درست نمیشناختمش اما الان محبتش طوری توی دلمه انگار پدرم...
امروز هم این سقوط هواپیما و این مرگ دست جمعی!!!اینها تموم میشن و تا میایم نفس راحتی بکشیم زمین میلرزه و سیل جاری میشه...آخرالزمان نیست؟
اوضاع طوری درهم و برهمه که گفتن از شادیهای کوچیک عجیب و مسخره به نظر میاد...


+ نوشته شده در چهارشنبه 18 دی 1398 ساعت 10:55 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



سلام

خب بلاخره اومدم ...هرچند الانم میل چندانی به نوشتن ندارم .
زندگی من هم مثل زندگی شما میگذرد ...لحظه های خوب و شیرین دارد و لحظه های تلخ و دلگیر ...اشکهای نفس گیر دارد و نفسهای روح افزا ...
دوست ندارم از تلخیها بگویم دوست دارم گذر از آنها و تلخیشان و شیرینی لحظه هایم را ثبت کنم ...هرچند گاهی شاید حتی بیشتر اوقات خودم تلخم ...

خواهرچه عروسی کرد و رفت سر خونه و زندگیش من هم آرایشگاه رفتم هم صورت و هم موها البته به صورت ملایم و لباس زیبایم را پوشیدم .که نگاههای مختلفی را دنبال خود داشت بعضی صرفا با تعجب !!!انگار مثلا هشت پایی دیده باشند!بعضی که مهربانیشان همیشه بیشتر است با تعجب و تحسین و بعضی طوری نگاهم میکردند که انگار دلشان میخواست به خاطر پوشیدن این لباس سرزنشم کنند. سعی کردم به هیچکدام توجهی نکنم و به خودم و نرگس و آن شب مشغول باشم ....
گاهی به نرگس که باشادی بی حدی با لباس سفید عروسی اش میچرخید و میرقصید نگاه میکردم و بغض هجوم می آورد ...باور نمیکردم از این بعد نبودنش را رفتنش را و جدا شدن سرنوشتش از خانه ما ....
خاطراتمان مرور میشد از  آن زمان که دختر کوچولوی چهار پنج ساله ای بود و من به عنوان خواهر بزرگتر دختر ده دوازده ساله مراقبش بودم دستش را میگرفتم گاهی دستشویی میبردمش گاهی غذایش را میدادم خلاصه هوایش را داشتم ...
صبح فردای عروسیشان رفتند پابوس امام رضا یک سفر شیرین و کوتاه سه روزه برای آغاز زندگی .
آرزو میکنم برای نرگس و برای تمام جوانانی که ابتدای مسیر زندگیشان هستند بتوانند زندگیشان را خوب مدیریت کنند با مشکلات بسازند و زندگیشان را با صبر و همدلی شیرین کنند :)الهی امین .
خواهرچه رفت و برادرم بازگشت ...بلاخره سفر دوساله برادر به قشم پایان گرفت و برگشت .چه خوب که این بازگشت درست همزمان با رفتن نرگس بود:)
توی راه به خاطر عجله ...تصادف وحشتناکی کرده بود که شکر خدا به جز شکستگی بینی و آسیب زیاد به ماشین از سرش گذشت ...
روزگار من هم میگذرد .نیمی از روز را کتابفروشی هستم و صبحها توی خانه .اوقات در خانه ماندنم را بیشتر صرف دوختن دلبرکهای نمدی میکنم .خیلیشان را توی مغازه میگذارم و فروش کم و بیشی دارم گاهی هم یک مشتری از دوستان مامان به نام سید خانم سفارشی میدهد ....
دفه آخر از کارم ایراد گرفت و خواست دوباره و تمیزتر برایش بدوزم خیلی توی زوقم خورد آنهم با آن دستمزد یک ذره ای که من میگیرم !اما به هرحال دوباره برایش  دوختم و به خودم قبولاندم عیبی ندارد باید از کار ایراد هم گرفته بشود تا پیشرفت کند.
خب گاهی هم اینطوری میشود دیگر !
یک موضوعی هست که اینروز ها قلبم را آزرده میکند و فکر کردن بهش اشک به چشمم می آورد ....نگران بابا هستم ....انگار حالش خیلی خوب نیست فشارش مدام بالا میرود خیلی ....رنگ پریده اش و حال بی رمقش دل نگرانم میکند ....چرا به حرف ما گوش نمیکند و پیش یک دکتر خوب نمیرود...
احساس میکنم هیچ دختر خوبی برایشان نبودم هیچ قدرشان را ندانستم و خیلی اذیتشان کردم ...خیلی ...

گاهی از خودم میپرسم چطور شد انقدر بد و تلخ شدم ....من اینطور نبودم از کی انقدر بی حوصله شدم ....کربلا میروم و مشهد انرژی میگیرم زیاد شاید تا سه چهار روزی نهایت حالم خوب باشداما باز دوباره خیلی زود بی حوصله میشوم ....فکرمیکنم این چیزها فایده ای ندارد باید خودم را زیرورو کنم باید خودم را شخم بزنم تا خودم را بازیابم ...
آن دختر پراز احساس و شاد و مهربان را ....که آزارش به مورچه هم نمیرسید...نه این ....
هفته گذشته پنجشبه شب از کوی محبت تی وی کربلا را میدیدم ....خدایا خلوتی اش دلم را کباب کرد اما از ته دل آرزو کردم کاش به این خلوتی میتوانستم آنجا بودم ...آرزویی تقریبا محال ...

پ ن : عاقا من فکر کنم دندونام مریضی واگیردار گرفتن ....فکر جیب منم اصلا نمیکنن لااقل سالی یکی دوتاشون درد بگیره ...کلا من امسال رو باید سال دندان نام گذاری کنم 
پ ن دوم :باید فکر گوشی جدید هم باشم این گوشی قدیمی دیگه کارمو راه نمیدازه و آخر یا من اونو دیوونه میکنم یا اون منو !!!!
نزدیک اذانه ....من رفتم 
به امید روزهای شیرینتر


+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی 1398 ساعت 11:31 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



حال من خوب است حال تو چطور؟

این ماه هزینه هام سربه فلک کشید .به خاطر عروسی خواهرک و تهیه لباس کل حقوقمو منهای قسط وام دندان و کرایه راهم و به اضافه ۲۰۰تومن قرض از مامان برای لباسم دادم.ولی لباس قشنگیه و به نظرم ارزششو داره.
لباسم یه پیراهن قشنگ سفیده که دامنش پف اندکی داره و بی شباهت به لباس عقد یا نامزدی نیست .درواقع وقتی خانوم فروشنده از همکارش میخواست بیاردش میگفت اون لباس نامزدی!؛)اما پوشیده و قشنگه آستینهای گیپور قشنگی هم داره.خیلیا به رنگش اعتراض کردن اما برام مهم نیست مهم اینه که خودم کلی دوستش دارم بذار بقیه هرجور دلشون میخواد فکر کنن و هرچی دوست دارن بگن .اتفاقا اینجوری خوشحالترم که همه فکر کنن باوجود ازدواج خواهر کوچکترم و مجرد موندن خودم چقد روحیه ام شاده!:)
۱۴۰ تومن هم باید بدم برای آرایشگاهی که رزرو کردم این پول هم موجود نیست و از جایی قرض گرفته میشه....:(باخودم درگیرم که آرایش موهام به کنار آیا آرایش صورتم لازمه؟وخودم از پسش برنمیام...هنوز نتونستم تصمیم بگیرم...
لباسم رو با کفشهای خیلی ناراحت پاشنه خیلی بلند میپوشم احساس میکنم انگشت کوچیک پام چیزی به شکستنش نمونده !حفظ تعادل بااین لباس و این کفشها چقدر سخته ....لباسم با وجود این پاشنه و کفشها بازم بلنده و باید دامنشو کمی بادست بالا بگیرم ...جلوی آینه قدی به خودم نگاه میکنم و به تو فکر میکنم بااین لباس فقط تورو کنارم کم دارم نازنینم.....کاش بودی ....کاش این لباس واقعا لباس عقد آسمونیمون بود.....روزی که مال تو میشدم....

ای بابا بسه !برای من قصه نگو....بیا به دنیا به این روزها...به واقعیت..‌.
این ماه به خاطر شرایط خاص مالی مجبور شدم تی ار ایکس ثبت نام نکنم درعوض این ماه سی ایکس میرم ورزش شکم و پهلو ....هزینش نصف تی ارایکسه.اما متوجه شدم ورزش خوب و قوییه .میتونه تقریبا مثل تی ارایکس راضیم کنه:)و جالبه تو همین مدت کم احساس میکنم معدم کوچیکتر شده البته فقط به خاطر ورزش نیست غذامو به نصف کاهش دادم و خدارو شکر مثل قبل دائم خوردنی تو ذهنم چرخ نمیخوره .تحمل گشنگی برام خیلی راحت شده و اگه غذامو کمی بیشتر بخورم تا چندین ساعت بعد احساس پری دارم.‌..چجوری یدفه اینجوری شد خودمم نمیدونم اما بگید ماشالله چشم نخورم باز برگردم به پرخوری؛)

دارم میرم باشگاه که توی مسیر یه پیشی بازیگوش میبینم که داره باشیطنت از کنار خیابون چیزی رو دنبال میکنه و بازی میکنه و هی بالا و پایین میپره.من این حرکتای بازیگوشانه پیشی هارو خیلی دوس دارم نگاه میکنم ببینم دنبال چیه باریکه آبی آروم آروم جلو میاد و پیشی دنبال اونه:)براش خیلی جذابه این حرکت آب:)
امروز هم توی باغچه ای کنار خیابون خروس سفیدی دیدم که سرفراز راه میرفت !!!گاهی توی تهران هم به مرغ و خروس اونم ول کنار خیابون بر میخوریم خیلی عجیب نیست .جالبیش به این بود که داشت باد میزد و برگهای درخت تک و توک دورو بر خروس می افتادن و اونم هربار حسابی وحشت میکردو دست پاچه میشد:)فک کن بااون ابهت؛)

شما کسیو میشناسید قد من قربون صدقه دلبرکهای نمدیش بره اونم در هر مرحله از ساخت و تکمیلشون :)؟کسی هست قد خودم دوسشون داشته باشه و براشون زوق کنه؟؛)عاشقشونم ینی...

این شبها بلخره موفق به دیدن هزار راه نرفته میشم اونم هرشب درآرامش وقتی همه خواب هستن و لازم با کسی سر شبکه تی وی بحث کنم:)نمیدونم چی اززندگی مردم میخوام اونم زمانی که شاید خودم هیچوقت چنین روزهایی رو تجربه نکنم اما میدونم عجیب به این برنامه و این زوجها و زندگیهاشون علاقه مندم:)مخصوصا زوجهایی که باهم کاملا همدلن و با وجود مشکلات عاشق هم هستن و به وجود هم افتخار میکنن:)کاش همه زوجها همینطور باشند...زندگی صددرصد بدون مشکل نمیشه اما چقدر خوبه آدم بتونه بادرایت از پس این مشکلات بربیاد و به آرامش برسه:)

چندروزیه مشغول خوندن رمان برباد رفته هستم ....چقدر کتاب جذابیه ...چقدر شخصیت رت باتلر باوجود خباثت و نفرت انگیز بودنش برام کشش داره و این چقد جالبه!!!از خودم انتظار نداشتم؛)در عوض از اسکارلت اصلا خوشم نمیاد هرچند شخصیت و خصوصیاتش درست شبیه رت باتلره...اون خصوصیات برای مرد جذابن اما برای یه زن....
 از این همه داستان خوندن خودم کم کم دارم عذاب وجدان میگیرم حداقل روزی سه چهار ساعت کتاب میخونم این عالیه اما اینکه همش رمان و داستان باشه زیاد جالب نیست...قبلا کتاب خوندنم تنوع بیشتری داشت بازم باید تنوعش بدم غذای روحمو:)
چقدر حرف زدم...امشب فکر نکنم هزار راه نرفته نشون بده جمعست...ولی خواب که هست؛)

پ ن:
بعداز نوشتن این کمی دچار عذاب وجدان شدم ...گاهی میترسم به خودم بیام و ببینم منم عمرم گذشته و برباد رفتم بدون اینکه از فرصتهام درست استفاده کرده باشم...خدایا مارا به راه درست هدایت کن و مارا در زمره گمراهان قرار نده...
زندگی کوتاهتر از اونیه که فکرشو بکنی...


+ نوشته شده در جمعه 8 آذر 1398 ساعت 10:56 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



اینروزها

مامان صبح رفته خرید خرده ریزه های جهیزیه خواهرک.اوضاع اینروزها کم اینطوری نیست...
گاهی وقتها هیچ ناهاری هم آماده نیست و من تنبل هم به نیمرو کردن تخم مرغ هربار به اضافه چیزی (پیاز -گوجه و...)اکتفا میکنم .
از باشگاه رفتنم رضایت دارم هربار بعد از پایان نرمشها توی بدنم احساس سبکی میکنم درد هم فقط برای یکی دو جلسه اول بود حالا دیگر دردی ندارم.
تینروزها بیشتر وقتها خودم را سرگرم درست کردن دلبرهای نمدی میکنم .گاهی هم دست نیکارا میگیرم و باهم گردش کنلر دریاچه میرویم و سعی میکنیم عکسهای خوشگل بگیریم:)
یکی دوروز پیش کنار دریاچه بودم خیلی از نزدیک دریاچه نمیرفتم تا مسیرم به حد ممکن خلوت تر باشد .جایی بین درختها و فضای سبز پاز صدای پرنده ها و گنجشکها بود یک لحظه احساس کردم کنار قفس بزرگی از آنها هستم .روی نیمکتی نشستم و تسبیحم را دردست گرفتم تا ذکر روزانه ام را بگویم و از صدا فسقلیها هم لذت ببرم :)
پیرمردی کمی دورتر تنهایی روی نیمکتی نشسته بود و دست و پاهایش را به نشان نرمش خیلی آرام تکان میداد!:)
بعد از ده دقیقه ای بلند شدم و چند قدم که رفتم فوجی از گنجشکها انگار از تیرو کمان رها شده باشند از جلویم پر کشیدند.متعجب رفتنشان را نگاه کردم و به پیرمرد که نگاهم میکرد نگاهی انداختم .انگار پرنده ها مال او بودند و حالا انتظار داشتم به خاطر پردادنشان دعوایم کند؛)

امروز مامان که پاشو از خونه بیرون گذاشت من شروع کردم به شیطنت اول حدود بیست دقیقه دور خانه را دویدم و حسابی عرق ریختم بعد هم گلدان یکی از کاکتوسهایم را که حسابی برایش تنگ و کوچک شده بود توی یک سینی بزرگ توی اتاقم عوض کردم .بعد هم دست به کار درست کردن نان قندی شدم:)همین حالا هم منتظرم رویه اش طلایی بشه و برش دارم .
برنامه بعدی دون کردن سه تا دونه انار باقی مونده است که موقعی که از کربلا برمیگشتیم به اصرار من از نزدیکیهای ساوه خریدیم از یک جعبه فقط این سه تا باقی مونده.
تازگیها توی ذهنم مدام خوراکی و خوردنی میچرخد...و این با باشگاه رفتن و وزن کردن هیچ هماهنگی ندارد!
اینروزها سعی میکنم تا حد ممکن به جز در مواقع ضروری هیچ خرج اضافی نکنم عروسی نرگس نزدیک است و من خیلی سال است لباس مجلسی جدیدی ندارم و همیشه هم کفش را از خودش قرض میکنم .

الان یک تکه داغ از نان قندی ام خوردم بد نیست اما فکر کنم قطرش خیلی زیاد شده!!!

وباز اینروزها سعی میکنم تا جایی که بتوانم از تلخی ام کم کنم و مهربان باشم اما باز هم گاهی از کوره در میرومو انگار باهمه قهرم...

بنجی بانو تازگیها بعضیراز برگهایش از نوک شروع به زرد و خشک شدن و مدتی بعد افتادن میکند .سرچ کردم و نوشته بود تغذیه خاکش کم است.حالا گه گاه با کود و پوست سیب تقویتش میکنم و جایزه ام میشود برگهای تازه کوچکی که باز میکند :)طفلک من گلدانش هم خیلی برایش تنگ و کوچک شده از وقتی به خانه ما آمده گلدانش را تعویض نکرده ام....بنجی بانو همینطوری اش گل حساسی است و نگهداریش سخت !عوض کردن گلدان هم برایش شوکی است مخصوصا توی این فصل که دیوانگی است ....باید تا بهار صبر کنیم بانوی زیبای من اندکی صبر:)

این گوشی من هم تازگیها دیوانه شده و دارد من راهم دیوانه میکند .مدام غر میزند حافظم کمه دارم میترکم درصورتی که عملا هیچ برنامه اضافه ای روش نصب نیست به جز اینستاگرام که اون هم لطف میکنه و نمیذاره عکس بذارم:(
آهای گوشی بی مغز چرا متوجه نیستی من الان درشرایطی نیستم که بخوام برای خودم هم خرج اضافه کنم چه برسه به تو....!!!

نزدیک اذان شده ایم نان قندی بلخره طلایی و دلبر شده خدا کنه خوردنش هم به زیبایی ظاهرش باشه.


+ نوشته شده در دوشنبه 20 آبان 1398 ساعت 11:09 ق.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



عطر گل سرخ

کسانی که رفته اند میدانند توی صحن حرم امام حسین علیه السلام جایی هست به اسم برکات که اونجا تبرکاتی رو به زائرین میفروشند مثل عطر تسبیح و...
هرسال یکی دوتا عطر کوچیک ازاونجا میخرم و بعد پشیمون میشم چرا بیشتر نخریدم یکی از عطرهایی که امسالذخریدم اسمش بود وردة حمراء یعنی گل سرخ .
بوش واقعا عالیه درست همون حسی رو بهت میده که وقتس داری گل رز قشنگ و خوشبویی رو از تو باغچه بو میکنی:)منکه خودم اینجور وقتا دلم میخواد اون بوی خوش دائم توی شامه ام باشه.
عطرم کوچیکه اما...نمیتونم زیاد ازش بزنم چون زود تموم میشه به خاطر همینم گذاشتمش کنار جانمازم و هر یکی دوروز یه بار چند قطرشو به جانمازم میزنم اینجوری موقع سجده احساس میکنم جانمازم پلز گلبرگ گله :)سجده قشنگ و معطر با یه یادگاری دوست داشتنی....

وقت کنم میام باقی خاطرات سفرمو مینویسم اینروزا خونه ما حسابی شلوغ پلوغه تاریخ عروسی خواهرک برای ۲۱آذر ماه تعیین شده و همه درگیر کارهای قبل از اونن.خدا همه جوونهارو عاقبت به خیرکنه الهی آمین.


+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت 12:12 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



تنهایی....

در دل من چیزیست مثل یک بیشه نور ...مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم میخواهد بدوم‌تاده دشت بروم تاسر کوه ...
دورها آواییست که‌ مرا میخواند....

دلتنگم دلتنگ همه چیز ....دلتنگ خودم دلتنگ خودم دلتنگ کربلا...
احساس میکنم خودم را گم کرده ام...احساس میکنم روزها و ساعتهایم من را یادشان رفته...دلخوشیهایم را ....گم شده ام توی این دنیا ...بین این آدمها...که هیچکدام نمیفهمندم....

دیشب خواب تورا میدیدم ...نخواسته بودم اما خواب تورا میدیدم .به طرفت دویدم و سخت در آغوش کشیدمت ....حیف مهلتم کم بود ...حیف مثل همیشه سهم کوچکی از تو داشتم و قبل از من و بعد از من مال بقیه بودی...مال همه ...
و حیف که حتی توی خواب هم برای خداحافظی میبوسیدمت...باید میرفتم....مثل همیشه باید خداحافظی میکردم قبل از اینکه حضورت را کاملا درک کرده باشم و از دریای شیرین وجودت کاملا سیراب شده باشم....
سهم من ازتو کمی بیشتراز دیگران است کمی بیشتراز کمی امانه خیلی...
من به همین هم راضی ام ....همین کم هم برای من دریایی است ....دریای عشق تو....

من حالم خوب است ....دارم به تنهایی خودم خو میگیرم و سعی میکنم بیشتراز اینکه بگذارم غمگینم کند از آن لذت ببرم...من حالم خوب است و با تنهایی ام دوست شده ام...
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...


+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت 11:20 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



نجف

الان حدود یک هفته است از کربلا برگشته ام....
چیزی که برایم خیلی جالب است این است که بعد از این سفر انگار تازه از مادر متولد شده ام.انرژی ام برای انجام کارهای خوب با توجه بیشتر شده و سعی میکنم کمتر خودم را درگیر عادتهای زشتم کنم ....روزهای اولی که برگشته بودم این حس در من خیلی بیشتر بود و حالا متاسفانه دارد کمتر میشود.باید مراقب خودم باشم همیشه چنین فرصتهایی دست نمیدهد.

رفتیم نجف ...صحن حضرت فاطمه سلام الله علیها به زایرین جای رایگان میداد.جایی بودیم درست کنار حضرت علی علیه السلام اصلا میشود گفت چسبیده به حرم گنبد زیبای آقا درست یک قدم با ما فاصله داشت و انگار هر لحظه توی حرم بودیم.چون طبقه بالا بود گنبد نزدیکتر نشان میداد.
همیشه حضرت علی را مثل پدرم دانسته ام و همانطور نه خیلی بیشتر از پدر خودم دوستش دارم.
ابهت حضرت امیر به جای خود و نگاه دلسوزانه و پدرانه اش طور دیگری آدم را جذب میکند.
یکبار بیشتر نشد حرم بروم...ینی میشد اما با شلوغی بی حد جمعیت و با توجه به اخلاق خودم ترجیح دادم همان یکبار بروم بعد از آن حرفهایم را از همان همسایگی و نگاه به گنبد منور مولایم میزدم.
راستش همان یکباری هم که به حرم رفتم برایم با خاطره تلخی همراه شد که یاد آوری اش را خیلی دوست ندارم....
من یک اخلاق خیلی بدی که دارم اینست که حساسیت بدنی خیلی زیادی دارم ینی متنفرم از اینکه هرجایی انگشت دست و پایی به تنم بخورد و کسی از حریم خودش خارج شده و وارد محدوده بدنی من بشود .نمیگویم جایی که نشسته ام میگویم بدن خودم .اینکه دست و پا و هرجای دیگرشان سراز زیر پا و پهلوی من دربیاورد....توی هیئت و مسجد هم بابت همین موضوع همیشه کلی حرص میخورم...اخلاق خوبی نیست اصلا خوب نیست میدانم ...من آدمم با جسم جامد نه روحی که لمس نشود ...
خلاصه که سر همین موضوع یک خانمی توی حرم از دستم رنجید .من چیزی نگفتم فقط خودم را جمعتر میکردم و گاهی کجکی نگاهش میکردم بار اول عذر خواهی کرد اما باز هم به کار خود ادامه داد و منکه جابه جاشدم و شلید زیرلب غری زدم حسابی بهش برخورد و هرچه خواست بهم گفت....
بعضیا فکر میکنن اینجارو خریدن !انگاارث پدرشونه ....کارمان به بحث کشیده شد گفت نگاه حضرت علی کیارو دعوت میکنه!!!
بااین حرفش بدجوری قلبم شکست وزیر گریه زدم احساس میکردم حالا توی حرم بابایم چطور باید سرم را بالا بگیرم ....
گریه کردم و گریه کردم و گریه....
بعد همانجا استغفار کردم و توبه کردم این عادت بدم را کنار بگذارم.از آن خانم عذر خواهی کردم او هم بادیدن حال من پشیمان بود و عذر خواهی کرد ...حالا حرفهای دیگری میزد باورکن حاجتتو میگری و...
چقدر احساس تلخی داشتم چرا باید سفر به این شیرینی را بایک عادت زشت ونا بجا برای خودم تلخ میکردم...‌چرا انقدر خودخواه و تلخ بودم...چرا....

نوشتن این خاطره را اصلا دوست نداشتم اما نوشتم تا برای خودم یادآوری باشد...توبه کردم من...




+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان 1398 ساعت 09:56 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



ورزش

دیروز در یک تصمیم آنی رفتم و بعداز حدود ده ماه دوباره اسممو باشگاه تو رشته ورزشیم تی ار ایکس ثبت نام کردم...
پارسال وقتی حدود همین موقع ها آخرین خواستگار دیوانه ام وارد زندگیم شد و روند رفت و آمد و جواب دادنشون خوره جونم شد تصمیم گرفتم دیگه نرم باشگاه .حالی برای ورزش کردن نداشتم و همینطور جواب دادن به سوالای بقیه که چی شد چی نشد...بعدشم اسفند و عید نوروز از راه رسید و بعد از اونم ماه رمضان .توی تابستونم درگیر دندونهای گرامی بودم و سه میلیون بیشتر با قرض و وام و....دادم برای عصب کشی و ترمیم دندونهام م
که هنوزم کامل تموم نشده و این داستان ادامه داره اما اینجانب تا اطلاع ثانوی پول برای دندون نداره!کارای اصلیو کردم البته که همون دوتا عصب کشی بود بقیش هنوز به جاهای باریک نکشیده.

فک کنم هنوز پنج دقیقه از ثبت نامم نمیگذشت که به خودم فحش دادم نونت نیست آبت نیست تی ار ایکس اومدنت چیه؟خیلی باخودم کلنجار رفتم یه رشته دیگه ثبت نام کنم اما راضی نشدم ایروبیک رو که اصلا دوست ندارم همچنین ورزشای گروهی توپی.سی ایکس هم بود فقط مال شکم و پهلو هستش ...اما اونم راضیم نکرد ترجیح دادم همین تی ار ایکسو بیام که کل بدنو درگیر میکنه و بعد یه ماه تاثیرش معلوم میشه:)
نرمشای تی ارایکس خیلی سخت و نفس گیرن اما ارزششو دارن یه مدتم که بری کم کم برات راحت میشه...
امروز اولین جلسه بود همه ازدیدنم بعد این مدت طولانی تعجب کرده بودن گفتم پشتم باد خورده بود!؛)توی آینه به خودم نگاه میکنم با وجودیکه به لطف جناب خواستگار کلی وزن کم کردم بازم نسبت به بیشتر بچه های کلاس تپلترم.یه مدته راحتم و روحیم خوب شده ؛)
حالا بعد یک روز کم کم دارن عضلاتم درد میگیرن...همه جا...این دردو دوست دارم باید کنار ورزش غذامم کم کنم به مرور...
میام ادامه خاطراتمو مینویسم هرموقع بتونم .
.


+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان 1398 ساعت 11:38 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



کاظمین و سامرا

این روزها احساس پرنده ای را دارم که از آسمان و از خانه خودش گرفتندش و اسیر قفسش کردن 
بی قرار خانه ام کربلایم ....
از زیارت اربعین که برمیگردی انگار از آسمان به زمین برگشته ای....مثل هبوط آدم از بهشت‌...
کمی طول میکشد عادت کنی به زندگی سابقت ...به مردم و حرفها و روشهایشان به....

حدود نیمه شب بود که از مرز گذشتیم و سوار اوتوبوسهای کاظمین شدیم.راننده های عراقی اصولا رانندگی نمیکنند پرواز میکنند !انگار هیچ ترسی از خراب شدن ماشین و تصادف و این چیزها ندارند فقط پایشان را روی گاز میفشارند و میفشارند!
اولها میترسیدیم اما حالا برایمان عادی شده و از طرفی انقدر خسته بودیم که تمام شب را راحت تا کاظمین خوابیدیم بااین حال گاهی از وحشت تصادف از خواب میپریدم و باز به خواب میرفتم .
نزدیک اذان صبح به کاظمین رسیدیم :)دو گنبد زیبای کوچک کنار هم بهذکا خیر مقدم میگفتند اینجا بوی امام رضا را میدهد اینجا جای امام رئوفمان خالیست....اینها خانواده اش هستند بابایش امام کاظم و پسرش امام جواد علیهماالسلام و ما نیز برای آنها مسافرانی از کوی دوستیم
بعد از ساعتی زیارت و خوردن صبحانه ای مختصر که نان داغ نذری بود راهی سامره شدیم .
سامره غریبی و مهربانی عجیبی دارد آنجا همانطور راحتی که در خانه خودت ....یادش به خیر از ده سال پیش که هنوز خیلی از زوار و کاروانها از زیارت سامره میترسیدند و زوارشان را با رضایتنامه به زیارت این دیار غریب میبردند همیشه در سفرهای کربلایم آرزویم زیارت سامره نیز بود ...
آنروزها گنبد و ضریح خراب و درحال باز سازی بود بین ما و مرقدهای مطهر دیواری کاذب با پوششی سبز رنگ بود که چند پنجره کوچک با گره های فولادی داشت و از آنها میشد مزارهای مطهر را دید و زیارت کردم ....
چهار قبر مظلوم و زیبا و مهربان .پدر و مادر امام زمان کنار هم و امام هادی پدربزرگ امام زمان و حکیمه خاتون عمه ایشان کنار آنها ...
اینها عزیزان دل عزیز زهرا هستند....اینجا خانه امام زمان است و خانه خودت انگار ....
چقدر نرجس خاتون را دوست دارم و با این بانوی بزرگوار احساس نزدیکی و صداقت میکنم ....همیشه از او میخواهم برای عشقم دعا کند میگویم من هم مثل شما عاشقم پس حالم را خوب میدانی ....خوب میداند درست اما زینب ...نرجس خاتون برای رسیدن به عشقش از همه چیزش حجرت کرد ....
شاهزاده خانمی بود و به کنیزی و اسیری راضی شد دینش را تغییر داد و از خانواده اش جدا شد ....گفتن همه اینها به زبان آسان است اما خدا میداند هر کدام را واقعا اجرا کردن به این سادگی نیست ...حتی تصورش هم ساده نیست ....اما او دل مطمئن داشت و از همه اینها گذشت و در عوض چه نتیجه زیبایی گرفت ....
تا ابد کنار معشقوش آرمیده و آرامگاهش زیارتگاه عاشقان است و زیباتر و شیرنتر از همه اینها ثمره و شکوفه این عشق وجود نازنین مهدی فاطمه عجل الله تعالی فرجه الشریف ....از اینها بالاتر چه میخواهی ....
حالا به من بگو اگر تو به راستی عاشقی تو برای رسیدن به عشقت چه کردی و از چه گذشتی .....


+ نوشته شده در یکشنبه 28 مهر 1398 ساعت 01:56 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



سفرنامه ...

برگشتیم ...دیروز عصر رسیدیم ...به دلایلی یکی دوروز زودتر برگشتیم ...:(
فرصت خوبی بود ...فاصله خوبی .زمان خوبی برای تجدید قوا ...تجدید عهد ...تجدید نظر توی بعضی رفتارها و خیلی چیزهای دیگه...
بابا چند سالی هست اون نشاط و انرژی سابق رو برای رانندگی نداره گاهی از تار شدن چشماش میگه و چیزی که خیلی بیشتر اذیتش میکنه وزوز دائم گوش و سردرد و سرگیجه حاصل از اونه ...راه هم طولانی .باز خداروشکر ما توی همدان اقواممون هستن و میتونیم برای استراحت یک شبی توقف کنیم .البته موکبها هم هستن .
برادر سال گذشته با دوستش از قشم اومد کربلا با ما نبود امسال هم چون محل کار و زندگیش قشمه از همونجا میاد خودش .در نتیجه جمع ما 4 نفره میشه من نرگس مامان بابا .اما همیشه برای نفر پنجم کلی داوطلب هست از خانمهای اقوام که نمیتونن با همسراشون برن اما به ما اعتماد دارن .دوسال قبل همسفر ما خانم دوست داشتنی و مهربون دختر عمه بود :)امسال هم دلش میخواست با ما بیاد و ماهم همینطور اما متاسفانه نشد .
چون خواهر بزرگم که از مکه تازه اومده بود دیگه آمادگی سفر اربعینو نداشت و نمیخواستن بیان اما دخترش سارا اصرار و علاقه خیلی زیاد که با ما بیاد .دوسال قبل با مامان و بابای خودش رفته بود .به هرحال قرار شد ما اونو همراه خودمون ببریم و دختر عمه طفلکی گروه دیگه ای پیدا کنه و بره که انگار نشد ...
سفر اربعین کربلا از زیباترین و شیرینترین سفرهاست . شب اول توی همدان استراحت کردیم و صبح بعد از نماز صبح حرکت کردیم سمت مهران .همه چیز خوب و خوش بود تا اینکه به ترافیک سنگینی خوردیم ...اونم نزدیک سی چهل کیلومتر مونده به مرز ...ترافیک به خاطر تصادف یه تریلر بود!!!!!
همه ماشینا متوقف شده بودن و حرکت یا اصلا نبود یا به شدت کند ...هوا هم داغ و گرم ...اذان ظهرو دادن .سارای خاله که از خودم تعریف نباشه مثل خودم دختر خیلی مومنیه اصرار میکرد که حالا که ماشینا وایسادن همینجا نماز بخونیم کنار جاده .بابا اول زیر بار نمیرفت اما بعد راضی شد .زیراندازو انداختیم کنار جاده و مشغول نماز شدیم غیراز ما خیلیای دیگه هم بودن خیلیها هم اومدن و روی زیرانداز ما نماز خوندن شاید یک ساعتی ایستاده بودیم و نیازی نبود جمع کنیم زیر اندازو .خیلی از ماشینهاهم احساس زرنگی بهشون دست میداد و میزدن به جاده خاکی !شاید زودتر برسن !
چند متر جلوتر از راه کوچیکی که باز کرده بودن دورزدیم و برگشتیم تا از راه دیگه ای که میگفتن خلوت تره بریم .مسیر ملکشاهی !تابرگردیم و بنزین بزنیم و مسیر ملکشاهی رو بپرسیم نزدیک اذان مغرب شده بود .یکی از محلیهای همونجا بهمون گفت از من بشنوید از راه ملکشاهی نرید !صبر کنید نمازو بخونید یه استراحتی بکنید از همین مهران برید تااونموقع دیگه ترافیک سبک شده .بابا هم که حسابی خسته بود و حوصله مسیر ناشناسو نداشت حرفشو قبول کرد.
شاید یه ربع مونده به اذان مغرب توی نمازخونه پمپ بنزین نشسته بودم و داشتم قرآنمو دوره میکردم و منتظر اذان بودم که دوتا خانم اومدن تو و پشت به قبله مشغول نماز شدن !گفتم قبله رو اشتباه وایستادید !هنوزم اذان ندادن !گفت نه ما میخواستیم نماز ظهر و عصرمونو بخونیم !ینی من کفم برید
خوبه سارا ما رو مجبور کرد نمازمونو همون بین راه بخونیم وگرنه شاید مث همین خانمها میشدیم .
خلاصه بعداز نماز مغرب حرکت کردیم اما شام نخورده بودیم نرگس یه پرس قرمه سبزی خریده بود که من و خودش و سارا سه تایی دم مغربی خورده بودیم اما ته دلمون هم نرگفته بود خو !
نرگس عاشق کبابه و تو مسیر مهران یه شهری هست پراز کبابی !پارسال هرچقدر خودشو به در و دیوار زد بابا واینستاد اما امسال خودش پیشنهاد داد  با کباب موافقین ؟و جالب اینکه همه ساکت بودن غیراز من که بلافاصله جواب دادم چراکه نه!جاتون خالی دور هم شامی هم خوردیم و بازم ادامه مسیر که خدارو شکر دیگه ترافیکی نداشت و راحت شده بود:)
اما میگن کربلا که میرید سعی کنید کباب و غذاهای گوشت دار لذیذ نخورید....به خودتون سختی بدید...

بلاخره به مهران رسیدیم و بعداز گذشتن از مرز سوار اوتوبوسهایی شدیم که به سمت کاظمین میرفتن ...
خب سرتون درد نیاد بقیشو بعدا براتون میگم...زود زود انشالله ...اگه درگیر کار و کتابفروشی نشم و خونه باشم گاهی :)


+ نوشته شده در شنبه 27 مهر 1398 ساعت 04:34 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



مسافر کربلا:)))

نشستم ....نه دراز کشیدم روبه روی سپهر و دارم مداحیهای به یاد ماندنی و خاطره انگیز دانلود میکنم برای راه کربلا ...که بریزم توی فلش همه تو ماشین گوش کنیم و لذت راهو دوبرابر کنیم .سالهای قبل با هندفری گوش میکردم اما امسال گوش دردبدی گرفتم و مجبورم اینکارو بکنم ....
من دوباره مسافر کوی دوست میشوم مسافرکربلا ....چه اسم شیرینی است این مسافرکربلا ....

ازمن میپرسید چرا نمینویسم ...از خودم میپرسم چرا نمینویسم ...مثل قبلها که پر بودم از شیطنت حال خوب ....
الان خوبم ؟
نمیدانم گاهی احساس میکنم شبیه برگ خشکی شده ام ...
تلخ میشوم گاهی انقدر تلخ که صدای اطرافیانم در بیاروم و بعد بالخره به خودم بیایم و توی رفتارم تجدید نظرکنم ....
چرا اینطوری شده ام ...از کی ...درست نمیدانم اما فکر میکنم بعداز رفتن آخرین خواستگار دیوانه ام بود....
نه اینکه به خاطر نبودن او در زندگی ام گله داشته باشم برعکس همیشه از این بابت خدارا شاکرم و اگر نباشم جای سوال دارد ...نمیدانم احساس میکنم زندگی ام بیش از حد یکنواخت و تکراری شده ....از آدمهای ابلهی که به اسم خواستگار وارد زندگی ام میشوند و خیال شیرین عشقم را برهم میزنند و بی دلیل یا با دلیل میروند بیزارم ...
از اینکه دایم منتظر همسفر زندگی ام باشم و به غیراز ضربه چیز دیگری نصیبم نشود....فکر میکنم بزرگترین آرزویم توی این دنیا این باشد که بلاخره ازدواج کنم و از شر این خواستگاران لعنتی راحت شوم ...نمیدانم هیچ کجای دنیا رسم ازدواج و خواستگاریشان به اذیت کنندگی و مسخرگی ایران هست یانه ...منکه سراغ ندارم ...
خیلی دلم میخواهد نسبت به این آمد و رفتها و یا حتی نیامدنها بی تفاوت باشم اما انگار دست من نیست هر بار سرو کله دیوانه دیگری پیدا میشود آرامشم به هم میریزد تا باورکنم بلخره کاملا رفته ...
چرا دارم اینجا از این چیزها مینویسم راستی موضوعی از این جذابتر و مهمتر در زندگی من نیست البته هست ...همیشه و هر روز ...
موضوعات کوچک و بزرگی که احساسات متفاوتی به من میدهند و دلم میخواهد آنهارا با کسی دوستانه درمیان بگذارم و گاهی بخندم و گاهی....
نمیدانم از کی احساس میکنم با همه عالم غریبه شده ام و ترجیح میدهم همین بهانه های کوچک راهم برای خودم نگه دارم ....
حالا که دارم فکر میکنم میبینم دوست دارم باز مثل قبلها بنویسم ....و بعدش باز دعوایتان کنم که پس نظرتان چی شد ....اینجا اتاق کوچک خصوصی من است و شماهم دوستانم دوستان خوبم ....
دیشب میگفت اسم کسانی را که التماس دعا دارند برای خودتان فهرست وار یادداشت کنید به حافظه خودتان تنها اطمینان نکنید ...شاید اینکار را بکنم ....
فعلا خدانگهدار


+ نوشته شده در جمعه 12 مهر 1398 ساعت 01:05 ب.ظ توسط زینب (مسافرکربلا)|  نظرات()



.: تعداد کل صفحات 25 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]